تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

من اومدم(:

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

این چند روز

سلام بر دوستاي گلم اين چند روز اصلا حالم زياد خوب نيست فكر كنم دختر خاله ميخواد بياد 2هفته مونده اعصابم رو ميريزه به هم و همش ميخوام گريه كنم داد بزنم و يكي رو بزنمممممم

سه شنبه مهمون داشتيم همكار آقامون با داداشم چون تقريبا با داداشم هم همكارن و همديگه رو ميشناسن شام فسنجون پختم كه تعريف از خودم نباشه خيلي خوشمزه شده بود  ولي يه اتفاقي افتاد كه خيلي ناراحت شديم اين همكار آقامون 2 تا دختر داره 8 ساله و 3 ساله اون كوچيكه مريض بود و تب داشت يه دفه بزرگه اومد به مامانش خبر داد كه آره ش  روي فرش* ....* كرده وبنده خدا خانوم همكار خيلي ناراحت شد و گفت فرشتون رو بدين ببريم قالي شويي و ما هم كلي تعارف كه نه اصلا مشكلي نيست خودمون ميشوريم يه دفه اين خانمش زد زير گريه گفت خيلي ناراحت شدم اصلا هيچوقت از اين كارا نميكرده ما هم گفتيم مهم نيست شلنگ آب ميگيريم و ميشوريم خلاصه با دلخوري رفتن و موقعي كه رفتن ما هم با زن داداشم شلنگ اب گرفتيم روي فرش و با  فرچه كشيديم تا تميز بشه يه ذره لكه بود زياد نبود خدا رو شكر به خير گذشت صبحش هم به خانم همكار زنگ زدم گفتم همون موقع تميزش كرديم و نگران نباشيد و از اينكه گريه كرديد خيلي ناراحت شدم حالا بچه يه كاري كرده شما نبايد گريه  كنيد و اونم گفت مريض بوده و همون موقع كه از خونه ما رفتن بيرون بردنش دكتر و 2 تا آمپول براش نوشته  وباز كلي معذرت خواهي كرد

چهارشنبه  آقامون ميگه بيا بريم خونه را به نامت كنم  من ميگم از اين كارا خوشم نمياد اونم ميگه اگر به نامت نكنم ميان ميندازنمون بيرون ميگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم ميگه اخه ضامن يكي شدم پولش رو نداده حالا پاي من گيره منم بهش گفتم بذار بريزن تا باشه از اين كارا نكنييييييييييييييييييييي!

آخه اين آقاهه رو ميشناسه(از نظر بد قولي) بازم ميره  ضامنش ميشههههههههههههههه

جمعه هم خونه عمه آقامون دعوت بوديم بعد از ظهر كه ميخواستيم بريم يه دفه زنگ خونه رو زدن يكي از خانوماي همكار خودم بود (قبلا يه جاي كار ميكردم اين بنده خدا مسؤول نظافت بود) اومد خونمون با دختر كوچيكش كه 9 سالشه يه پسر دوساله ويه دختر 18 ساله هم داره كه بد بختش كرده اين خانم دخترش رو 16 سالگي شوهر ميده اونم به يه پسر لاابالي سربازي نرفته 19 ساله بعدشم اينا در كل فكر كنم 2 ماه با هم زندگي كردن(اغلب قهر بودن)  در اين دو ماهم بچه و پسره همش قهر دعوا كتك حتي تهديدش ميكرد كه بچه رو ميكشم واين دختره از ترس شوهرش هر روز با مامانش ميومد سر كار تا 9 ماهگي بعد از دنيا اومدن بچه(الان 5 ماهشه) دختره نميدونم چون تو اين دوران خيلي سختي كشيده دچار افسردگي شديد ميشه حتي دست به خودكشي هم ميزنه الانم ميگه بچه ام را نميخوام و بچه 2 ماهه خونه مادر شوهرشه شوهرش هم به علت شكايت زنش فكر كنم سر قضيه مهريه(آخه ما زنا بهونه ديگه اي براي خال كردن دق دلي نداريم) زندونه خيلي ناراحت شدم

با خودم ميگم قربون حكمت خدا برم يكي اين ميشه كه بچه نميخواد و اينجوري بهش ميدي  بچه بي گناه  آخه چه تقصيري داره يكي هم اون فريده تو سريال روز حسرت*  دقت كردين خيلي وقتا اينجوري ميشه نميدونم حكمت خدا چيه خدايا شكرت ما كه راضي هستيم به رضاي خودت  شب هم بعد از افطار با عمه آقامون رفتیم مسجد محلشون هنوز هیشکی نیومده بود ما رفتیم چند تا پسر بچه بودن که برقا رو برامون روشن کردن  و ما مقداری به عبادت پرداختیم تا کم کم شلوغ شد وبعد از مراسم ساعت ۲ اومدیم خونه عمه جان  و سحری هم اونجا خوردیم واومدیم خونه خوابیدیم موقع نماز بیدار شدیم باز خوابیدیم من تا ۱۰ آقامون هم نفهمیدم کی رفت ولی ۹:۳۰ باید سر کار میبودند  راستي 29 شهريور سالگرد ازدواجمون بود  وما هيج جا نرفتيم وهيچي هم كادو نگرفتيم تا ببينيم چه ميشود  اهان يخورده از نازاحتيم هم به خاطر اون رييس احمق و عوضيههههههههههه 3 ماه من و برد اونجا براش كار كردم حالا مردك  ميگه نيا چون عذاب وجدان ميگيرم باهاش قرارداد نميبندند ما هم ميگيم اهاي مردك ترسو براي ما دايه دلسوز تر از مادر نشو و براي من دچار عذاب وجدان نشو براي د*ز*د*ي هاي خودت كه فردا بايد جوابگو باشي دچار عذاب وجدان بشو(يه نفر و جاي من آوردهههه)تونم ببخشمش

دیشب حتی سریال یوسف هم ندیدم وخوابم برد وسحرم ۱۰ دقیقه به اذلن بلند شدم هر چی اقامون صدام میزد من حال نداشتم از جام بلند شم آخرش بلند شدم وسحری خوردم و نماز و بعدش هم خواب تا ساعت ۸ راستی ساعت هم عقب کشیدند

واي مثل اينكه خيلي طولاني شد ببخشيد التماس دعا

امشبم شب قدره از اون شبايي كه با خداي خودتون خلوت ميكني و درد دل ميكني وقتي داري دعا ميكني اون ته تهاي دلتون برا منم دعا كنيد

 

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

 

شب قدر

 

سالروز ضربت خوردن حضرت علی (ع) را به همه شما تسلیت عرض میکنم تو این شبای عزیز دعا فراموش نکنید من که دیشب همه تون را یاد کردم و دعا کردم باور کنید ایشاالله شما هم مارو فراموش نکنید دیروزم کلی تایپیدم ولی بلاگفای لعنتی قورتش داد الانم حسش نیست ایشاالله یه روز دیگه ماجراهای این چند روز را پست میکنم التماس دعا از همگی

شنبه سی ام شهریور 1387 |

 

شله زرد پزون

 

سلام دوستاي خوبم عيد همه شما مبارك باشه 

ديروز اون يكي زن داداشم(بزرگي) زنگ زد وامشب افطاري دعوتمون كرد واي من هنوز هيچ كس رو دعوت نكردممممممممم  ديروز برا اولين بار شير برنج پختم جاتون خالي خيلي خوشمزه شده بود آقامون كه خوشش اومد برا شام هم استامبولي پختم خسته شدم از بس خورشت پختم اين غذاها(قاطي پلو)به نظر من راحت تره و خوشمزه ولي همسري زياد دوست نمي داره ولي ميخوره ديشب برنجم رو واسه شله زرد خيس كردم و  بادومها رو با كمك آقامون پوست گرفتيم البته قبلاً خيس خورده بودند ديشب وسطاي سريال مثل هيچ كس ديگه طاقت نياوردم و خوابيدم و به آقامون گفتم من و برا سريال روز حسرت بيدار كنه حتي موبايلم گذاشتم رو ساعت ولي هيچي نفهميدم و يهو ساعت 20/12 بيدار شدم ديدم اقامون داره نود ميبينه اومدم سر جام خوابيدم دوباره ساعت1 بيدار شدم هنوز داشت نود ميداد فكر كنم اسمش را بايد بذارن 120 يخورده سرش غر زدم كه ديگه تا سحر بيدار باش لازم نيست بخوابي اونم گفت:تو چرا اينقد ميخوابي اونوقت من اگه بخوابم بهم غر ميزني منم گفتم تو از سر كار مياي ميخوابي ولي من هرچي بعد از سحر بخوابم ديگه كه نميخوابم خلاصه بالاخره خاموشش كرد ولي وقتي ديد من خواب رفتم بازم روشنش كرد يه بار وبلاگ يكي از بچه ها خوندم ساعت خوابش با آقاشون هماهنگ نيست ما هم دقيقاً همينجوري هستيم

الان برنجم رو گذاشتم رو اجاق و در حال شله زرد پزونم برا همتون دعا ميكنم شما هم منو يادتون نرههههه

 

پ ن1: راستي ديشب سريال بزنگاه رو ديدين سر بزنگاه پيام بازرگاني اومد وبقيه اش رو س ا ن س و ر كرده بودند(تو بيمارستان)

پ ن2:خدايا ميدونم كه اونقدر بخشنده اي كه هيچكدوم از بندگانت را نوميد نميكني تو رو به كرامت همين امام معصوم(امام حسن)آرزوي همه آرزومندان رو برآورده كن وكسايي كه دلشون ني ني ميخواد هر چه زودتر به آرزوشون برشون

 پ ن ۳:این پست رو ساعت ۹ نوشتم الان شله زردم تقریباْ آماده است

اگر آدما بدونند فرصت با هم بودن چقدر محدود است محبتشان نامحدود ميشود

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 |

 

روزمرگی

پريشب شوهر خواهر شوهرم از تهران اومده بود بنده خدا 3 سال پيش يهو صبح كه از خواب بيدار ميشه ميبينه پاهاش سست شده ميره دكتر بهش ميگن سكته مغزي كردي البته با انجام آزمايش و ام آر آي حالا يه ماه پيش مادرش همينجور شده آوردنش شهرستان فيزيوتراپي ودكتر اينجا  خودش هم  با اينكه دارو ميخوره فشارش هميشه بالاست خلاصه اونم ميره پيش همون دكتري كه مامانش رو بردن ودكتر ام آرآي و آزمايش جديد مينويسه وداروي فشارش رو عوض ميكنه فشارش كه از اون موقع بهتر شده حالا جواب آزمايشش رو آورده بود نشون بده دكتر بهش گفته ام اس داري وبنده خدا خيلي ترسيده بود البته 3 ساله كه يكي از پاهاش ميلنگه و همه فكر ميكردند اثر سكته است والان تازه فهميده  ام اسه يعني ام اس درمان داره؟ خدا كنه بهتر بشه ببخشيد اول صبحي موج منفي ميفرستم ديشب رفتيم برا شله زردي كه هر سال 15 رمضان به مناسبت تولد امام حسن (ع) ميپزم نرمه برنج و مغز بادوم خريديم بقيه موادش هم داشتم                                                                                                                  يه دفه 4 سال پيش به دلم افتاد به امام حسن متوسل بشم آخه خيلي مظلومه اگه يادتون باشه يه سريالم ساختند راجع به زندگي امام حسن(ع) به اسم تنهاترين سردار

ديروز يه دفه رفتم سراغ دفتر خاطرات دوران دبيرستان و دانشجويي خيلي برام جالب بود اگه بشه چند تا از خاطرات اون موقع را اينجا پست كنم  (البته اونوقت خیلی غر غرو بودم )

امروز خيلي بي حال و بي روح نوشتم نه ؟ يخده خستم از روزمرگي صبح كه از خواب پاميشم اول دگمه كامپيوتر را ميزنم بعد ميرم دست و صورتم رو ميشورم و يه يه ساعتي ميشينم بعد ميرم كارام و ميكنم و تا آخر شب كه ميخوام بخوابيم اين كامي روشنه به نظر شما من زيادي معتادم  فايده اي نداره نميتونم تركش كنم  ميخوام برم يه كلاسي چيزي ثبت نام كنم  شايد برم ايروبيك بعد ماه رمضون يا يكي از كلاسهاي آموزشي  تا ببينيم چي ميشه

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب 100 صفحه اي در مورد اميد بنويسي چي مينويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي ميگذارم صفحه آخر سطر آخر مينويسم اميد اخرين چيزي است كه مي ميرد.

خدايا به حق همون مظلوميت امام حسن(ع) همه مردم رو به آرزوشون برسون به خصوص دوست جوناي من و هركي دلش ني ني ميخواد بهش بده به ما هم بده خيلي چاكرتيم

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |

 

این چند روز

با سلامگزارش این چند روز  سه شنبه كه جاي همگي خالي رفتيم خونه داداشم افطاري  راستش خيلي ميترسيدم آخه دو تا ديگه زن داداشا هم بودن زن داداش بزرگي من و كوچيكي دختر عمه و دختر دايي هستند يعني كوچيكي دختر عمه بزرگيه بعد خواهر زن داداش كوچيكي به عبارتي ميشود زن داداش زن داداش بزرگي من حالا تا اينجا رو گرفتين يا نه؟اين خواهر زن داداش كوچيكي حدود يك ماه ميشود كه با يه دختر ناز 1سال ونيمه به حالت قهر از تهران اومده شهرستان تو تهران طبقه بالاي خونه مادر شوهر ميشينند(قابل توجه ملي)علت قهرشم اينه كه شوهره ناراحتي عصبي داره و وقتي زنه عصبيش ميكنه  یا کلا عصبی میشه زن وبچه را ميزنه ما اين چيزا را شنيديم الله اعلم خلاصه من استرس داشتم كه اين دو تا جاريا (زن داداشاي بنده) رو به رو ميشوند مشكلي پيش نياد كه خدا رو شكر به خير گذشت

چهارشنبه هم خانم يكي از همكاراي آقامون تماس گرفت و ما رو برا افطاري جمعه دعوت كرد راستي شما كه شاغلين اينجا رو ميخونين كدوم ق ا ن و ني ميگه كه زن و شوهر نميتونن يه جا با هم كار كنن اخه من يه مدتي رفتم محل كار شوهرم به عنوان نيروي ساعتي البته بدون قرارد الانم ميگم همينجوري حاضرم بيام رئيسشون ميگه دستور اومده كه نميشه دو تا از يه خانواده يه جا شاغل باشن ما كه از حكم اينا چيزي سر در نمياريم اخه زن و شوهر يه جا شاغل باشن كه بهتره نظر شما چيه من كه خيلي برام خوب بود و درك ميكردم چقدر آقامون سرش شلوغه و كار داره  جالبه كه دو تا از همكارا تازه با هم ازدواج كردن ميگن اونا چون قبلا اون خانومه اينجا بوده شامل اين حكم نميشه ولي بازم قراردادش پاره وقته  من كه موندم تو كاراینابا قوانینی که میذارن 

ديگه اينكه ما پنجشنبه جمعه ها اغلب خونه مادرم و مادر شوهر هستيم يعني تقسيم ميشيم  مادر شوهر همش اصرار داره كه بيشتر خونه اونا باشيم ولي من دلم ميخواد خونه خودمون باشم  در هر صورت يكجوري بر نامه ميريزيم كه به كسي بر نخوره راستي من پدر شوهرم ندارم

پنجشنبه افطار خونه مادر شوهر بوديم وبعدش رفتيم خونه مامانم و سحري رو اونجا خورديم يه دوهفته اي ميشه خونه مامانم موش پيدا شده من كه خيلي ميترسيدم يه دفه موقع سحر از پشت پشتي اومد بيرون و با سرعت رفت توي اتاق ديگه بعدش آقامون و داداشم هر چي گشتند نتونستند پيداش كنند
  از اون چسبايي كه موش رو باهاش ميگيرند گرفتيم ولي فايده نداشته تا حالا كه گير نيفتاده خدا كنه گير بيفته چون مامانيم تنها تو اون خونه ميترسه من يه روز اونجا بودم دووم نيووردم همش دلهره داشتم سايه آدم ميديدم فكر ميكردم موشه

ديشبم كه رفتيم خونه همكار آقامون مهموني ساعت 9 هم برگشتيم خونه سريلا مارال رو ديديم و بعدش يوسف پيامبر من كه همين كه تموم شد همونجا خوابم برد اقامونم طبق معمول به عشقشون ميرسيدن فوتبال رو ميگم

خدايا تو اين روزاي عزيز همه آرزومندان رو به آرزوشون برسون التماس دعا

شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |

 

همسایه خوب هم نعمتیه

سلام به همه دوست جونام كه ميان سر ميزنين و من رو شرمنده ميكنين

شهري  كه ما زندگي ميكنيم يه شهر كوچيكه مابعد از ۵ سال اجاره نشيني و اثاث كشي  بالاخره ااین خونه رو خريديم از خونه راضيم ولي از همسايه هاش نه اگه وبلاگ الهه(جون جون ) رو خونده باشين برا خريد خونه رفته بودن يه جايي كه پر از بچه بيچه بود كوچه هاش كوچه ما هم اينجوريه ساعت 12 شب فوتبال بازي ميكنن ترقه ميزنن دعوا ميكنن گاهي وقتا از دستشون كلافه ميشم پريشب  به آقامون ميگم برو يه چيز بهشون بگو نرفت تا اينكه خودم رفتم خيلي محترمانه ميگم اينوقت شب جاي بازيه دختره 3 يا 4 سال بيشتر نداشت فحش ميده اونقدر از دستش عصبي شدم منم چن تا بد وبيراه به مادر و پدرش گفتم و اومدم خونه زدم زير گريه و به اقامون ميگم اگه تو رفته بودي اينجور نميشد اونم رفت كه يه چيز بگه كه همشون در رفته بودن اينم از همسايه هاي ما به همسري ميگم اينجا رو بذار برا فروش ميگه هنوز قسطاش تموم نشده تازه فكر نكنم با پولي كه ماداريم بتونيم جاي بهتري بخريم الانم  با اينكه بعد از ظهره و موقع استراحت داره صداي جيغ ودادشون مياد همسري من خيلي راحت ميخوابه ولي خوابش سبكه ولي من سخت ميخوابم ولي وقتي ميخوابم بيدار شدنم سخته بعضي وقتا نيم ساعت موبايل جيغ وداد ميكنه ولي من هيچي نوفهمم  

امروزم افطار دعوتيم خونه داداشم من سه تا داداش دارم يكي بزرگتر 2تا كوچيكتر كه همه مزدوج شدند كوچيكه تازه دوماهي هست رفته سر خونه زندگي خودش امشب خونه داداش دوميم دعوتيم همون كه دوتا دختر آتيش پاره داره بعدا حتما عكساشون را ميذارم

ديگه اينكه مسجد هم همسايه مونه با صداي خوش موذنهاش چند بارم بهشون تذكر داديم مگه حاليشونه من كه وقتي شروع ميكنند به اذان گفتن گاهي وقتا گوشم و ميگيرم وبد وبيراه ميگم آخه قبل از اذان صداي راديو پخش ميشه تا اذان شروع ميشه راديو رو قطع ميكنن اخه صداي آقاي موذن زاده به اين خوشگلي كجا وصداي تو خدايا من وببخش دست خودم نيست عصبي ميشمممممممم

راستی چقد غیبت کردما ماه رمضونی خدا منو ببخشهاصلا وبلاگ زدیم برا اینکه یخده غیبت کنیم و دلمون خالی شه مگه نهشما که اینایی رو که میگم نمیشناسین پس از نظر شرعی گناهی نداره مگه نه؟ تازه خودم هم نمیشناسمشون

خدایا تو این روزای عزیز ازت میخوام که همه آرزومندان را به ارزوشون برسونی و هر کی دلش نی نی میخواد هرچه زودتر بهش برسه آمین

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |

 

هوویی به نام فوتبال

سلام به بر و بچ وبلاگستان  خوبین خوشین  نماز روزه هاتون قبول دیشب همانطور که مستحضرید تیم ملی بازی داشت با عربستانمن یه جورایی این فوتبال رو هووی خودم میدونم اخه همسری من عشق فوتباله حالا شبای دیگه بین سریالا خوابه ولی وقتی فوتبال داره دوتا چشم داره چار تا دیگه هم قرض میکنه تا عشقش راتماشا کنه آخرشم چی مساوی  تازه الان تکرارشم داره میبینه 

خوب از امروز بگم براتون مامانم اومده بود خونمون اینم بگه بابای من خیلی وقته فوت کرده من بچه بودم اصلا یادم نمیاد مامانیم الان تنهاست بعضی وقتا ما میریم پیشش بعضی وقتام خودش میاد الانم رفت خونه داداشم

یعنی با هم رفتیم اونم به اصرار دختر داداشم اونجا موند داداشم دوتا دختر داره ۴/۵ ساله ۲‌‌ ساله

وای که چقدر شیطون وبلا هستنددیدم سر لپای بزرگیه قرمزه میگم چی شده اونم میگه ارایش کردم  بعدشم رفت وسایل آرایش رو آورد و شروع کرد به آرایش کردن  اون یکی هم ازش تقلید میکرد وروجک بچه های این دوره زمونه رو چه کارایی که بلد نیستند

خب ببخشید پر حرفی کردمشب خوش

یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

 

معرفی جزیی

با توجه به استقبال زیاد بیینندگان وای ببخشید خوانندگان عزیز و محترم که بنده را شرمنده فرمودند تصمیم گرفتیم دوباره آپ کنیم

جونم براتون بگه ما یعنی من و همسری فامیلیم از نوع درجه یک و ابان ۷۹ عقد کردیم و شهریور ۸۰ عروسی سالگرد عروسیمون نزدیکه ولی دیگه پیر شدیم کسی برامون جشن نمیگیره نمیدونم چرا همه بچه هایی که وبلاگشون رو میخونم تازه عروسن آخه منم یه جورایی احساس میکنم تازه عروسمشاید آدم تا بچه نداره اینجوری فکر میکنه

خوب ادامه معرفی من دختر یکی یه دونه ام همسری هم پسر یکی(چه شود دوتا لوس وننر)

یه مدتی موقتی یه جایی کار کردم ولی خوب نبود حقوقش خیلی کم بود ساعت کاریش زیاد بی خیالش شدم

الانم بیکارم وحوصله ام خیلی سر میره

چیکار کنم خوببببببببببب من نی نی میخوام میدونم دردسرش زیاده ولی همینکه بهش مشغولی خوبه

بعد یه سال که بچه دار نشدم رفتم دکتر ولی نتیجه نگرفتم همسرم هم میگه دیگه نمیبرمت هر چی خدا بخواد همون میشه

راستی نماز روزه هاتون هم قبول تو رو خدا سر افطار من رو دعا کنید

بازم مرسی من رو مورد لطفتون قرار دادید

شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

 

وای منم وبلاگ دار شدم

سلام سلام به دوستایی که نمیدونم اینجا رو میخونن یا نه

منم بالاخره بعد یه سال وب گردی یه وبلاگ زدم تا ببینیم چی میشه اگه خدا خواست ادامه اش بدم خیلی گشتم یه قالب خوب پیدا نکردم حالا اینم بدک نیست کاچی به از هیچی

فعلا برا این پست کافیه

شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme