تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

3 تیر 60 یه روز تلخ

همه شاد و خوش و نغمه زنان):

ان ت خا باتی

خونه و مسجد

دو دلی

به امید خدا

گیج شدمم

همینجوری

یه اتفاق و یه اعتراف

من اومدممم مگه میشه اینجا رو ترک کرد؟

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

3 تیر 60 یه روز تلخ

سلام به همه دوستای گلم

هنوز اوضاعم خوب خوب نیست البته داریم زندگی عادیمون رو میکنیم ولی توی شوکیم یه شوک بزرگ الان ه تی وی اخبار ساعت ۱۴ داره سخنان ر/ ه /ب/ ر در جمع نماینده م /ج /ل/ س حرف میزنه حالم بد میشه قبلا یه کم قبو لش داشتم ولی الان دیگه نه به همه بدبینم همه رو دروغگو میدونم خدایا کمکم کن

آره عنوان پستم مربوط میشه به ۲۸ سال پیش یه همچین روزی اصلا نمیتونم بهش فکر کنم چون هیچی یادم نمیاد مامانم بهم گفته توی یه همچین روزی بابای خوبم دچار یه حمله آ /س/می  میشه و برای همیشه ما رو تنها میذاره بابایی که نه صداش یادم هست و نه حضورش ولی مطمئنم مثل همه باباها بچه هاش و دوست داشته وداره و همه این ۲۸ سال کنارمون بوده

هیچوقت نمیخوام به روزای سخت کودکی فکر کنم به بیماریاش به تنهاییاش به تلخیاش خدا رو شکر بابا بزرگم(بابای مامانم) تا ۸ سال بالای سرمون بودن و لی خدا نخواست بیشتر از این زنده بمونن ولااقل سایه ایشون بالای سرمون باشه

خیلی سخت بود خیلی هیچکس رو نداشتی و مادرت هم که تنهایی نه دایی نه خاله ای عموها هم که ازشون نگم بهتره اصلا نمیومدن بگن زنده این یا مرده (الانم همینن)

مامانم با یه جنین ۴۰ روزه توی شیکمش تصورش هم برام سخته چطور این بچه موند والان یه ساله متاهل شده برا خودش مردی شده و قیافه اش عین بابا قد و قامتش والبته اخلاقش

دست خودم نبود هم توی عقدکنون داداش کوچیکی و هم عروسیش اشکم دراومد حتی موقع رقصیدن دست خودم نبود

بابای خوبم شاید بقیه بچه هات یادشون نباشه بنابر مشغله های کاریشون ولی فردا بهشون یادآوری میکنیم و میایم مزارت و برای شادی روحت فاتحه خواهیم خواند تنها کاری که از دستمون برمیاد

امروز اول رجب است و تولد امام باقر(ع) این روز رو به همه تون تبریک میگم و توی این ماه خبو خدا از همه تون التماس دعا

ببخشید دیگه نوشتنم نمیاد دلم خیلی گرفته است

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

 

جونم در اومد تا بتونم پستش کنم آ/زا/دی نخواستیم همین اینترنت ف/یلت/ ر شده برای هفت پشتمان بس است

چهارشنبه سوم تیر 1388 |

 

همه شاد و خوش و نغمه زنان):

سلام بچه ها جونم خوبین خوشین

بله تو این م م ل کت* گل و بلبل باید هم خوب باشیم ما که حال و روز خوبی نداریم دائم در حال خبر گرفتن از این شهر و اون شهر هستم چند روز که اصلا مثل آدمای افسرده شده بودم ولی الان به شهامت مردم کشورم احسنت میگم تو شهر ما هم دیروز غوغا بود یه عالمه جمعیت یکصدا از حقشون دفاع میکردن ایول مردم ایران

نمیخوام زیاد بحث س یا س ی* بکنم ولی وقتی مردم شهر من شهر تو دوست عزیز همه مطمئنیم که چه کسی رو انتخاب* کردیم پس چرا یهو اینطوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذریم روز زن رو به همه دوستای گلم تبریک میگم و همچنین روز مادر رو به همه مامانای عزیز الان و آینده تبریک میگم

کادو برا مامانا هنوز نگرفتیم ولی فکر کنم لباس یا پارچه بگیریم تلفنی بهشون تبریک گفتیم خودم هم یه بلوز گرفتم

دیروز هم رفتیم دیدن یه نی نی نوه عموم پسره نی نی بیچاره از۶ روزه دنیا اومده اول که نفسش تقریبا قطع شده بود و گریه نمیکرده بعدش هم زردی* داشته تازه دیروز مرخص شده بودن ما هم رفتیم خونشون وای اینقدر کوچولو بود نازییییییییییییی مامانش یه جوری دست و پاهاش رو نوازش میکرد و قربون صدقش میرفت آدم قند تو دلش آب میشد

امتحان زبانم هم قبول شدم رفتم مرحله بعدش هنوز شروع نشده ها تیر شروع میشه میخوام کلای ایروبیک* هم برم به این نتیجه رسیدم که ورزش دسته جمعی*بیشتر نتیجه میده شاید از فردا برم تا ببینیم چی میشه

خوب دیگه خبری نیست امن و آروم خوب و خوش باشین

اگه گذاشتن آپ کنیم

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگها نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد :ای سبدهاتان پرخواب! سیب آوردم سیب سرخ خورشید.

 

 

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 |

 

ان ت خا باتی

 

سلام دوست جونا خوبین خوش میگذره کم پیدایین

عرضم به حضورتون که نمیدونم چرا حس نوشتن نداشتم چند روزی همش هم سرگرم سایتای  مربوط به انت خابات* میشم  والله ما هم موندیم کی راست میگه کی دروغ

خدا کنه جمعه به خیر و خوشی بگذره کشتن ما رو با این م ن ا ظر ه هاشون هر شب اونقدر حرص میخوردم به شوهرم میگم نصف گوشت بدنم آب شد توی این بحثها اونم میگه خوبه که

وقت پیاده روی هم ازمون گرفتن اغلب ۱۰ تا ۱۱ میرفتیم نشد بریم دیگه نشستیم پای صحبت آقایون

دیشب اونقدر عصبی شدم باور کنین چند بار با مشت کوبیدم به تی وی سمت چپ هنوزم درد داره

بگذریم از این بحثها اونهفته ای سه شنبه با خانوم یکی از همکارای آقامون رفتیم خونه مامانش یه مجلس روضه نذری بود منم اونجا غریبه بودم فقط خانومه رو میشناختم با مامانش(مامانش رویه بار دیده بودم) خلاصه مادرش اصرار کرد که من سفره رو پهن کنم و نیت کنم منم این کارو کردم و باور کنین یک یک شماها تو نظرم اومدین هم اونایی که می خوان عروس بشن هم تازه عروسا و دوستایی که مثل خودم منتظر نی نی هستن اونایی که نی نی تو راهی دارن باورکنین برا همتون دعا کردم خدا قبول کنه

تعطیلات هم قرار بود بریم کا شان نشد چون یهویی ماشینمون خراب شد البته الان خوبه ها لاستیکش رو عوض کرده بودیم یه جوری شده بود شوهرم میگفت فرمون از دستش در میره و نمیتونه ماشین رو کنترل کنه خوب شد نرفتیما ولی با یه زحمتی رفتیم ولایتمون خونه مامان و مادر شوهری و بد نگذشت حالا این همکار آقامون بازم اصرار داره این هفته بریم نمیدونم چی میشه  من زیاد تمایل ندارم میگم تابستون بریم بهتره من کلا همیشه اولش با تصمیم آقامون مخالفت میکنم نمیدونم چرا ذاتم اینجوریه

تابستونم کلی عروسی داریم همه هم فامیلای شوشو این هفته هم یکی عقدکنون داریم یکشنبه خیلی وقته عروسی نرفتیم برای تجدید روحیه خوبه

آهان تولد نی نی سارا جونم هم بهش تبریک میگم ایشالله همه اونایی که منتظر نی نی هستن به آرزوشون برسن

 

وبیاریم سبد

ببریم این همه سرخ  این همه سبز

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

 

خونه و مسجد

سلام به همه تون ایشااله که حالتون خوب باشه و تعطیلات خوبی رو گذرونده باشین و تو دعاهاتون ما رو فراموش نکرده باشین

چهارشنبه صبح انتخاب واحد* اولیه رو توی خونه تو دفترچه انجام دادم قرار بود برم کافی نت* چون پرینتش هم میخواستم ولی از بس هوا گرم بود گفتم بعد از ظهر با شوهرم میرم این شد که ساعت ۶ رفتیم کافی نت* و انتخاب رشته * کردم همه اش هم روزانه* به امید خدا حالا ما که نداریم چرا برم شبانه* میدونستم شبانه یا پیام نور* قبولم ولی انتخاب نکردم دیگه تا ببینم چی میشه ۱۱ تا هم بیشتر انتخاب نکردم سعی کردم اول شهرای نزدیک بعدش جاهای دیگه رو انتخاب کردم

آهان یه چیز یادم رفت چهارشنبه صبح با لرزش دیوارای خونه بیدار شدم فهمیدم که خونه پشت خونه ما رو دارن خراب میکنن آیینه ام میلرزید صداهای ریزش خیلی وحشتناکی میومد

منم زنگ زدم به شوشو داشتیم صحبت میکردیم که دیدم صدای خیلی خفنی* اومد منم  جیغ زدمگوشی رو قطع کردم چند دقیقه بعدش دیدم شوشو زنگ زد به گوشیم و داشت گریه میکرد میگفت فکر کردم رفتی زیر آوار اونموقع یاد زلزله زده ها*افتادم خداییش خیلی وحشتناکه خدا خودش به همه رحم کنه

حالا این عملیات خراب کردن هنوز ادامه داره راستش زندگی ما رو هم بر هم زده نمیدونم این شهر ما چرا اینقدر میخوان مساجد رو توسعه بدن مسجد کنار خونه ما کوچیکه درست ولی ۳ تا مسجد دیگه هم توی خیابون وجود داره مگه واجبه که این مسجد بزرگتر بشه خونه بغل خونه ما و پشتی که دارن خراب میکنن موندیم ما

قبلا هم از خونه مون گفته بودم جای خوبی نیست یه همسایه درست و حسابی هم نداریم تازگی ها هم یه خونواده افغانی* اومدن روبه رومون که یه ده بیست تایی بچه دارن از صبح که میشه داد و بیداد و جنگ و دعوا و بازی واقعا کلافه شدم(دیشب که از پیاده روی اومدیم خونه صدای گریه نوزاد میومد به شوشو میگم فکر کنم دوباره زاییدن)

خلاصه که دیشب دو تا معمار* که مسئول خراب کردن اون خونهه هستن اومدن وگفت ما فردا قراره نمیدونم یه کار بکنیم که ببینیم زیر اون بنا آجر هست یا نه برای جلوگیری از خسارت وارده فعلا وسایل این اتاق رو ببرین داخل اون یکی اتاق

شوشو بنده هم خجالتی اصلا نگفت بیاین این اتاق ما رو ببینید میشه اینا رو جا داد توش منم کلی دعواش کردم و اینکه هر کار خودت میخوای میکنی چقدر گفتم این خونه رو نخر به خاطر حرفای مادرت(همه اش مینالید که بچه ام باید اجاره بده خونه بخرید  وقتی بچه اش پول خونه درست و حسابی نداره من باید بسوزم) خریدی حالا هم توش موندم همینطور که قبلا هم گفتم روز هم یکی در خونه رو بزنه میترسم چه برسه به شب که گاهی وقتا شوشومیره بیرون خرید کنه یکی بیاد زنگ بزنه خیلی میترسم

دیشب با هم رفتیم پیاده روی و هر چی بدو بیراه بود بهش گفتم چون اصلا به نظر من اهمیت نمیده ون و همراه خودش میاره ها وقتی میخواست این خونه رو بخره من و آورد که ببینم و بپسندم ولی نپسندیدم اونم با حرفاش خرم کرد کوچه رو که دیدم گفتم نه ولی خونه اش بدک نبود ولی اون راضی بود

در مورد ماشین هم همینطور گفتم نخر پولش و بذار بانگ وام بگیریم یه خونه بهتر بگیریم ولی حرفم و گوش نکرد

حالا بهش میگم این دو سه روزی که اینا خونه خراب کنی دارن مرخصی بگیر بیا خونه هیچی نمیگه میگم توقع داری من برم بیرون من که خودم نیومدم تا برم بیرون خلاصه دیشب شب خوبی رو نداشتیم ببینید این مملکت* برای اینکه جای بیشتری برای نماز خوندن داشته باشن چه جور زندگی رو بر هم میزنن من چند بار دیگه هم گفتم آدم بی دین و ایمونی نیستم ولی از این کارای مزخرف حالم بهم میخوره یه محیط آموزشی رو خراب میکنن برای مصلا *ی نما ز جم عه* یه خونه رو برای مسجد*ازشون متنفرمممممم

ببخشید که زیادی غر زدم شاید به خاطر شرایط روحی الانم باشه و خوب میشم

امروز هوس آش رشته* کردم قراره بپزم البته سبزی آش ندارم با سبزی قورمه* میپزم حال ندارم برم سبزی بخرم تازه یه قابلمه کوچولو بد نیست مزه اش قبلا هم پختم فکر کنم ویار دارم(شوخی کردم)

 

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم دور از سبزه

مسجدی دور ازآب

سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش "انشا"

اشتری دیدم بارش سبد خالی" پند و امثال"

عارفی دیدم بارش "تننا ها یا هو"

 

یکشنبه دهم خرداد 1388 |

 

دو دلی

 

 

 

سلام دوستای خوبم ممنونم از همه کسایی که بهم تبریک گفتین خیلی ماهین همتون

من به نظرم یه کم نه ها زیادی پر توقع هستم با این رتبه ام فکر کنم روزانه قبول نمیشم امروز دفترچه رو گرفتم ولی من هنوز نمیدونم دقیقاْ چند نفر روزانه توی رشته من میگیرن از کجا باید بفهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ کس رو هم ندارم کمکم کنه چقدر اینجوری بده شبانه هم که بودجه اش رو نداریم پس میمونه برا سال بعد البته انتخاب رشته ام رو میکنم من به یکی از اقوام(همون پسر عمه شوشو)قول داده بودم قبول شدم شام بدم اونم جوجه کباب پریشب دعوتشون کردم با دو تا زن داداشا و مامانم هم بود حالا چیکار کنم بگم قبول نمیشم البته به همشون گفتم که احتمالش کمه

من فکر میکردم مجاز که شدم یا روزانه یا شبانه حالا میبینم پیام نور *هم هست اونم چقدر همه شون ۲۰ تا ۲۰تا میگیرن یعنی میمونم برا سال دیگهههههههه

شماها هیچکدوم اطلاعی نداری بهم کمک کنید پلیزززززززززززز

یکی دو نفر پرسیدم میگن شبانه هم بزن(یعنی روزانه قبول نمیشی)تازه روزانه هم که همه جا نمیشه انتخاب* کرد محدودیت دارم مثلاْ من میتونم پاشم برم زابل* حالا به امید خدا ولی فکر کنم باید درس خوندن رو تو تابستون شروع کنم

دوستای خوبم برام دعا کنید

 

 

دوشنبه چهارم خرداد 1388 |

 

به امید خدا

با سلام خدمت دوستای گلم ایشاالله که صبح شنبه خوبی رو شروع کرده باشین

آهان اومدم بگم که من مجاز شدم خودمم دارم شاخ در میارم فکر نمیکردم مجاز بشم همانطور که گفتم زبانم منفی زدم به علت کمبود وقت و اینکه من اگه دچار کمبود وقت بشم هول میشم دیشب تا حالا همش دارم خودم و سرزنش میکنم چرا زبان و زدم اگه نمیزدم رتبه ام خیلی بهتر از اینا بود

خدا رو شکر بیشتر نزدم فقط دو تا سوالش رو جواب داده بودم رتبه ام الان هم بد نیست و فکر کنم امید به خدا قبول بشم ولی کجا اونش مهمه میخواستم استان خودمون قبول بشم

برام سخته برم جایی دیگه ولی روز امتحان از بچه ها شنیدم برای قبولی اینجا باید رتبه حداقل ۴۰۰ باشه ولی من ۹۲۴ هستم از ۶۴۶۴ مجاز یعنی میتونم استان خودم یا لااقل یه شهر نزدیک قبول بشم  شوهرم حرفی نداره ها خودم دلم نمیخواد بتونم شب سر خونه زندگی خودم باشم راحت ترم نمیتونم دوریش رو تحمل کنم

چقدر این اینترنتی بودن سخته برای باز شدن فرمش یه برنامه میخواد که روی کامپیوتر ما نصب نیست میخواستم دانلودش کنم که سرعتم خیلی پایینه و خیلی طول میکشه دفترچه هم دوشنبه میاد  صبر میکنم ببینم توی دفترچه چی نوشته نمیدونم چه جوریه و چند تا میشه انتخاب کرد

تازه یه گرایش دیگه هم اومده که اصلا اطلاعی در موردش نداشتم و روز امتحان شانسی سوالاش رو زدم اونم مجاز شدم نمیدونم اصلا اطلاعی ندارم چی هست

حالا به امید خدا انتخاب میکنیم ببینیم چی میشه خدا که تا اینجا با هام بوده بقیه اش هم میسپارم به دست خودش خدا جونم مرسی که ناامیدم نکردی خدایا شکرتتتتتتتتت خیلی نوکرتم

از شما دوستای گلم هم ممنونم که تنهام نذاشتین و با دلگرمیاتون تشویقم کردین مرسی دوست جونام

الانم اگه راجع به سوالایی که کردم اطلاعی دارین بهم بگین (یعنی با این رتبه قبولم) مرسیییییییییییی

 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه مهرم نور

دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها میگیرم

در نمازم جریان دارد ماه  جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را پی "تکبیرة الحرام "علف می خوانم

پی قدقامت موج.

 

 

 

 

شنبه دوم خرداد 1388 |

 

گیج شدمم

 

بازم سلام ایشاالله که حالتون خوبه منم بد نیستم خدا رو شکر

نمیدونم چم شده از اونهفته تا الان چسبیدم به نی نی سایت* اونم قسمت ناباروری ببخشیدا(گه گیجه)گرفتم خدایا شکرت قبلا هم میرفتم این سایت  ولی هیچکدوم از تایپیکا رو کامل نخونده بودم اونقدر دچار اظطراب شدم که آزمایشهایی ۳ سال پیش و سونوی ۵ سال پیش و گذاشتم جلوی خودم ببینم شوشوی من چند تا اسپرم* داشته خودم فولیکولم* اندازه اش چی بوده هر کدوم از دکترایی که اینا رو دیدن که میگفتن خوبه نکنه دکتره من پولکی بود چرا بعد کلومفین* از شبی دوتا سه تاش نکرد چرا یه دوره از اون آمپولا داد چرا لاپاروسکوپی* کرد نکنه لاپاراسکوپی*من باعث بستن لوله ها*بشه وای خدا جونم کاش نرفته بودم این سایت البته یه چیزاییش خوبه ها اینکه تنها نیستی خیلی از همسنات یا بزرگترات هستن و اینکه خیلیا هم طبیعی نتیجه میگیرن

تازه اینقدر خرجش زیاده که اگه خدای نکرده کارمون به اونجا بکشه بودجه شو نداریم

خلاصه که دیوونه شدم رفت

این هفته کلاس زبانمون تشکیل نشد به علت جا به جایی پس امتحانش هم افتاد برای هفته آینده  از دیروز تا حالا نمیدونم چرا اینقدر بی حالم حس هیچ کاری رو ندارم خدا یه انرژی مضاعف بهمون بده

آهان نتایج ارشد هم هفته دیگه فکر کنم بیاد

چند شبه با همسری میریم پیاده روی خدا کنه تنبلیم نگیرههههههه

 

روزو شب ها رفت

من به جا ماندم در این سوشسته دست از کارم

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم

لیک پندارم پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از انجمن می ریخت

 

 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 

همینجوری

 

سلام به همه دوستای گلم خوبین خوشین چه خبرا

ما هم هستیم خبر خاصی نیست سه شنبه جاتون خالی یه تولد دعوت بودیم پسر عمه آقامون تولد همونی که قبلا ذکر خیرش بود

من نمیدونم در مورد خوردن خونه دیگران رودربایتس دارم مثلا من خونه خودمون اصلا چایی نمیخورم ولی مهمونی میرم حتما میخورم میترسم ناراحت بشن یا مثلاْ شیرینیجات هم خیلی کم میخورم ولی اونشب دو تا تیکه گنده کیک تولد خوردم و با یه عالمه پفک و چجیپس بعدش رفتم خودم و وزن کردم ۲ کیلو اضافه شده بودمممممممممم

البته خیلی وقت بود خودم و وزن نکرده بودم حالت ظاهریم هم حس میکردم لاغر شدم (ناگفته نماند که همون شب خاله پری اومد شاید اضافه وزن مال اون بوده)

میدونی تو ایام عید یکی از اقوام زن داداش بزرگه که مشکلش کیست بود ه و ۴ سالی میشد که بچه دار نمیشده و دکترا موردش رو حاد میدونستن و نا امیدش کرده بودن حامله شده بود شنیدم که خودش رو لاغر کرده بوده میگن این چربیای دور شکم باید آب بشه

من خودم که خیلی احساس میکنم آب شده ولی چرا وزنم این و نمیگه نمیدونم شاید خراب بوده

باید مثبت باشیم دیگه شنبه هم آخرین جلسه زبان هستش و دوشنبه امتحان داریم

اینقدر دلم میخواست میتونستم برم نمایشگاه کتاب حیف که نشد بیام

آهان اون ماجرایی هم که گفتم واقعی بود هنوزم معلوم نیست چی شده بچه خدا رو شکر خوبه و مرخص شده چون زیاد نمیبینمشون خبر ندارم که مادره هنوز میره سر کار یا  نه

سه شنبه بعد از ظهر یه بارونی اومد منم چون شنیده بودم بارون این موقع شفاست یه ظرف گذاشتمن نمیدونم چجرا زیاد نرفته بود توش  گذاشتمش تو یخچال تا دعای مخصوصش رو بخونم و بخورم که دیدم همش بخار شدهاینم از شانس ماست کاش دوباره بارون بباره

دیگه عرضی نیست خوش باشین بای

 

من شکوفایی گلهای امید را در رویاها می بینم  و ندایی که به من می گوید

"گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است"

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |

 

یه اتفاق و یه اعتراف

 

 

اول سلام

نمیخواممممممممممممممممممم یه عالمه نوشتم بعدش اومدم پستش کنم دیدم هیچکدوم از سایتا باز نمیشه حتی بلاگفا  بعد امدم صفحه رو سیوش کردم نمیدونم چرا نوشته هام سیو نشده بود همش رفت بلاگفای بد میدونم من اصلا نباید آپ کنم هر وقت میخوام آپ کنم بلاگفا مشکل داره

آهان نوشته بودم که پنجشنبه جمعه رفتیم خونه مادر  جانو مادر شوهرجان

آهان خونه مادر شوهرم بود که متوجه شدیم یکی از اقوامشون که یه بچه ۱سال و چند ماهه دارهصبح که بچه خوابه میره بیرون دنبال کار و زندگیش(خانومه) بعدش که بر میگرده میبینه که بچه اش دمر افتاده خوب فکر میکنه که تو خواب اینجوری شده وقتی صورت بچه اش ر ومیگردونه طرف خودش میبینه که بچه اش غرق خونه و ببخشیدا رو ده اش بیرون اومده (اینجوری که ما شنیدیم)

بعد بچه رو برده بیمارستان باباش هم اونقدر بی لیاقت و بی مسولیت هست که وقتی بهش زنگ زده گفته خودت ببرش من کارم رو از دست میدم

خلاصه این بچه ۴-۵ ساعت تو اتاق عمل بوده تا خدا روشکر عمل موفقیت آمیز بوده و به خیر گذشته و دیروز مرخص شد

این بنده خدا(مادر بچه) لیسانس داره و مادر شوهرش از اون خسیسای روزگاره و به دختره گفته خودت باید کار کنی و خرج خودت رو در بیاری پسر ما نون نداره بهت بده

این خانوم از حامله بود تازایمان کرد(فکر کنم ۱۰ روز بعد زایمان) رفت سر کار تازه کارش هم هنوز اعتبار درست و درمونی نداره و حقوق خوبی هم نداره و گاهی هست گاهی نیست

به خدا اگه طبق قانون پیش برن میتونن از بابائه شکایت کنن چون نفقه بر اون واجبه یعنی که چی زن با بچه کوچولو بره سر کار تازه کاری که آخر عاقبتش معلوم نیست

یه بار دیگه هم همین خانوم دست بچه اش رو سر کلاس سوزونده بود با بخاری برده بودش سر کار اینجوری شده بود

حالا خدا رو شکر به خیر گذشت آره عزیزانم یه همچین مادر شوهرایی هم پیدا میشن

حالا میگن چاقو توی کمد بوده و بچه که تازه راه افتاده رفته برداشته و چون با هر چندتا قدمش میوفته افتاده و چجاقو رفته تو شیکمش یا اینکه یه نفر دیگه زحمت این کارو کشیده چطور دلشون میاد

پلیس رو هم در جریان گذاشتن تا ببینن چی میشه آخه محلشون هم جای خوبی نیست به خاطر همین یه کم مشکوک میزنه

آهان یه اعترافی میخواستم بکنم اینکه من یه آدم خیلی ترسویی هستم مثلا روزا که تو خونه تنهام یکی زنگ خونه رو میزنه میترسم جواب بدم نمیدونم چرا اغلب اقوام که میخوان بیان پشت در یه صدایی میزنن تا نترسم و درو بازکنم(قضیه همون بز زنگوله پا)

تا اینکه یکشنبه صبحی یهو دیدم زنگ خونه رو میزنن میخواستم نرما دیدم دارن خیلی پافشاری میکنن گفتم کیه؟ که یهو یه خانومی گفت اومدیم ببینیم این اطراف خونه اجاره ای سراغ ندارین مگهمن بنگاهیم

خلاصه گفتم نه بدون اینکه در و بازکنم حالا اینا اصرار داشتن که چرا میترسی در و بازکنی تنهایی درو باز کن ما کاری نداریم

خلاصه از لحنشون معلوم بود راست میگن درو بازکردم همش بهم میگفتم ترسیدی ببخشید دروغ گفتیم این خونه ای که شما الان توش نشستین قبلا خواهرمون اینجا بوده حالا اومدیم به نگاهی بندازیم ببینیم چه شکلی شده

اینقدر من و ترسوندن به خاطر یه کار مسخره به من چه که خواهرتون قبلا اینجا بوده

این یه مورد ترسو بودنم یه موردم ترس از دکتر و بیمارستان و این چیزا

من اوایل که فهمیدم نازایی دارم رفتم دکتر اول خوب داروی خوراکی و بعدشم آمپول بعد ۳سال دارو گفت باید عمل کنی اونم بدون عکس رنگی(البته جای شکرش باقیست چون از عکس رنگی هم میترسم عمرا اگه میرفتم)

خلاصه منی که تا به حال تو عمرم بی هوش نشده بودم(یه دفعه فقط دستم شکسته بود تو ۷ سالگی عمل کردم) رفتم و تنهایی فقط با شوهرم بودم عمل لاپاروسکوپی* رو انجام دادم و دکتر گفت تا ۶ ماه فرصت داری بعدش دوباره دارو داد همون تکراریا وقتی نتیجه نگرفتم گفتش باید بری برای آی یو آی*

منم که ترسووووووو دیگه نرفتم اینه ماجرای من که بعضی از دوستان میگن باید ناامید نشی بری دکتر میترسم بگین چیکار کنم

به خدا تا الان چند دفعه که مادرم بستری شده اصلا من شبا خواب نداشتم چه موقعی که توی بیمارستان بالا سرش بودم چه وقتی که میومدم خونه همش میترسیدم نکنه یه چیزی بشه

نمیدونم حالتم طبیعیه یا انرمالم همینه که هست شاید یکم سر عقل بیام ولی کی اش رو نمیدونم

آخه حاملگی و زایمان طبیعیش هم سخته چه برسه با این دم و دستگاهها خدایا خودت کمکمون کن من مطمئنم که با کمک خدا بدون نیاز به هیچ چیز دیگه ای  بچه دار میشم

حالا اگه نخواسته زودتر از اینا بده حتما صلاحش نبوده 

ببخشید این پست یکمی جناحی -عاطفی شد گفتم بگم که احتیاط کنید

آهان یه چیز دیگه این پیر مرده که آخر سریال یوزارسیف* اومد و جند قسمت قبل هم با یعقوب* صحبت میکرد کی بود بعضیا میگن  حضرت خضر* بوده من که اطلاعی ندارم خضر اونجا چیکار میکرده اگه شما میدونید لطفا به من هم بگین

ببخشید پر حرفی کردم

راستی از دوستای قدیمیم خبری نیست مارال یکی از دوستام که وبلاگ نداشت امیدوارم هرجا هستی خوب و خوش باشی

 

این و بعد از ظهر نوشتم الان با شوهرم یه ساعت رفتیم پیاده روی و دو برگشتم اومدم ببینم میشه آپ کرد

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

من اومدممم مگه میشه اینجا رو ترک کرد؟

 

 

باعرض سلام به همه دوستای خوبم

جونم براتون بگه که من اونهفته ای نمیدونم چه مرگم شده بود همش گریم میومد یه ذره هم بد بین شده بودم به همه چی به نت و اینترنت هم همچنان از اینکه چرا اینجا دیگه آدما همدیگه رو اذیت میکنن دروغ میگن چون بعضی وبلاگایی جدید پیدا کرده بودم و خوندم اینجوری شد که اینجوری شدم

بعدشم از یکشنبه با آقامون یه دعوایی کردیم(یکشنبه همین هفته) و دو سه روزی قهر بودیم خیلی وقت بود قهر نکرده بودیم فکر کنم ویتامین ق خونمون (داریم؟) پایین اومده بود

آهان توی خیلی از وبلاگا خوندم از قوانین زندگیشون دیگه متوجه شدم قانون من خیلی بده چون موقع قهر همیشه جدا از هم میخوابیم آخه نمیتونم چشمم که به قیافه اش میوفته خنده ام میگیره اونوقت آشتی میشم که

خلاصه به خیر و خوشی گذشت

سه شنبه هم مامانم اومده بود خونمون دو هفته ای هست دندون درد شدیدی داره رفت دکتر بهش آنتی بیوتیک داده گفته بعدش بکش (۲ تا از دندوناش خراب بوده) حالا اومده که بکشه دکتره ازش پرسیده بیماری خاصی داری اونم گفته دیابت دارم و چربی خون و فشار اون دکتره هم گفته باید بری از یه دکتر دیگه برام نامه بیاری اینجوری نمیکشم

خلاصه مامان بنده هم میره پیش همون دکتری که همیشه برای دیابت میره پیشش دکتره هم فشارش و میگیره میگه ۱۷ هست و نباید الان دندون بکشی البته نامه رو میده با یه سری دارو و میگه هر موقع خواستی بکشی بازم بیا فشارت رو چک کنم

بعضی وقتا جدا کم میارم مامان من روزی ۱۴-۱۵ تا قرص می خوره( اگه بیشتر نباشه کمتر نیست)

۵ تا از این متفورمینایی که عزیزانی که مشکل نازایی دارن خوردن میدونن چه میکنه با اعصاب آدم بقیه اش هم برا فشار و اینا دیگه حالا خدا کنه این دندون خوب بشه نیازی به کشیدن نباشه آخه کلی ترسیدیم به خاطر حرف این دکتره

نمیخواستم اینا رو بنویسما نمیدونم چرا یه هویی اومد

خدا ایشااله همه بیمارا رو شفا بده

از کلاس زبان که کلی خوش میگذره استادمون خیلی باحاله خودش دانشجوی زبانه و خلاصه هر روز بساطی داریم کارایی که توی روز انجام دادیم رو براش توضیح بدبم منم گفتم وبگردی(البته یکی از کارام)

چشاش اینجوری شد

بعدشم گفت آره برای خبر و اینا بنده خدا نمیدونست که چیکار میکنم که گفت یو وری های کلاس

خلاصه من تو خوابم دارم برا معلم زبانم توضیح میدم که کدوم وبلاگا رو میخونم و چیکارا میکنم(البته فقط توی خواب)

 

آهان دیروزم سر کلاس زبان یکی از بچه ها داشت با استاد صحبت میکرد(دختره دبیرستانیه مامانش هم یه مغازه بوتیکی داره) که مامانم گفته یا داداشت رو با خودت میبری یا میمونی خونه بچه  رو نگه میداری جدا چه مادرایی پیدا میشنا خوب خانوم خودت بچه رو ببر مغازه اونجا که راحت تره کلاسه یه بار آورده بودش اینقده حرف میزد(۳ساله یا ۴ ساله به نظر میاد) تازه وسط کلاس خوابش برد اونم چه خر و پفی راه انداخته بود همه خندهاشون گرفته بود

من تقریبا ماهی یه بار خونمون رو جارو برقی میکشم و خیلی شلخته ام حالا همین ماهی یه بارم که تر و تمیز میکنم دقیقا همون هفته داداشم با دو تا دختر شیطون میان و به خونمون سر و سامان میدن

راستی بچه داری خیلی سخته ها نیدونم این زن داداش من چه میکنه از دست این دو تا وروجک میریزن میپاشن خودش که میگه روزی چند بار کمدشون رو بیرون میریزن  ولی هر موقع ما خونشون میریم تمیزه ولی خونه من هیچوقت تمیز نمیمونه

الانم کلی کار دارم اومدم این روز قشنگ و به همتون تبریک بگم به خصوص پرستاران عزیز البته فکر کنم تو جمعمون نداریم

بعدش روز معلم و کارگر هم پیشاپیش تبریک میگم ایشااله همینجوری حقوق و مزایای فرهنگیان عزیز زیاد بشه تا به فرهنگ کشور و جامعه مون بیشتر خدمت کنن

ببخشید زیادی حرف زدم باور کنید هنوز صبحونه هم نخوردم این روزا دلم اصلا صبحونه نمیخواد ولی مجبورا میخورم

 

تازه وبلاگای همتون هم خوندم شرمنده که کامنت نذاشتم ایشااله امروز اگه وقت بود سر میزنم بعد از ظهر که داریم میریم ولایت الانم داره بارون میاد بازم هوا سرد شده

 

از هجوم رو شنایی شیشه های در تکان می خورد

صبح شدُآفتاب آمد

چای را خوردیم روی سبزه زار میز

ساعت نه ابرآمد نرده ها تر شد

لحظه های کوچک من زیر لادن نهان بودند

یک عروسک پشت باران بود

ابرها رفتند

یک هوای صاف  یک گنجشک  یک پرواز

دشمنان من کجا هستند؟

فکر میکردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

در مورد قانون جذب هم خوندم سعی میکنم عملیش کنم ممنون خانوم خونه

نتایج ارشد کی میاد

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme