تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

من اومدم(:

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

قبض تلفن. خاله پ...

 

 

بازم سلام ظهر روز جمعه همتون به خیر

امیدوارم روز خوبی رو گذرونده باشید

منم بد نیستم فعلا سخت مشغول درس خوندن هستم ولی خیلی کند پیش میره

من سال ۸۰ لیسانسم و گرفتم یه بار همون ترم ۷ که بودم فوق شرکت کردم بدون اینکه بخونم قبول نشدم یه بارم دوسال بعدش اونم بدون مطالعه میخواستم خودم و بسنجم که بازم قبول نشدم

این دو بار اصلا قصد جدی نداشتم دفعه اول که هنوز عقد کرده بودم با همه خوبیاش یه بدی هم داره دیگه

آدم و از کار و زندگی میندازه

خلاصه راستش بعد از ازدواجم زیاد تو فکر درس خوندن نبودن آفامو میگفت ادامه بده ولی من حوصله اش رو نداشتم

فکر میکردم بچه دار میشم و برام سخته درس و بچه و اینا ولی بازم زهی خیال باطل

برا همین یه خورده کند پیش میرم تازه رشته من جوریه که نمیدونی چی بخونی همه چی رو باید بخونی

خداییش این چند روز آقامون خیلی کمکم کرده تمام کارای خونه رو انجام میده به جز  آشپزی اونم بلده ها ولی بیشترش رو خودم انجام میدم

شرمنده اش هستم به خدا ولی من خیلی اذیتش میکنم وبه کوچیکترین کارش بهش گیر میدم

دیروز قبض تلفن اومد ۵۳ تومانالبته ۱۰ تومان از قبل بدهی بود با این حال برا ما خیلی بود و بی سابقه ممکنه همین روزا تلفنمون قطع بشه

چون اقامون میگه پول ندارم قبض و بدم

خلاصه اگه دیدی من رفتم حاجی حاجی مکه بدونین که از تلفن میباشد

راستی پ پ دو هفته دیر شده بود تو این ۷ سال یه بارم بی بی چک نگرفته بودم پریشب گرفتم ولی منفی بودتازه امروزم اومد

همیشه میگم خدایا اگه قراره بیاد به موقع خودش بیاد چرا مارو یه لحظه امیدوار میکنی بعدش هیچی به هیچی به قول عارفان در خوف و رجا میذاری ما رو داشتیم

کلاس زبانم هم یکشنبه و چهارشنبه ۵ تا ۷  بعد از ظهره

سعی میکنم نت کمتر بیام یا اغلب آخر شب بیام اگه حضورم کمرنگ شد ببخشید ما وضع مالیمون  زیادخوب نیست برا همینم اونقدر اصرار داشتم سر کار برم ولی با این وجود آقامون میگه آزاد هم امتحان بده وام میگیریم تا ببینیم چی میشه

وای از دست این بلاگفا دیروز میخواستم آپ کنم هم قاط زده بود هم سرعت من خیلی پایین بود خلاصه موکول شد به امروز خیلی اپ کردن سختمه تو ورد تایپ کنی اسمایلی نمیشه گذاشت تو بلاگفا هم وقت گیره حالت آفلاین هم یه دفه قاط میکنه که اصلا ادم و پشیمون میکنه

 

خدایا خودت میدونی تو این دو هفته چقد به شوهرم بچه ام بچه ام گفتم اینجا ننوشتم چون میدونستم دوستای گلم شلوغش میکنند و فکر میکنند بچه است البته خودم هم فکر میکردم وگرنه تست نمیکردم اصلا بی خیال دوباره دعوام نکنیا

خودتون هم اگه جای من بودین شاید اینا رو میگفتین

عمرا اگه تلفن ما از یه روز بیشتر قطع بشه آخه من محتادم

 

خوب دوستای گلم دعا برا من فراموش نشه این شعرم تقدیم به همه تون

 

 

                لبخند تو خلاصه خوبیهاست          لختی بخند لبخند گل زیباست

 

 

جمعه بیست و ششم مهر 1387 |

 

روزانه

 

 

 

 

سلام به همه دوستای جون جونیییییییی

به خدا همتون برام عزیزین نظراتون و دلگرمیاتون رو که میخونم اشک شوق تو چشام جمع میشه

من تو دنیای واقعی خواهر ندارم برا همین خیلی احساس تنهایی میکنم ولی خیلی خوشحالم که خواهرای خوبی مثل شماها دارم به همتون افتخار میکنم

این چند روزه بد نگذشت پنجشنبه جمعه خونه مامانم و مادر شوهری بودیم

از اون هفته تا حالا یه تصمیم گرفتم که یه کم مشغول باشم و زیاد فکر نکنم میخوام برا فوق امتحان بدم

وسخت مشغول درس خوندن میباشم

تازه یه جا برا ثبت نام کلاس زبان رفتم دو روز در هفته هست خلاصه که آخر پیری یاد ایام شباب افتادم

اینم بگم من یه رشته انسانی خوندم شاید به نظر خیلیا در پیت باشه ولی دوستش داشتم و دارم و همون رو میخوام امتحان بدم

 

این چند روز چند بار میخواستم آپ کنم یا بلاگفا قاطی داشت یا سرعت اینترنت من خیلی پایین بود

یه کتابخونه نزدیکی خونه مونه نمیدونم برم اونجا درس بخونم بهتره؟

وای این سریال یوسف* چقد از زلیخا بدم میاد به نظر من آبروی زنا رو بردهیعنی همیشه قران هم که میخوندم از این زن بدم میومد راستی برا شما سوال نیست چرا یوسف و بنیامین بزرگ شدند و یعقوب پیر ولی زلیخا و پوتیفار(درسته)همونجور موندن

 

دیروز روز بزرگداشت حافظ بود عشقه منهههههههههه

دیوانش رو باز کردم این اومد

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                       واند آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردن                          باده از جام تجلی    صفاتم     دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی             آن شب قدر که این  تازه براتم   دادند

هاتف آنروز به من مژده این دولت داد                    که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود                  که ز بند غم    ایام     نجاتم      دادند

 

ایشااله که همه تون رو از بند غم نجات داده باشند

بازم التماس دعا عزیزان من و فراموش نکنید

 

 

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

 

جواب بعضی سوالاتون

 

 

سلام به همه دوستای نازم

ممنونم از همتون که میاین و بهم دلداری میدین چه اونایی که منتظر نی نی هستید چه اونایی که نی نی تو راهی دارین و اونایی که نی نی داشتن هنوز براتون خیلی زوده ممنونم از همتون

 

دیروز تو پست قبل نوشتم آقامون رو راضی کنم برم دکتر برای بعضی از عزیزان شبهه(چقد مرجع ت ق ل ی د ی) شد به وجود اومده بود

من تو پستای قبلی هم نوشتم آقامون میگه چون مشکلی نیست و آزمایشهای ما چیز بدی رو نشون نمیده پس دیگه نمیریم و میسپاریمش به خدا که البته از اولش هم باید همه کارا رو بسپاریم به اون

ولی بنده خدا ۴ سال همرام اومد هر جا که دکتر رفتمظیفه اش بوده مگه نه؟)

خوب مردا که زیاد تو این قید و بندا نیستن و براشون مهم نیست نه اینکه نی نی دوست نداره ها ولی میگه هر وقت خدا خواست بهمون میده ولی من میگم داره سنم بالا میره ننهههههههههه چیکار کنم اونوقت

من دوستای دوران دبیرستانم رو میبینم که بچه اولشون امسال میره امادگی یا اول دبستان و بچه دومشون ۱ سالو خورده ای یا چند ماهه هست خوب دلم میگیره دیگه من آدمم

ولی مردا که به اینا فکر نمیکنن عزیزکانم

ولی میدونی خودم اینا رو به آقامون میگم بعدش دوباره میگم خیلیا هستن حتی از من بزرگترن هنوز مزدوج نشدن میگه خودت میگی و دوباره توجیه میکنی خوبه

مثلا یکی از همکارای آقامون یه سال از من بزرگتره تازه عید عروسی کرده ولی این شیطونه میگه فرق تو با اون چیه اونم هنوز بچه نداره انگار تو ه م تازه عروس شدی تازه تو کلی شکسته تر شدییییی

 

خدایا شیطونت رو بفرست بره سراغه یکی دیگه ههههههههه

آی خدایا دلمممممممممم

 

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

 

                            همینجوری ال اخر دلم تنگگگگگگگگگگگ

الان یکی از همکارای آقامون(خانوم... که همکار خودم هم بوده قبلا) زنگ زد که داره میره سفر سوریه و ازم خدافظی کرد وبهم گفت که اسم من رو توی لیستش نوشته مرسی خانم.......

خدایا به حق همون یتیمه امام حسین (ع) رقیه خانوم قسمت میدم همه آرزومندان رو به آرزوشون برسون خیلیلا هنوز تو لیست من سر نمازم هستند دلشون نی نی میخواد. ازدواج خوب .کار . خوشبختی .سلامتی  خدایا حاجت همشون رو برآورده کن

 

اه اه این سریال روز حسرت* دیشب تا ساعت ۱۲ ما رو نشوند پای تی وی نصف گوشت بدنم آب شد منم حدس میزدم دختر مه لقا باشه یعنی از قبلترش میگفتم خواهر مسعوده ولی اگه اینجوری میشد که خیلی حرف و حدیث داشت (ولی من خودم یه جا خوندم یه همچین اتفاقی افتاده) مه لقایی رو پیدا کردند و بچه رو چسبوندن بیخ ریشش

 

راستی خوب میشد اگه تو این دنیا برزخ خودمون رو میدیدیم اونوقت مثل حاج رضا بهشتی میشدیم

 

    خدایا چنان کن سرانجام کار              تو خشنود باشی  و ما رستگار

 

التماس دعا از همتون مخصوصا مامانای منتظر که نی نی تو راهی دارین شما الان یه فرشته آسمونی دارین که واسطه شماست با خدا من و هم فراموش نکنید

برا مامان نیلوفر جونم دعا کنید امروز عمل داره

  از مارالم ممنونم که با نظرای امیدوارکننده اش وحرفای خوبش بهم آرامش میده ممنونم خانومی

 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

 

سرماخوردگی و یه مامان دیگه

سلامممممممممم عیدتون با تاخیر مبارک

اول از همه به فاطمه جونم تبریک میگم مامان شدنش رو هورااااااااااااااااااا یکی یکی داره به تعداد مامانای

 بلاگفا اضافه میشه

                          

              

     

                          

ایشااله قدم بلاگفا بار منم خوب باشه

یادتون باشه من از همتون با سابقه ترم دیگه میدونم که به یادم هستی اخه دل به دل راه داره منم به یاد همتون هستم هر جا که باشم

جمعه تا حالا سرماخوردم یعنی از صبح یکم حالم بد بود ولی شبش بدتر شدم و همه شب ناله میکردم آقامونم بیچاره از ناله های من نمیخوابید میگفت ببرمت دکتر که گفتم نه خودم یه قرص خوردم ولی صبح شنبه دیگه خیلی حالم بد بود ساعت ۶ونیم صبح با آقامون رفتیم دکتر می خواست آمپول بده که گفتم نمیزنم (درد داره خوب مخصوصا پنیسیلین) اونم قرص و کپسول برام نوشت ولی مماخم همچنان آبریزش دارد

بعدشم اومدم خونه برا خودم سوپ گذاشتم آقامونم رفت سر کار منم داروهام خوردم و خوابیدم یکم بهتر شدم

بعدش اومدم نت و خبرای خوب خوب شنیدم

یعنی میشه منم یه روز از این پستای ویژه بذارم از اونایی که فاطمه گذاشته

اینو خیلی دوست دارم نازییییییییییییییییییییییی

خدایا ما میسپاریم به دست خودت حتما صلاح و مصلحت خودت توی این کار هست دارم سعی میکنم که چیزی را به زور ازت نخوام

چند شب پیش به آقامون میگم من و ببر پیش فلان دکتر خیلی خوبه اونم میگه نه دیگه نمیبرمت ولی سعی میکنم راضیش کنم تا ببینیم چی میشه

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 |

 

حالم بده

 

 

 

 

 

 

 

حالم خيلي بده ديروزم كلي با آقامون دعوا كردم و گريه ناله و حرفاي تكراري هر ماه كه تو چرا من و درك نميكني من خيلي آدم بدي ام ودر كل زن بدي ام خيلي شوهرم و اذيت ميكنم اصلاً روم نميشه كه بگم چيكار ميكنم خدايا من و ببخشششششششششششششششش

خودش كه ميدونم اونقدآقاست كه ميبخشتم من بدم خيلي بد چرا نميتونم قدر محبتاش وبدونم چرا توقع زيادي دارم

نميدونم چمه خدايا تو كه ميگي بنده ها تو ميبيني يعني اون اشكايي كه من ديروز موقع افطار ريختم وديدي؟

يعني كلاً من و ميبيني؟

گاهي وقتا خجالت ميكشم كه من بنده توام خيلي بدم خيلي بد

نميدونم چي بگم؟

اخه يه ذره هم تو مقصرييييييييييي نيستي ؟

چرا هر چي بهت ميگم صاف ميري به رييس عوضيت ميگي اونم بگه بهش زنگ ميزنم تا توجيهش كنم؟؟؟؟؟؟؟؟من اصلا دلم نميخوادتوجيه(خر)بشم

تازه تا اون عوضي اونجا رييسه عمرا اگه بخوام برگردم اون جاي مسخره!!!!!!!!!

مگه قول ندادي ديگه باهاش دوست جون جوني نباشي پس چرا بازم دايم تو اتاقشيييييييييي؟

ميگي فقط ميرم پول مردم و بگيرم و ميام بيرون اگه برا اين ميري پس چرا باهاش خوش وبش ميكني ازش متنفرم ميفهمييييييييييييييييي

 

تو هم به خاطر من بايد فقط كارت و انجام بدي و ديگه اونقد حمالي كردن براش كافيهههههههههه

 

 

شرمنده اصلاً حال و روزم خوش نيست ميخواستم يه پست شاد برا عيد بذارم نشد كه نشد عید رو هم  به همتون تبریک میگم اين چند روزم نيستم خونه مامان و مادر شوهرم هستم برام دعاكنيد همين

 

 

بعداْ نوشت: سارا جون بهت تبریک میگم به امیدی که امسال سال خوبی برای همه مادران در انتظار نی نی باشه و یکی یکی به جمعشون اضافه بشه حالم نسبتاْ بهتره دعا یادتون نره

 

سه شنبه نهم مهر 1387 |

 

زهی خیال باطل

 

سلام به همه دوست جونام

پنجشنبه بعد از ظهر یهو هوس کردم برم امامزاده وبه آقامو گفتم ولی گفتش که فوتبال داره ولی من گفتم یا من یا فوتبال وگرنه اون روی من بالا میاد که بنده خدا راضی شد بعد افطار بریم ولی خودم بعد افطار حالم خوب نبود حس نداشتم بنابراین نرفتیم بعضی وقتا فقط میخوام حرف من و قبول کنه بعدش کوتاه میام

خلاصه چون شام آبگوشت داشتیم وعمه آفامون بهش علاقه داره و این چند روزه حالش خوب نبود گفتیم براش آبگوشت ببریم و حالی ازش بپرسیم که روی موتور با آقامون دعواشد و نزدیکی خونه عمه اش پیاده شدم واون رفت و ابگوشت وبرد وزود اومد و برگشتیم خونه نمیدونم چرا بعضی وقتا سر یه چیزای کوچیک دعوامون میشه ولی خدا رو شکر قهرامون خیلی کمتر شده  وباز اشتی بودیم

جمعه هم مهمون داشتیم ۳ تا داداشا با اهل وعیال که بچه هاشون خیلی شیطونن  وخیلی خوش گذشت زن داداشا ولی همه اش میگن خدا کنه هر کی بچه میخواد خدا دوتا دوتا بهش بده تا ببینه ما چی میکشیم من چیکار کنم خوووووووو

راستی یه چیزایی خیلی وقته میخوام بگم نگی بی ادبما خو دوست دارم اون ته تهای دلم مونده میخوام نظر شما هم بدونم

من اوایل ازدواج فکر میکردم با یه بار...... ........بچه دار میشیم وکلی میترسیدم از بچه دار شدن از زایمان  ولی زهی خیال باطل  چی فکر میکردیم چی شد حالا میفهمم اونجورا هم که فکر میکردم آسون نیست

آخه میدونی قبل از اینکه مزدوج بشم وقتی میفهمیدیم مثلا یه خانوم و آقایی(البته ن ا مش ر وع)...... کردن و بچه دار شدن منم فکر میکردم اینجوریاست ولی من فکر میکنم خدا برا اینکه اون احمقا رو رسوا کنه اون بچه رو بهشون میداد البته این حدس من ناچیزه وگرنه ما کی باشیم تو کار خدا دخالت کنیم الله اعلم

فکر کنم آخر شبی زده به سرم یا دیوونه شدم یا دارم میشم شما چی فکر میکننین؟

حرفای بدی زدم خووو اینا تو ذهنم میاد دیگه مگه اینجا قرار نیست آزادانه بنویسیم

راستی با اینایی که گفتم ف ی ل ت ر* نشم

امشب دوبار نوشتم یه بارش بلاگفای لعنتی خوردش یه بارم برق رفت

الانم بعد از روز حسرت اومدم آپ کنم آخ چقد حرص خوردم از دست این زریییییییییییییییییییی

 

امشب آقامون میگه تو اگه بچه داشته باشی دوسش نداری چون بچه های داداشت رو دعوا میکنی (البته بعضی وقتا) خوب مگه یه مامان هیچوقت بچه اش رو دعوا نمیکنه خوب

امشب شب ۲۷ ماه رمضونه به روایتی یکی از شبای قدره خدایا تو این شبای قشنگ ازت میخوام سال دیگه همه اونایی که دلشون نی نی میخواد به آرزوشون رسیده باشن خدایا فقط تویی که از دلم خبر داری گاهی وقتا فقط فقط بعضی حرفام ویواشکی برات میگم و گریه میکنم خدایا میدونیم تو این ۲۹ سال خیلی بهم کمک کردی و خیلی جاها هم اگه کمبودی بود حتما صلاح خودت بوده خدایا تو این شب عزیز تو این ماه مبارک ازت میخوام همه آرزو مندان رو به آرزوشون برسونی به خصوص اونایی که دلشون نی نی میخواد

 

 

یکشنبه هفتم مهر 1387 |

 

شبهای قدر

سلام به همه شما دوست جونام واقعا نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم که به یادم هستی و تو این شبای قشنگ برام دعا میکنی منم برا تک تکتون دعا کردم خدا کنه قبول بشه

شب ۲۱ که رفتیم مسجد محله مامانم اینا و حاج آقایی که صحبت میکرد گفت که زمان امام رضا یکی از یاران امام بچه دار نمیشده اومده از امام کمک میخواسته و امام بهش فرموده اند که در منزل خودت با صدای بلند اذان بگو البته من یه جایی دیگه هم شنیده بودم

قبلا هم به آقامون گفته بودم اونم گفتش که عمرا فکر کنم روش نمیشه تازه اغلب موقع اذان ظهر که خونه نیست حاج اقاهه گفت میشه خانوما هم بگن البته به شرطی که نامحرم صداشون رو نشنود

حالا منم موندم که این کارو عملی کنم یا نه آخه من موقع نماز خودم هم اذان نمیگم یعنی خیلی کم پیش میاد تا برسه به اینکه با صدای بلند اذان بگم

نمیدونم ادم باید برا خواستش دست به هر کاری بزنه بعضی از دوستان میگن شاید من نباید دکتر رفتن را ول میکردم من  نزدیک ۵ سال مداوم رفتم دکتر ۲  سال دارو خوردم آمپول زدم  بعدش عمل لاپاروسکپی* انجام دادم بدون اینکه کسی رو در جریان بذارم خودم و آقامون ۳۰۰ هزار پول عمل دادم این پول ۳ سال پیش برا ما  خیلی بود  تازه بعد اون عملم مرتب رفتم دکتر بازم همون داروهای تکراری خدا میدونه چه حالتهایی به آدم دست میده خدا نصیب هبچکدومتون نکنه تا اینکه پارسال مامانم بیمارستان بستری شد ـعفونت ریه داشت مامان من دیابت هم داره) از آنجایی که من یه دونه دخترش هستم و عروسا هر کدام بچه کوچیک داشتن من وقت دکترم با بستری شدن مامان بود و دیگه نرفتم و بعدش هم که عید نوروز اومد و بعدش سر کار رفتم و دیگه کم کم ولش کردم ولی بازم میخوام برم نمیدونم کی؟

ولی یه جورایی هم میترسم از ای وی اف(نمیدونم درست گفتم یانه) میگن خیلی درد داره تازه یکی از دوستام دو بار این کار و انجام داده و ناموفق بوده همین دوستم یه تلفن از دکتر گیاهی بهم داده که مشهدیه وتلفنی دارو میده ۲ ماه پیش بهم تلفنش رو داده ولی هنوز زنگ نزدم نمیدونم بزنم یا نه؟آخه ادم تلفنی یه جورایی معذبه تا حالا که زنگ نزدم خودم هم موندم کجا برم چیکار بکنم گاهی وقتا به سیم آخر میزنم هر کسی یه چیزی میگه فلان کارو بکن فلان دکتر برو فلان چی رو بخور مخ آدم سوت میکشه خدا نصیب هیچکدومتون نکنه

گاهی وقتا دلم میخواد میرفتم یه جای دور ودنج تهنایی با آقامون زندگی میکردیم یه جایی که هر جاکه با یکی دو کلام حرف میزنی بعد از اینکه میپرسن متاهلی نمیگفتن بچه داری؟ جایی که مجبور نبودی به خاطر حرف مردم هم شده بچه بیاری آخه به شما چه ربطی دارهههههههههه

این چند روز زیاد حالم خوب نبود ولی حالا تقریباً بهترم این چند روزم کلی نوشتم ولی خدا رو شکر بلاگفا قاطی بود و آپ نشد

گاهی وقتا خیلی قاطی میکنم و هر چی از دهنم در میادبه همه میگم البته نه جلو روشون فقط به  آقامون مخصوصاْ این روزا به رییسشون من که ازش نمیگذرم وگرنه آدم یه جایی مشغول به کار باشه کمتر فکر و خیال میکنه

راستی فرا رسیدن آغاز سال تحصیلی رو به همه دانش اموزان و دانشجویان عزیز تبریک میگمم

به مهر لبخند بزن  چون به تو الفبای زندگی آموخت

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme