|

سلام نمیدونم چرا اصلا نوشتنم نمیاد باور کنید چند روزی همش این صفحه مدیریت بازه و آخر شب میبندمش بدون اینکه چیزی بنویسم بعد از ظهر عید فطر رفتیم عقدکنون پسر عمه آقامون خیلی ساده و صمیمی بود ۴ سال پیش تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن دوران کاردانی بعد و این دوستی همچنان ادامه داشت وآخرش منجر به ازدواج شد خدا کنه خوشبخت باشن
اونهفته ای یه دعوای حسابی هم با آقامون داشتیم سر یه مساله ای خدا رو شکر به خیر گذشت اصلا حال و روزم از نظر روحی خوب نبود کلی گریه و دعوا اونم یواشکی که مامان نفهمه
از شنبه بازم رفتم باشگاه ثبت نام مجدد خیلی دلم تنگ شده بود مربیمون عوض شده و این یکی پرشورتره ولی کلی خسته میشیم از بس ورجه وورجه میکنه
از این به بعد افاده روزهای فرد و امروز نمیرم باشگاه کاش هر روزه بود شاید زودتر نتیجه میگرفتیم
نتیجه آ م و زش پر و ر ش** هم اومد و طبق معمول اسم ما نبود و بقیه قبول شدن میگم حالا بابای ما معلم* نبوده بالاخره یه جای دیگه ی تو این مم ل ک ت *زحمت کشده دیگه تازه من یکی میشناسم باباش سواد درست درمونی هم نداره چه برسه به معلم* بودن جزو نخبگانه* به خدا شغلش رو نمیگم ولی معذرت میخوام از فرهنگیای* عزیز این دلیل نمیشه که فرهنگی * بودن امتیاز داشته باشه امتیاز باید هوش و درک افراد باشه امتحان بگیرن اونم از نوع درست حسابیش
هیچوقت دلم نمیخواسته معلم*بشم ولی به نظر همه این شغل برا یه خانوم بهتره
فعلا یه جای دیگه هم درخواست دادم والبته باید یه نفر پیدا کنم سفارش شده هم بشوم 
دیدم حال و هوای اکثر وبلاگا دانشگاهی شده گفتم منم بگم از روز اول نمیدونم شما هم اینجوری بود یانه برا ما دقیق یادم نیست توی روزنامه نوشته بود مثلا ۲۳ شهریور بیاین ولی اونروز ثبت نام نکردن ما که تا حالا نرفته بودیم اون دانشگاه و از نزدیک ندیده بودیم یعنی کاری نداشتیم بریم خلاصه چون بابا هم نداشتین داداش بزرگه خانمش رو برداشت و با پسرش راه افتادیم به طرف شهر محل تحصیل که یه ساعت راه بود(خانوم هم میخواست بیاد خونه خالش تفریحی) رفتیم خونه خاله شون و من و داداش رفتیم دانشگاه گفتند شنبه بیاین فکر کنم ۴ شنبه بود رفتیم خلاصه زن داداش نمیدونم چش بود موقعی که فهمید کلی عصبی شد فکر کنم از این ناراحت بود که یه بار دیگه شوهرش قراره من و بیاره و بماند کلی غر زد که من و تا به حال نیاورده بودی خونه خالم و امروز به خاطر خواهرت آوردیم و...
خلاصه مثل اینکه داداش به مامان زنگ زده بود که من نمیتونم ببرمش و شنبه خودت باهاش برو و مامان منم که راه و چاه رو بلد نبود با عمه* هماهنگ کردن (دختر عمه *ام اون شهر بود و مسلما بهتر بلد بود بماند که او هم اونجاها رو اصلا نمیشناخت ) تاکسی گرفتیم رفتیم و من رفتم برا ثبت نام یه جای شلوغ پلوغ پر از بچه های ترم اولی* با چهره های نگران و اینهمه فرم و کاغذ که باید پر میشد اگه غلو نکنم دو ساعت صرف پر کردن فرما شد تازه بعدش انتخاب واحدی * که از پیش تعیین شده بود و فقط امضاء می خواست خلاصه ظهر شد می خواستیم بریم خونه دختر عمه* نمیدونستیم کدوم طرف باید بریم نه تاکسی اونطرفا بود نه اتوبوسی هیچی یعنی اونطرفی که ما رفته بودیم نبود بالاخره یه شخصی ما رو برد به مقصدمون که خیلی از اونجا دورتر بود
بازم به ما گفتن یه هفته دیگه کلاس و وقتی رفتیم یه هفته بود که تشکیل شده بود
دفعه بعد اومدم براکلاس و خوابگاه* هم گفتن همون موقع که برا کلاس میاین بهتون میدن بازم داداش من و آورد و تا در دانشکده رسوند و رفت نه اومد بگه خوابگاه چی میشه این دختر کجا بره نمیدونم دقیق چقدر پول باهام بود ولی وقتی برای تعهد خوابگاه *۳ تومان* میخواستن نداشتم
البته یه هفته اول رو با بچه های هم استانی* توی نماز خونه ۸ یکی از خوابگاهها بودیم رفتم سرپرستی و با خونه یکی اقوام تماس گرفتم که قبلا شماره اش رو داده بود که اگه مشکلی برام پیش اومد تماس بگیرم اونا هم اومده بودن و اونقدر اسم من و پیج کرده بودن ولی نشنیده بودم
تا اینکه یکی از بچه ها که من و میشناخت بهم گفت دارن اسمت رو پیج میکنن رفتم و دیدم همون فامیلمون اومده و رسوندنم محضر* و تعهد *رو دادیم و بعد یه هفته خوابگاه* دار شدیم البته تموم بچه هایی که بومی* بودیم اینجوری بود جرممون این بود که استان خودمون قبول شدیم و اولویت با غیر بومی ها *بود
خیلی بد بود خیلی بد ترم اول رو میگم یه محیط نا آشنا ششلوغ پلوغ قاطی پاطی ولی کم کم عادت کردیم هفته اول هم مامان اومده بود دنبالم چون تا حالا تنهایی جایی رفت و آمد نکرده بودم من از اونطرف رفته بودم مامان از یه طرف دیگه اومده بود دنبال من خلاصه تو خونه به هم رسیدیم
این بود خاطره ای از روزهای دانشجو* شدن من خلاصه نوشتم که زیاد طولانی نشه از این هفته درس خوندنم رو شروع کردم به امید خدا کلی هم به آقامون بدو بیراه گفتم که اگه پول داشتی من شبانه * رو میزدم و حتما قبول میشدم خوب حتما حکمتی داشته 
همه تون رو میخونم اگه کامنت نمیزارم شرمنده گاهی وقتا خیلی تنبلیم میاد
یه چیز دیگه نمیدونم مادرای شما یا کلا آدمای مسن توی اقوامتون اینجوری هستن یا نه گفتم که ماه رمضونی مسجد و جلسه قران* و از این برنامه ها میرفت الان کلا فکر کنم همه محله و در و همسایه از مسایل زندگی ما اینکه چند ساله ازدواج کردیم و بچه دار نشدیم و چند تا خونه عوض کردیم و بابام چند ساله فوت کرده و.......... کلا اهل این حرفا هستش یه جا که میشینه برای صحبت کردن اینا رو میگه نمیدونم خوبه یا بده ولی من خوشم نمیاد اینا رو کسی بدونه
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسیم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا بازکن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات .
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا.
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد.
چطوری میتونم تموم پستهام رو ثبت موقت کن میشه یکی راهنماییم کنه کل آرشیوم رو ممنونم کمکم کنید
|