
سلام بر دوستاي گلم
اين چند روز اصلا حالم زياد خوب نيست فكر كنم دختر خاله ميخواد بياد 2هفته مونده اعصابم رو ميريزه به هم و همش ميخوام گريه كنم داد بزنم و يكي رو بزنمممممم
سه شنبه مهمون داشتيم همكار آقامون با داداشم چون تقريبا با داداشم هم همكارن و همديگه رو ميشناسن شام فسنجون پختم كه تعريف از خودم نباشه خيلي خوشمزه شده بود
ولي يه اتفاقي افتاد كه خيلي ناراحت شديم اين همكار آقامون 2 تا دختر داره 8 ساله و 3 ساله اون كوچيكه مريض بود و تب داشت يه دفه بزرگه اومد به مامانش خبر داد كه آره ش روي فرش* ....* كرده
وبنده خدا خانوم همكار خيلي ناراحت شد و گفت فرشتون رو بدين ببريم قالي شويي و ما هم كلي تعارف كه نه اصلا مشكلي نيست
خودمون ميشوريم يه دفه اين خانمش زد زير گريه گفت خيلي ناراحت شدم اصلا هيچوقت از اين كارا نميكرده ما هم گفتيم مهم نيست شلنگ آب ميگيريم و ميشوريم خلاصه با دلخوري رفتن و موقعي كه رفتن ما هم با زن داداشم شلنگ اب گرفتيم روي فرش و با فرچه كشيديم تا تميز بشه يه ذره لكه بود زياد نبود خدا رو شكر به خير گذشت
صبحش هم به خانم همكار زنگ زدم گفتم همون موقع تميزش كرديم و نگران نباشيد و از اينكه گريه كرديد خيلي ناراحت شدم حالا بچه يه كاري كرده شما نبايد گريه كنيد و اونم گفت مريض بوده و همون موقع كه از خونه ما رفتن بيرون بردنش دكتر و 2 تا آمپول براش نوشته وباز كلي معذرت خواهي كرد 
چهارشنبه آقامون ميگه بيا بريم خونه را به نامت كنم
من ميگم از اين كارا خوشم نمياد اونم ميگه اگر به نامت نكنم ميان ميندازنمون بيرون ميگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
اونم ميگه اخه ضامن يكي شدم پولش رو نداده حالا پاي من گيره منم بهش گفتم بذار بريزن تا باشه از اين كارا نكنييييييييييييييييييييي!
آخه اين آقاهه رو ميشناسه(از نظر بد قولي) بازم ميره ضامنش ميشههههههههههههههه
جمعه هم خونه عمه آقامون دعوت بوديم بعد از ظهر كه ميخواستيم بريم يه دفه زنگ خونه رو زدن يكي از خانوماي همكار خودم بود (قبلا يه جاي كار ميكردم اين بنده خدا مسؤول نظافت بود) اومد خونمون با دختر كوچيكش كه 9 سالشه يه پسر دوساله ويه دختر 18 ساله هم داره كه بد بختش كرده اين خانم دخترش رو 16 سالگي شوهر ميده اونم به يه پسر لاابالي سربازي نرفته 19 ساله بعدشم اينا در كل فكر كنم 2 ماه با هم زندگي كردن(اغلب قهر بودن)
در اين دو ماهم بچه و پسره همش قهر دعوا كتك حتي تهديدش ميكرد كه بچه رو ميكشم
واين دختره از ترس شوهرش هر روز با مامانش ميومد سر كار تا 9 ماهگي بعد از دنيا اومدن بچه(الان 5 ماهشه) دختره نميدونم چون تو اين دوران خيلي سختي كشيده دچار افسردگي شديد ميشه حتي دست به خودكشي هم ميزنه الانم ميگه بچه ام را نميخوام و بچه 2 ماهه خونه مادر شوهرشه شوهرش هم به علت شكايت زنش فكر كنم سر قضيه مهريه(آخه ما زنا بهونه ديگه اي براي خال كردن دق دلي نداريم) زندونه خيلي ناراحت شدم 
با خودم ميگم قربون حكمت خدا برم يكي اين ميشه كه بچه نميخواد و اينجوري بهش ميدي بچه بي گناه آخه چه تقصيري داره يكي هم اون فريده تو سريال روز حسرت*
دقت كردين خيلي وقتا اينجوري ميشه نميدونم حكمت خدا چيه خدايا شكرت ما كه راضي هستيم به رضاي خودت شب هم بعد از افطار با عمه آقامون رفتیم مسجد محلشون هنوز هیشکی نیومده بود ما رفتیم چند تا پسر بچه بودن که برقا رو برامون روشن کردن
و ما مقداری به عبادت پرداختیم تا کم کم شلوغ شد وبعد از مراسم ساعت ۲ اومدیم خونه عمه جان و سحری هم اونجا خوردیم واومدیم خونه خوابیدیم موقع نماز بیدار شدیم باز خوابیدیم من تا ۱۰ آقامون هم نفهمیدم کی رفت ولی ۹:۳۰ باید سر کار میبودند
راستي 29 شهريور سالگرد ازدواجمون بود
وما هيج جا نرفتيم وهيچي هم كادو نگرفتيم
تا ببينيم چه ميشود اهان يخورده از نازاحتيم هم به خاطر اون رييس احمق و عوضيههههههههههه 3 ماه من و برد اونجا براش كار كردم حالا مردك ميگه نيا چون عذاب وجدان ميگيرم باهاش قرارداد نميبندند ما هم ميگيم اهاي مردك ترسو براي ما دايه دلسوز تر از مادر نشو و براي من دچار عذاب وجدان نشو براي د*ز*د*ي هاي خودت كه فردا بايد جوابگو باشي دچار عذاب وجدان بشو(يه نفر و جاي من آوردهههه)تونم ببخشمش
دیشب حتی سریال یوسف هم ندیدم وخوابم برد
وسحرم ۱۰ دقیقه به اذلن بلند شدم هر چی اقامون صدام میزد من حال نداشتم از جام بلند شم
آخرش بلند شدم وسحری خوردم و نماز و بعدش هم خواب تا ساعت ۸
راستی ساعت هم عقب کشیدند
واي مثل اينكه خيلي طولاني شد ببخشيد التماس دعا 
امشبم شب قدره از اون شبايي كه با خداي خودتون خلوت ميكني و درد دل ميكني وقتي داري دعا ميكني اون ته تهاي دلتون برا منم دعا كنيد


