تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

بازم من

من اومدم(:

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

بازم من

 

 

سلام خیلی وقته نیومده بودم نت اصلا وقتش رو نداشتم الانم کلی خسته ام با اینکه روز کاریم نبوده خسته از افکار جور واجور و مختلف می خوام دیگه نرم سر کار از اولش هم اشتباه کردم نباید می رفتم باورتون نمیشه کل حقوقی که (البته هنوز ازش خبری نیست) نصف حقوق یه کارمند هم شاید نشه  یه کار پاره وقت ولی فوق العاده سخت بدترش با یه صاب کار بداخلاق که اگه یه خرابکاری کنی داد میزنه یا چشم غره میره تصمیمم رو گرفتم بعد تعطیلات به یه بهونه ای باهاش صحبت کنم اونقدر اخلاقش بده که موندم چه جوری بهش بگم میدونم ناراحت میشه چون تازه راه افتادم ولی دیگه دارم کم میارم شبا اونقدر خسته ام که ۷ خوابم میبره صبح زود بلند میشم نهار درست کنم تازه درسم بخونم خدا کنه بتونم بهش بگم و خودم رو خلاص کنم

ببخشید اینهمه اعیاد زیبا اومد نیومدم بهتون تبریک بگم از وبلاگاتونم هم کلی عقب هستم فقط بازش میکنم ولی وقت خوندن کل مطلب رو ندارم فاطمه جونم بهت تبریک میگم بازم خدا بهت لیاقت مادر شدن رو داد مرسی که به یادم بودید

گفته بودم یه دکتر دیگه رفتم بازم خدا رو شکر آزمایشها و سونو خوب خوب بود و دکتره گفت یه کم اضافه وزن داری و یه هورمونم بالا بود که دارو داد به امید خدا برام دعا کنید توی این روزا و شبهای خوب خدا

دعاکنید بتونم با صاب کاره کنار بیام  و اجازه بده دیگه نیام شما بودین چه جوری میگفتین که عصبی نشه میدونی چون آقامون هم میشناسه وتقریبا یه جا هستن برا همین یه جورایی روم نمیشه بهش بگم خودم تصمیم دارم بگم یه مشکل شخصی برام پیش اومده نمیتونم بیام تا ببینم چی میگه خدا کنه از شنبه آینده من توی خونه باشم بازم یه خانوم خونه چه جوری شماها کار میکننین من که اصلا کشش ندارم

فعلا با اجازه دعا کنیدددددددددددد سر کار نرم بهتون سر میزنم البته کلی آرشیو باید بخونم

 

 

پنجشنبه سوم دی 1388 |

 

من اومدم(:

 

سلام سلام خیلی وقته وقت نکردم بیام اینجا و از خودم خبر بدم البته تقریبا یه چند دفعه ای اومدم به بعضیا سر زدم یا کامنت گذاشتم یا همینجوری خوندم با اینکه ساعت کاریم زیاد نیست ولی خسته میشم سر و کله زدن با اونایی که من باهاشون هستم واقعا نیروی زیادی میخواد بیشتر از این نمیتونم از محیط کارم بگم تا بیام خونه شب شده و زود خوابم میگیره تازه من امتحان ار ش د  هم دارم و باید بخونم برا همین نمیرسم زیاد بیام و آپ کنم چون فعلا امتحانم مهمتره

بگذریم که چقدر همکارا سرزنشم کردن به خاطر اینکه شبانه رو انتخاب نکردم بی خیال انشاالله امسال جبران میشه تو رو خدا برام دعا کنید

مامان هم خدا رو شکر خوبه هنوز هم خونه ماست و کلی تو کارای خونه کمکم میکنه اغلب صبح زود پا میشم برای درس خوندن 

شنبه ۲۳ آبان عقد ما ۹ ساله شد فک کننننننننن ۹ سال گذشت با همه تلخیا و شیرینیاش ما هم اون شب و شام رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت خدا رو شکر هر سال که میگذره روزای خوب با هم بودنمون قشنگتر و آرومتر میشه

هنوز هم در مورد ادامه درمان دو دلم گاهی وقتا که بهش فکر میکنم ته دلم انگار خالی میشه و گاهی هم امیدوار فکرای جورواجوری میاد توی ذهنم خدا خودش بهمون کمک کنه اصلا نمیخوام دیگه بهش فکر کنم نمیدونم چرا اینجوری شدم

این پست و با عجله نوشتم ۵ شنبه ها خونه ام ولی خیلی کارای دیگه دارم محیط کار هم نت هست ولی ما حق استفاده نداریم تازه فضول باش زیادن

شاید تا بعد امتحان ارشد آپ نکردم  فقط اومدم یه خبری از خودم بدم کما بیش پیگیر پستای همتون هستم و هیچوقت فراموشتون نمیکنم دوستتون دارم

این یه شعر پاییزی:

 

کاج های زیادی بلند

زاغ های زیادی سیاه

آسمان به اندازه آبی

سنگچین ها تماشا تجرد.

کوچه باغ فرا رفته تا هیچ

ناودان مزین به گنجشک

آفتاب صریح

خاک خشنود

چشم تا کار میکرد

هوش پاییز بود.

در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

یک دهان مشجر

از سفرهای خوب

حرف خواهد زد؟

 

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |

 

فعلا

سلام اصلا وقت ندارم ببخشید نمیتونم بهتون سر بزنم یا حتی وبلاگاتون رو بخونم

از سه شنبه اونهفته ای سر کار میرم بازم مثلا قبلیا مسخره و شخصی و هیچ تضمینی هم نداره تازه من هنوز خوب یاد هم نگرفتم خوبیش فقط اینه که محل کار با آقامون یکی هست ولی کلا جدا از همه وکار من دولتی نیست بعذدا میامن بیشتر توضیح میدم خیلی سرم شلوغه حتی برای توی خونه هم کار ریخته سرم وقت نمیکنم درسام رو هم بخونم شبم خسته ام و زودخوابم میبره شاید از هفته دیگه بهتر بشه فعلاٌ بای

یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |

 

خاطره روز اول دانشگاه

 

 

 

سلام نمیدونم چرا اصلا نوشتنم نمیاد باور کنید چند روزی همش این صفحه مدیریت بازه و آخر شب میبندمش بدون اینکه چیزی بنویسم بعد از ظهر عید فطر رفتیم عقدکنون پسر عمه آقامون خیلی ساده و صمیمی بود ۴ سال پیش تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن دوران کاردانی بعد و این دوستی همچنان ادامه داشت وآخرش منجر به ازدواج شد خدا کنه خوشبخت باشن

اونهفته ای یه دعوای حسابی هم با آقامون داشتیم سر یه مساله ای خدا رو شکر به خیر گذشت اصلا حال و روزم از نظر روحی خوب نبود کلی گریه و دعوا اونم یواشکی که مامان نفهمه

از شنبه بازم رفتم باشگاه ثبت نام مجدد خیلی دلم تنگ شده بود مربیمون عوض شده و این یکی پرشورتره ولی کلی خسته میشیم از بس ورجه وورجه میکنه

از این به بعد افاده روزهای فرد و امروز نمیرم باشگاه کاش هر روزه بود شاید زودتر نتیجه میگرفتیم 

نتیجه آ م و زش پر و ر ش** هم اومد و طبق معمول اسم ما نبود و بقیه قبول شدن میگم حالا بابای ما معلم* نبوده بالاخره یه جای دیگه ی تو این مم  ل ک ت *زحمت کشده دیگه تازه من یکی میشناسم باباش سواد درست درمونی هم نداره چه برسه به معلم* بودن جزو نخبگانه* به خدا شغلش رو نمیگم ولی معذرت میخوام از فرهنگیای* عزیز این دلیل نمیشه که فرهنگی * بودن امتیاز داشته باشه امتیاز باید هوش و درک افراد باشه امتحان بگیرن اونم از نوع درست حسابیش

هیچوقت دلم نمیخواسته معلم*بشم ولی به نظر همه این شغل برا یه خانوم بهتره

فعلا یه جای دیگه هم درخواست دادم والبته باید یه نفر پیدا کنم سفارش شده هم بشوم

دیدم حال و هوای اکثر وبلاگا دانشگاهی شده گفتم منم بگم از روز اول نمیدونم شما هم اینجوری بود یانه برا ما دقیق یادم نیست توی روزنامه نوشته بود مثلا ۲۳ شهریور بیاین ولی اونروز ثبت نام نکردن ما که تا حالا نرفته بودیم اون دانشگاه و از نزدیک ندیده بودیم یعنی کاری نداشتیم بریم خلاصه چون بابا هم نداشتین داداش بزرگه خانمش رو برداشت و با پسرش راه افتادیم به طرف شهر محل تحصیل که یه ساعت راه بود(خانوم هم میخواست بیاد خونه خالش تفریحی) رفتیم خونه خاله شون و من و داداش رفتیم دانشگاه گفتند شنبه بیاین فکر کنم ۴ شنبه بود رفتیم خلاصه زن داداش نمیدونم چش بود موقعی که فهمید کلی عصبی شد فکر کنم از این ناراحت بود که یه بار دیگه شوهرش قراره من و بیاره و بماند کلی غر زد که من و تا به حال نیاورده بودی خونه خالم و امروز به خاطر خواهرت آوردیم و...

خلاصه مثل اینکه داداش به مامان زنگ زده بود که من نمیتونم ببرمش و شنبه خودت باهاش برو و مامان منم که راه و چاه رو بلد نبود با عمه* هماهنگ کردن (دختر عمه *ام اون شهر بود و مسلما بهتر بلد بود بماند که او هم اونجاها رو اصلا نمیشناخت) تاکسی گرفتیم رفتیم و من رفتم برا ثبت نام یه جای شلوغ پلوغ پر از بچه های ترم اولی* با چهره های نگران و اینهمه فرم و کاغذ که باید پر میشد اگه غلو نکنم دو ساعت صرف پر کردن فرما شد تازه بعدش انتخاب واحدی * که از پیش تعیین شده بود و فقط امضاء می خواست خلاصه ظهر شد می خواستیم بریم خونه دختر عمه* نمیدونستیم کدوم طرف باید بریم نه تاکسی اونطرفا بود نه اتوبوسی هیچی یعنی اونطرفی که ما رفته بودیم نبود بالاخره یه شخصی ما رو برد به مقصدمون که خیلی از اونجا دورتر بود

بازم به ما گفتن یه هفته دیگه کلاس و وقتی رفتیم یه هفته بود که تشکیل شده بود

دفعه بعد اومدم براکلاس و خوابگاه* هم گفتن همون موقع که برا کلاس میاین بهتون میدن بازم داداش من و آورد و تا در دانشکده رسوند و رفت نه اومد بگه خوابگاه چی میشه این دختر کجا بره نمیدونم دقیق چقدر پول باهام بود ولی وقتی برای تعهد خوابگاه *۳ تومان* میخواستن نداشتم

البته یه هفته اول رو با بچه های هم استانی* توی نماز خونه ۸ یکی از خوابگاهها بودیم رفتم سرپرستی و با خونه یکی اقوام تماس گرفتم که قبلا شماره اش رو داده بود که اگه مشکلی برام پیش اومد تماس بگیرم اونا هم اومده بودن و اونقدر اسم من و پیج کرده بودن ولی نشنیده بودم

تا اینکه یکی از بچه ها که من و میشناخت بهم گفت دارن اسمت رو پیج میکنن رفتم و دیدم همون فامیلمون اومده و رسوندنم محضر* و تعهد  *رو دادیم و بعد یه هفته خوابگاه* دار شدیم البته تموم بچه هایی که بومی* بودیم اینجوری بود جرممون این بود که استان خودمون قبول شدیم و اولویت با غیر بومی ها *بود

خیلی بد بود خیلی بد ترم اول رو میگم یه محیط نا آشنا ششلوغ پلوغ قاطی پاطی ولی کم کم عادت کردیم هفته اول هم مامان اومده بود دنبالم چون تا حالا تنهایی جایی رفت و آمد نکرده بودم من از اونطرف رفته بودم مامان از یه طرف دیگه اومده بود دنبال من خلاصه تو خونه به هم رسیدیم

این بود  خاطره ای از روزهای دانشجو* شدن من خلاصه نوشتم که زیاد طولانی نشه از این هفته درس خوندنم رو شروع کردم به امید خدا کلی هم به آقامون بدو بیراه گفتم که اگه پول داشتی من شبانه * رو میزدم و حتما قبول میشدم خوب حتما حکمتی داشته

همه تون رو میخونم اگه کامنت نمیزارم شرمنده گاهی وقتا خیلی تنبلیم میاد

یه چیز دیگه نمیدونم مادرای شما یا کلا آدمای مسن توی اقوامتون اینجوری هستن یا نه گفتم که ماه رمضونی مسجد و جلسه قران* و از این برنامه ها میرفت الان کلا فکر کنم همه محله و در و همسایه از مسایل زندگی ما اینکه چند ساله ازدواج کردیم و بچه دار نشدیم و چند تا خونه عوض کردیم و بابام چند ساله فوت کرده و.......... کلا اهل این حرفا هستش یه جا که میشینه برای صحبت کردن اینا رو میگه نمیدونم خوبه یا بده ولی من خوشم نمیاد اینا رو کسی بدونه

 

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسیم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا بازکن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات .

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا.

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد.

 

چطوری میتونم تموم پستهام رو ثبت موقت کن میشه یکی راهنماییم کنه کل آرشیوم رو ممنونم کمکم کنید

 

دوشنبه ششم مهر 1388 |

 

روزمره

 

 

 

چند روزه هی میخوام بنویسم نمیدونم چرا اینترنت قاطی داره دایم قطع و وصل میشه با یه مکافاتی میاما یکی نیست بگه مجبوری مجبور نیستم یه جورایی معتادم

ببخشید سلام یادم رفت خوبین خوشین شبای قدر حتما برای من دعا کردین دیگه باورکنین خیلی به یادتون بودم و موقع دعا یکی یکی بچه های وبلاگ توی ذهنم میومد

دیشب مهمون داشتم داداشها و اهل و عیال و عمه آقایی با دو تا پسراش کتلت درست کردم با سالاد و سوپ ما زیاد سنگین نمیگیریم افطاری ها رو تا برامون سخت نشه امشب هم خونه داداش بزرگی دعوتیم قبلا هم گفتم داداش بزرگی یه پسر ۱۴ ساله و دختر ۴ ساله داره دومی دوتا دختر ۵ ساله و ۳ ساله این دخترای بزرگتر یعنی ۴ و ۵ ساله مثل دو تا هوو همدیگر رو که میبینن میوفتن به جون هم اون به اون میگه لباست زشته اون میگه تو دامنت زشته اون یکی میکه بستنی برات نمیخرم در آخر هم کتک کاری میکنن یعنی هیچ موقعی نبوده این دو تا به هم برسن و دعوا نشه امشب هم ادامه داره

یه چیز دیگه هم قبلا گفتم زن داداش بزرگی بنده دختر عمه زن داداش کوچیکیه و خواهر این کوچیکه زن داداش بزرگیه میشه(گرفتین چی شد) گفته بودم ماهی یه بار قهر میکنه از تهران *میاد خونه باباش الان ۳ ماهه قهره و خونه باباشه شوهره هم افتاده روی لج نه زنگ زده نه اومده هر دفعه میومد با گل و شیرینی ولی ایندفعه خونواده پسره نشستن زیر پاش که ولش کن خودش خسته میشه بر میگرده اونوقت این دوتا جاریا وقتی به هم میرسن یه جورین قهر نیستنا ولی خودتون میتونین حسشون رو درک کنین ما هم این وسط نمیدونیم حرف کدوم رو باور کنیم اون میگه حق با پسر ماست اون یکی میگه حق با دختر ماست دختره میگه شوهرم دست بزن داره اونا هم میگن لابد یه چیز میگه که کتک میخوره (یعنی زبون درازی میکنه) ما که تو زندگیشون نبودیم ولی خدا کنه به خیر بگذره دختره میگه طلاق* ولی باباش مخالفه

تازه یه دختر ۳ ساله هم دارن من موندم این مردم چی فکر میکنن برا عروسیشون رفتن مکه و بعدی که اومدن حامله *بود خیلی شگفت انگیزه مخصوصا برا ما که اینقدر تلاش میکنیم حالا با وجود اون بچه زندگیشون اوضاع خوبی نداره خدایا  شکر هزار مرتبه شکرت میکنم اگه بنده ناسپاسی هستم ببخش

این روزا زیاد یاد دوران دانشجویی* میوفتم مخصوصا روز اول ثبت نام طولانی میشه شاید پست بعدی خاطره روز اول دانشگاه* رو نوشتم چند وقت پیش با سرچ * یه کتاب به یه وبلاگی رسیدم که کتابای یه کتابخونه* رو معرفی میکرد اسم نویسنده اش برام آشنا بود عکسشم کنار وبلاگ بود دیدم بله همکلاسی دوران دانشگاست*(کلا ما دوران دانشجوی اصلا به پسرا حرف میزدیم یعنی کاری باهاشون نداشتیم و کاری پیش نمیومد دیگه) براش نظر  گذاشتم شما فلان جا درس نخوندی جواب داد که چرا لیسانس* اونجا بودم و فوقم و فلان دانشگاه(همون سال قبول شد) یه مدتی وبلاگه آپ نشد الان یه وبلاگ جدید زده اسم کتابشه یه کتاب نوشته داره مطالبش رو توی وبلاگش مینویسه خیلی جالب بود برام الانم کتابش(وبلاگش) رو میخونم ولی دیگه نظر نمیدم  از اینجا میفهمیم که دنیا واقعا خیلی کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکنیم(البته برای اون آقا اسم و فامیلم رو خصوصی* گفتم نمیدونم شناخت یا نه ایمیلم هم گذاشتم ولی هیچی دیگه جواب نداد)

احتمالا از بعد ماه رمضون شروع کنم درس بخونم امسال برام راحت تر میشه چون سال قبل دوره اش کردم

(نمیخوام همه چی رو بگم ولی یکی از فامیلای آقامون توی یه رشته نادر و کمیاب که دوتا کنکور ارشد* مختلف داشته تو یکی دوم و اون یکی اول شده ایولللللللللللللللل البته به خونواده باباش رفته)

یه سوال بی ربط سریال پنجمین خورشید** اینهمه انار رو توی این فصل سال از کجا آوردن؟

یه دفعه خواب دیدم داداش وسطی اینجا رو میخونه چون اون فقط به نت دسترسی داره  ادم اونوقت تصمیم میگیره خصوصیش کنه دیگه خداییش آشنا اینا رو بخونه ناجوره داداشت بخونه که تو جلز ولز *میکنی برا بچه اونم تو دنبای حقیقی اصلا به روی خودت نمیاری و باهاشون رو دربایستی داری

                          تقدیم به همه ی دوستای گلم

 

نیمروز آمد بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد

مرتع ادراک خرم بود

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:

پرتقالی پوست میکندم

شهر در آیینه پیدا بود

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

پشت شیشه تا بخواهی شب

در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند

خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضای باز.شن های ترنم.جای پای دوست...........

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

 

یه سالگی وبلاگ

 

سلام خوبین نماز روزه هاتون قبول

من بد نیستم میگذره اونهفته ای چهار شنبه مهمون داشتم همکار آقامون با خانومش و دو تا بچه هاش و پنجشنبه جمعه هم رفتیم ولایت و افطار خونه مادر شوهرم بودیم دیروز هم ما خونه ی همکار آقامون دعوت بودیم و بعدش با داداش وسطی و دختراش و خانومش رفتیم برای خرید مانتو مدرسه دختر بزرگش امسال میره پیش د ب س تا نی*

اینقدر بهونه میگرفت خوبه هنوز نمیگفت یه رنگ دیگه باشه و همون رنگی رو که مدرسه گفته بود و پسندیده بود میگفت مداد رنگی و دفتر و.....هم برام بخری در صورتیکه همه رو داشت و مطمینا تا شروع مدارس همه رو خراب میکرد

مادرم هم فعلا خوبه در مورد خونه هم هنوزتصمیم قطعی نگرفتیم و چیزی نگفتیم تا ببینیم چی میشه شنبه هم شله زرد پزون داشتم و خدا رو شکر خوب شده بود

یه مساله ای ذهن من و درگیر کرده اونم این امتیاز هایی که برای کار و استخدام** وجود داره آموزش و پرورش**استان ما از پارسال داره نیرو میگیره برای مربی پیش د ب س تا نی *پارسال که همش بچه های فرهنگیا* رو گرفتن و با اینکه کتاب داشت و امتحان هم دادیم همش فرمالیته بود و نیروها از قبل تعیین شده بودن

امسال که دیگه هیچی نیست فقط امتیاز بندیه کفرم دراومده گفتیم امسال و میخونیم اینم از این همش فرهنگی بودن* بقیه اش هم که میدونین جانباز* و شهید* و مفقود*و .............

بحث سر سهمیه داشتن اینا نیست ولی یه معیارهایی رو باید در نظر بگیرن مثلا آدم اینقدر زحمت بکشه بره دانشگاه دولتی* اونم اصلا مهم نباشه که مجا خوندی فقط فرزند فرهنگی *بودن ده امتیاز داره ولی معدل ۳ امتیاز*

پارسال یکی از دوستای خودم باباش فرهنگی **همسرش هم فرهنگی *بود قبول شد ولی من نه امسال هم فعلا که من زیاد امتیازی ندارم تا ببینیم خدا چی میخواد

امروز وبلاگم یه ساله شد یکساله منم به جمع وبلاگ نویسا اضافه شدم خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی از دلتنگیام کمتر شد ممنونتونم مرسی از یکایکتون که با حرفای قشنگتون بهم دلداری دادین مرسی که همراهم بودین امیدوارم دوستای خوبی برای هم بمونیم

خدا رو شکر هوا اینجا نسبتا بهتر شده و از اون گرمای وحشتناک خبری نیست و میشه تحمل کرد شبای قدر نزدیکه از همه دوستان التماس دعا وقتی با خدای خودتون خلوت کردین و مشغول راز و نیاز هستین ما رو و همه ملتمسین دعا رو فراموش نکنین

 

من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم رازیر بارانی میبینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی در گشودم به چمن های قدیم

به طلاهایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

 وبرای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

افطاری و تولد

 

 

سلام دوست جونا خوبین خوشین با ماه رمضون چه میکنین نماز روزه هاتون قبول باشه

ما هم روزگار میگذرونیم خدا رو شکر مادرم کمکم داره به  خونه و محله ما عادت میکنه البته اگه داداشها بگذارن همش گیر میدن بیا خونه ما فعلا که بهونه داره و میگه ماه رمضونی اینجام چون خونه ما نزدیک مسجد هست میخواد بره مسجد بعدش هم یه فکرایی داریم مادرم یه خونه اینجا داره که ۱۲ یا ۱۳ سال داداش بزرگه (با همه ی غر زدنهای خانومش) توی این خونه زندگی کرد تا اینکه امسال قبل از رمضون* رفتن خونه خودشون البته ساختن اونم با چه سختیایی و قرض گرفتن از این و اون به دلیل غرزدنهای خانومش

حالا اون خونه چون پله داره وبرای مامان مناسب نیست ما پیشنهاد دادیم خونه خودمون و خونه مامان رو بفروشیم و یه خونه بزرگتر بخریم فعلا در حد یه پیشنهاد هست و به داداش بزرگتر گفتیم وقتی گفتیم که گفت اگه شما حرفی ندارین ما هم موافقیم ولی من از خانومی که اون داره بعید میدونم(دهن روزه ای چقدر غیبت کردم)باور کنین خیلی اعصاب خورد کنه بعد ۱۲ سال که تو خونه مادرم نشستن همش وقتی میخواست حرفی از اون خونه بزنه میگفت خونه خرابه*اگه خرابه چطور اینهمه مدت توش نشستی تازه اوایل که داداش دومی زن گرفته بود چون خونه اجاره کرده بودن گیر داده بود ما هم خونه اجاره کنیم

بگذریم بماند که خودشان یه عروسی گیرشون اومده که ۲۰ روز یه بار از تهران پا میشه میاد شهرستان قهر و الانم ۳ ماهه اومده اینجا و طلاق *میخواد با یه دختر ۴ ساله خوشحال نیتم ولی یه خورده باید بکشن تا ببینن خدا رو شکر اهل این قرتی بازیا نیست ولی خوب دیگه با حرفاش دل آدم رو به آتیش میکشونهخدایا اینا که غیبت نیست هست؟

امشب اولین افطاری دعوتیم خونه داداش دومی و تولد دختر کوچیکش هم هست ۳ سالش تموم میشه وای الان که دارم ازش مینویسم میخوام اینجا باشه بخورمششششششششش از بس نازه این دختر هم تولده و هم افطاری و مسلما سه تا جاریا که به هم برسن فقط اعصاب خوردیه اون به اون متلک میندازه اون یکی یه چیز میگه بساطی داریم ما دعوا نمیکنن ولی یه چیزایی به هم میپرونن من که خودم و با دخترا سرگرم میکنم نی نیا

راستی اصلا یادم رفت ارشد* هم قبول نشدم مهم نیست داشتم فکر میکردم حتما حکمتی بوده مادرم رو چیکارش میردم سعی میکنم امسال بخونم فقط برای شهر خودم چون شهر دیگه ای نمیتونم برم و برام سخته به امید خدا دوباره شروع میکنم

حرف دیگه ای نیست التماس دعا ازهمه تون من و یادتون نره لحظه افطار لحظه ی قشنگ سحر

ملی جونم سوال کرده بودی انسولین مامان فعلاکه موقتی نیست یعنی دکتر گفته چون ۲۰ ساله دیابت داره و قرص خورده دیگه نمیشه و روی کلیه هاش اثر میذاره و یه کمی هم اثر گذاشته 

 ببخشید غیبت کردم یه جورایی میخواستم دلم خالی بشه

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را میشنوم

وصدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

وصدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

وصدای صاف باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی

وصدای پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

 

یکشنبه هشتم شهریور 1388 |

 

ماه خدا

سلام سلام رسیدن ماه رمضون رو به همه تون تبریک میگم نماز روزه هاتون قبول باشه

منم بد نیستم هی روزگار میگذره دیگه مامانم هم خدا رو شکر بدک نیست اونهفته ای یه آزمایش داد دکترش که راضی بود ولی خودش یه اعصابش به هم ریخته است از اینکه نمیتونه خودش انسولین* رو قاطی کنه ناراحت میشه از اینکه خونه ماست غصه میخوره در ظاهر راضیه ولی باطنش ناراضی

مثلا پریروز داداش بزرگه اومد که ببرتش خونه خودشون میزنه زیر گریه میگه ببین چه طور آواره شدم در به در شدم این حرفاش آتیش به دلمون میزنه نمیتونیم هم هیچی بگیم هر چی میگم مادر کی گفته آواره ای مگه خونه غریبه است اگه نیان دنبالت میگی نیومدن اگه بیان یه چیز دیگه به داداش گفتم فردا میام میبریمش خونه ما بهتره مسجد نزدیکه میره کلا خونه ما مرکز شهره مغازه میره خریدام و انجام میده

سعی میکنم فکرش رو منحرف کنم ولی بازم نمیشه واقعا که باید یه فکری برای این دیابت* و افسردگیش* بکنن اطرافیانشون هم یه جورایی افسرده *میشن

خدا به حرمت این ماه عزیز همه مریضا رو شفا بده مامان منم شفا بدههوا بی نهایت گرمه ولی خدا رو شکر وقتی روزه میگیری دیگه خا صبر و تحملش رو میده

حرف زیاده برای گفتن ولی فعلا حسش نیست یادش به خیر پارسال هم توی ماه رمضون بود که وبلاگم رو راه اندازی کردم اوایل چقدر ذوق و شوق داشتم برا نوشتن ولی یه مدت که میگذره بی ذوق میشی نمیدونم چرا شاید نویسنده خوبی نیستم

آهان ما کلا غذای افطار و سحرمون یکیه اگه پلو باشه سحرم همون و میخوریم اگه غذای نونی هم باشه همین خدا رو شکر مشکلی هم نیست به سفارش یه آقا دکتر توی تی وی یه لیوان آب با یه مقدار آبلیمو هم میخوریم برای رفع تشنگی اونم کارسازه البته من که تو خونه بیرون نمیرم زیاد تشنه نمیشم برای آقامون راستی امروز اخبار* میگفت رییس م ج ل س* خواسته ساعات کاری به روال اولش برگرده ای بابا هر کی یه سازی میزنه واسه خودش مردم دهن روزه تا توی این گرما چقدر تحمل دارن

تازه نتایج ا ر ش د* هم اینهفته میاد

دیگه عرضی نیست از همه تون التماس دعا منم به یاد همه تون هستم واسه مامانم هم دعا کنید

 

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

 

شرح حال

 

 

 

سلام با کلی تاخیر راستش رو بخوای حال و روز خوبی نداشتم و روزا و شبای خوبی رو نگذروندم بازم خدا رو شکر که به خیر گذشت براتون قبلا گفته بودم که مادرم بیمار هست اون هفته ای بازم آزمایش داشت قند خونش *افتاده بود پایین و از طرف دکتر نشونه خوبی نبود و دستور دادن زود بستری بشه و انسولین* مصرف کنه و به هیچ وجه دیگه قرص* مصرف نکنه و این شد که من شب عید و روز عید رو در بیمارستان*گذروندم خیلی بد بود خیلی منی که تعریف کردم براتون اینقدر از دکتر و بیمارستان واینجور جاها می ترسم یه مریض بدحال(سرطان* داشت) هم بخشی که ما بودیم بستری بود و بیشتر نگران اون شده بودم تا مامان شبا خوابم نمیبرد وای خدایا هزاران مرتبه شکر که دو شب بیشترنبودیمواقعا آدم تا اونجا نره قدر سلامتیش رو نمیدونه خدایا بازم ممنونتم

از اونجایی که مادرم توی شهری که ما هستیم نیست و اونجا تک و تنهاست تصمیم گرفتم بیارمش خونه خودم فعلا که خونه ماست اگه داداشا هر کدومشون یه جیز نگن آخه تزیق انسولین مشکله فوقش اینجا هم خونه بگیره یکی باید هر روز صبح و بعد از ظهر بره و انسولینش* رو براش تزریق کنه البته خودش میکنه ها ولی قاطی کردنش براش سخته فعلا مادر پیش ماست همسری هم حرفی نداره فقط مادرش ممکنه یه یزایی اونم پشت سرمون بگه مادر آقامون از اون زنایی هست که میگه اولاد کلا یعنی پسر و داماد و دختر رو به حساب نمیاره یعنی از دختراش توقع کمک و کارای خونه اش رو داره ها ولی اگه بیاد اینجا فقط میاد خونه پسرش و از اینکه مادر من برخلاف اون هست شاید یه چیزایی بگه میدونی چون در  موارد مشابه شنیدم که مادر شوهرم میگه مثلا فلانی خونه دامادش میره  میگم ممکنه به مادر منم بگه مهم نیست هر چی میخوان بگن مهم مادرمه اینجوری منم راحتترم خدا رو شکر مادرم حقوق مستمری* پدرم رو داره و محتاج ما نیست فقط از تنهایی وحشت داره و از وقتی من ازدواج کردم بدتر شده کاش زودتر آورده بودیمش اینجا

چند دفعه اومدم آپ کنم ولی حسش نبود نمیدونم چرا اینقدر بی حسم چه جوری روزه بگیریم

هفته اول ماه رمضون هنوز کلاس زبانم هست وای ساعت ۴ بعد از ظهر کلاس ورزش تعطیله تا بعد رمضون

خودم هم که آزمایش و اینا رو گذاشتم برای بعد ماه رمضون راستی یه چیز دیگه باعث شد این پست رو بنویسم دیشب یه خواب خوبی دیدم خیلی وقت بود خواب نی نی ندیده بودم خواب دیدم زایمان کردم اونم طبیعی اصلا هم درد نداشت خیلی خنده دار بود فقط یه ذره پای چپم درد می کردنی نی هم دیدم پس بود خیلی ناز و تپل دندون هم داشت هر چی تو خواب فکر کردم که شبیه کییه نشد بفهمیخیلی دوست داشتنی بود حس خیلی خوبی بودهمش قیافش توی ذهنمه

خیلی وقت بود از این خوابا ندیده بودم خوابش هم غنیمته

اون عروسی هم که گفتم سر نگرفت مثل اینکه آقای داماد دیابت*داشتن و نمیخواستن بگن یعنی به خانواده عروس نگفته بودن بعد توی ازمایش مشخص شده و دیگه چون از اول نگفته بودن منتفی شد دیگه

 

خدایا هزاران مرتبه شکرت که مادرم بهتره خدایا هزار مرتبه شکر که توی بیمارستان*نیستیم خدایا شکر

 

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض :

گردش ماهی ها    روشنی   من   گل   آب

پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر     آسمانی بی ابر    اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط.

نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد

نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد.

 

مهسا جونم تولد نی نی گولی مبارک باشه

 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 |

 

بازم.......

 

 

 

سلام خوبین خوشین ایشاالله که عید بهتون خوش گذشته باشه ما که دلمون برای یه مراسم عقدی عروسی لک زده بود هنوز معلوم نیست چی میشه همه حرفاشون رو زدن بله برون هم انجام شده مونده عقد که رفتن برای گروه خون گفتن کم خونی دارن و فرستادنشون یه آزمایش مجهزتر و آزمایش دقیق تر من الان خودم و گذاشتم جای عروس بیچاره* حتما دل تو دلش نیست بنده خدا خوب بالاخره خیلی استرس زاست دیگه خدا کنه هر چی خیره پیش بیاد ولی همه فامیل میدونن قرار بود یکشنبه عقد بشه اگه کنسل بشه چی نه من دلم عقد میخواد  اونم از نوع دختر خواهر شوهربه قول بچه ها کائنات میشنوین که!

بله برون* ما هم رفتیم به عنوان بزرگتر تا حالا من به عنوان بزرگتر توی یه همچین مراسمی شرکت نکرده بودم جالب بود خونواده داماد هم آدمای خوبی بودن خدا کنه جور بشه

اما از خودم که یه مشکل زنانه گی **ترسناک برام پیش اومد البته من کلا از بیماریهای زنان *میترسم قبلا هم ذکر کرده بودم دیروز اورژانسی رفتم یه دکتری که تا حالا نرفته بودم مشکلم رو گفتم و توضیح دادم دوماه هست که رازیانه* میخورم ورزش هم میکنم گفت ممکنه به دلیل مصرف رازیانه* یا وزن کم کردن باشه خلاصه دارو داد و مشکل نازاییم رو که فهمید با لبخند گفت میخوای از الان درمون را پیش خودم شروع کنی یه جورایی احساس کردم یه مشتری خوبی براش میتونم باشم دلم گرفت یه دکتر هم نمیتونیم بریم

منم که خجالتی مراحل درمانم رو پرسید و دوباره کلی ازمایش برام نوشت خدا رو شکر که هیچکدوم همدیگه رو هم قبول ندارن مثل سران م م ل کت مان* گفت حتما برو فلان آزمایشگاه آزمایشت رو انجام بده و روزی که سونو* انجام میدم زنگ بزن و وقت بگیر حالا موندم چیکار کنم شاید برم حداقل آزمایش رو انجام بدم ببینم تو این مدت هورمونی* چیزی بالا پایین نرفته

ولی دوره درمان رو شاید بذارم برا بعد ماه رمضون* چون حوصله این داروها اونم تو ماه رمضون* رو ندارم تا ببینیم چی میشه

مشکلم هم میگم ببینم تا حالا شما براتون پیش اومده به فاصله یه هفته بعد از پاک شدن* از پ دوباره تشریف آورد این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلیا بهم میگن نشونه حاملگیه** ولی دکتر که نگفت

 

من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم بادبادک می خورد

من الاغی دیدم یونجه را می فهمید

در چراگاه«نصیحت» گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت «شما»

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار

موزه ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال.........

 این روزا زیاد معین*گوش میدم یاد گذشته ها میوفتم چقدر آرامش بخشه صداش

 

 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme