تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

تبریک میلاد

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

این روزها که نبودم........

 

 

 FAN2046664

سلام بچه ها دیدی بالاخره تلفنمون قطع شد

همون دوشنبه صبحش دیدم بله قطع شده و خداییش زیاد گیر ندادم چون میدونستم آقامون پول نداره

دیگه این دو روز آخر هی شروع کردم به غر زدن داشتم دیوونه میشدم خوب با اینکه پول نداشت ولی کارش یه جوریه که میتونه پول از اونجا کش بره بعدش میذاره سر جاش

خلاصه دیروز پول و پرداخت کرد و امروز بعد از ظهر وصل شد

ولی چه روزایی رو برا آپیدن از داست دادما روز تولد امام رضا(ع)که پساپس به همه شما دوست جونام تبریک میگم دیگه اینکه عقد ما ۸ ساله شد مرسی بابت تبریکاتون و ما هیچ کاری نکردیم جز اینکه یه کیک خریدیم و خودمون دوتایی خوردیم

 به شوخی به آقامون گفتم خاک بر سر ما الان باید حداقل تولد بچمون رو جشن بگیریم بچه مون لااقل باید ۶ سالش باشه ۵ سال به چند ماهه هم راضییم

خوب چه میشه کرد این سر نوشت ماهه دیگه فکر کن ۸ سال پیش ۲۲ آبان ما اول به هم محرم شدیم و یه جشن کوچولو گرفتیم فرداش رفتیم محضر و رسمیش کردیم فرداش هم من رفتم دانشگاه یعنی اول خوابگاه با یه جعبه شیرینی شبش بچه ها برام جشن گرفتن و چه بزن برقصی راه انداختن

 بچه ها منتظر یه همچین فرصتی بودن تازه سر کلاسم شیرینی بردم و استاد چقدر تحویل گرفت

خلاصه که چقدر زود گذشت و این گذر زمان بعضی وقتا خیلی خوبه و اینکه آدما همدیگه رو بهتر میشناسن و من توی این ۸ سال فهمیدم که مناسبترین گزینه برا من آقامون بوده و هست و خواهد بود واقعا فکر کنم کمتر کسی پیدا بشه اینقد با کج خلقیای من کنار بیاد اگه من یکی مثل خودم زنم بود هزار باره طلاقش داده بودم

النه که میتایپم آقامون خوابه (گفته بودم اضافه کاری میره)و حتی نود هم نمیبینه از بس خسته است

من چه آدمیما اگه نود ببینه میگم چرا میبینی اگه نبینه ناراحت میشم تازه باید یواش تایپ کنم که چینی نازک تنهاییش یهو ترک برنداره

دیگه اینکه هفته گذشته یه دعوایی بینمون در گرفت که به خیر گذشت من کلاس زبان خودم میرم ولی بر گشتن آقامون میاد دنبالم ۴ شنبه اس ام اس داده که نیم ساعت دیر میاد ولی من نیم ساعت زودتر تعطیل شدم هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد

تا اینکه بعد ۴۰ دقیقه جواب میده که بازم نیم ساعت دیگه میام و گوشیم تو کشو بوده و.... منم عصبانی هی زنگ گوشیش زدم تا شارزش توم شد آخرش ساعت ۸ اومد دنبالم من سات ۶ونیم تعطیل شده بودم

دیگه یه دعوای حساب کردیم یخورده داد وبیداد و گریه ولی آخرش به خوشی تموم شد

من وقتی عصبی میشم هیچی نمیفهمم وکلی بدو بیراه میگم تازه کلی اس ام اس بد و بیراه براش فرستادم

دیگه اینکه تولد امام رضا(ع) که خیلی دوسش دارم و همون اولی که فهمیدم بچه دار نمیشم بهش متوسل شدم وبچه ام نذر امام رضائه

گوشواره های سر خریدم و دادم برا امام رضا(ع) خدا کنه حاجت همه رو برآورده بکنه

راستی این گوشواره ها ماجرا داره وقتی گوشواره رو بردم مشهد چون من اغلب دستم به ضریح نمیرسه دادم آقامون بندازه توی ضریح اونم خودش رو راحت کرده بود داده بود بخش نذورات و من چون نذرم این بود که بندازم توی ضریح یکم دلخور بودم شبش خواب دیدم رفتم کنار ضریح اونجایی که تا حالا نرفتم و قبر امام رضا(ع) رو از نزدیک میبینم ولی سنگ نبود مثل یه تپه بود و باورتون میشه موهای بدنم الان که دارم اینا رو مینویسم سیخ میشه گوشواره من افتاده بود روی اون تپه و کاملا مشخص بود انگار فقط میخواست این و نشون من بدن

منظور اینکه خیلی مخلصیم امام رضا(ع) و از اول ازدواجم تا حالا که قسمت شده هر ساله بریم پا بوسش

دوست جونام مثل اینکه خیلی پر حرفی کردم راستی همون پسر عمه آقامون که ذکر خیرش بود امشب متوجه شدیم تصادف کرده و یکی از انگشتای دستش شکسته و الان در بیمارستان به سر میبره بنده خدا فردا عمل داره

 

راستی ایندفه دیگه سعی میکنم کمتر بیام سابقه نداشته بود تلفن ما اینقد قطع باشه

سعی میکنم شبا بیام عزیزان من مرسی که به من سر میزنین سمیر جونم من از کودکیم یادمه ولی چیز جذاب بهتری برا گفتن ندارم من تقریبا از ۵.۶ سالگیم یادمه مهد میرفتم و اینا                              

ساناز جونم مرسی بابت پیغامت عزیزم خصوصی رسیده بود

فاطمه و نیلوفر جونم خوش اومدی

به همتون سر میزنم سعی میکنم آف لاین بخونم بعدش کامنت میذارم

یخورده سرما خوردم و بی ادبی نباشه ابریزش مماخ دارم

ناهار برا خودم سوپ پختم جاتون خالی خوردم ولی هنوز گلوم کمکی درد میکنه

 

دوست جونام من و یادتون نره باور کنید خیلی ذلم براتون تنگیده بود

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها ببینیم

بببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

 

 

 از بس ساناز این عکسای خوشگل موشگل میذاره ماهم هوس کردیم تا عقده ای نشویم

 

 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 |

 

من هنوز هستم

 

سلام بچه ها جونم من هنوز هستم فکر کنم مخابرات یادش رفته که به ما اخطار داده

خب چهارشنبه که رفتیم خونه اون فامیلمون برا تشییع و اینا بچه هاش خیلی بیتابی میکردن واقعا سخته اون بنده خدا با ۸ تا بچه حتی یه خونه هم نداره مستاجره کارش هم آزاد بود

این آقا تو دوران بیماریش خیلی سختی کشید سه تا پسر داره که هر کدومشون یه بلایی سرشون اومد بزرگی که زنش چند ماهی بود باهاش قهر کرده بود خم پاهاش شکست هم زنه مهریه اش رو گذاشت اجرا و اونم چون نداشت افتاد زندون و بعد فوت باباش با وثیقه اومد بیرونآخه یکی نیست بگه مگه نمیبینی باباش داره میمیره

دختر بزرگش چند ساله به حالت قهر اومده خونه پسر بعدی دستش رفت زیر یه دستگاه و ۴ تا انگشتش پیوند زدن کوچیکه هم تصادف کرده بود و توی بیمارستان بود ولی برا مراسم مرخصش کردن

خلاصه خیلی بد وضعی بود نمیدونم کدوم بدتره اینکه یه عمر با یکی زندگی کرده باشی بعد از دستش بدی یا اینکه اصلا طرف رو یادت نباشه و خاطره زیادی باهاش نداشته باشی

من بچه بودم بابام فوت کرده و چیز زیادی ویا بهتره بگه هیچی ازش یادم نیست فقط عکسش رو دیدم و بهم گفتن این باباته

نمیدونم ولی فکر کنم هر دوتاش خیلی سخته خدا بهشون صبر بده

پنجشنبه هم رفتم خونه مامانم مادر شوهری هم هنوز تهرانه برا اینکه خواهر شوهرم تو بیمارستان مراقب شوهرشه

پنجشنبه بالاخره دفترچه ارشد رو دیدم میخواستم ثبت نام کنم که عکس ندارم البته اسکن شده و پسر عمه آقامون میگه برو کافی نت هم عکست رو اسکن میکنه هم مطمئن تره حالا قراره فردا صبح با هم بریم یه کافی نت آشنا داره

به علت بی پولی خفن آقامون امروزا اغلب تا ۷ سر کاره و هنوزم نیومده

خانم تی تاپ من و به یه بازی دعوت کردن خاطرات دوران کودکی جونم براتون بگه که من بچه مثبتی بودم

یه روز یادمه با دوتا داداشای کوچیکی رفته بودیم خونه یکی از اقوام تنهاییا من بزرگشون بودم داداش بزرگتره افتاد ولبش بد جوری زخم شد و مامانم همش من و مقصر میدونست

کلا خیلی با داداشی که بعد از منه دعوا میکردم همش داشتیم تو سر و کله هم میزدیم

دوران مهد کودک هم یه چیزایی یادمه یادمه یه روز اومدن واکسن بزنن یکی از بچه ها جقدر راه رو فرار کرده بود تنهایی رفته بود خونه بعد مادرش برش گردوند ولی من اون موقع نمیترسیدم الان خیلی از آمپول میترسم

فعلا همینهایی بود که یادم مونده بود

منم ۵ تا از دوستام ودعوت میکنم بقیه هم اگه دوست داشتن انجام بدن فکر کنم قاعده اش ۵ تاست

ملی! الهه و امیر!نانی و شوشو!محبوبه! تپل بانو

شزمنده بچه ها بقیه هم هرکی دلش خواست انجام بده خوب مثل بازی نامرئیا

برا اون مورد دکتر رفتم و همون داروهای چندش آور داد

آقامون هم یه مشکلی داشت که رفت دکتر گفتش که به دکتر گفتم بچه دار نمیشیم اونم گفته چه بهتر بچه میخواین چیکار

دیگه اینکه خیلی از بچه ها این روزا حس و حال آپیدن ندارن نمیدونم چرا فکر کنم این اپیدمی شده

خدا کنه همه خوش و سر حال باشید

راستی این روزا خیلی از آدمای اطرافم خیلی زود بچه دار میشن خوب منم میخواممممممم

دختر همسایه مون قبل از ماه رمضون عقدش بود هنوز خونه خودش نرفته بچه دار شده

یکی از همکارای آقامونم آخرای فروردین عقدشون بود الان زنش حامله است

نمیدونم صلاح و حکمت خدا چیست خدایا شکرت

بعضی وقتا بهش که فکر میکنم ته دلم خالی میشه یهو ترسی تموم وجودم رو میگیره نمیدونم چی بگم خدایا شکر

 

راستی ۲۳ آبان عقد ما۸ ساله میشه اگه تل وصل بود که مینویسم اگه نبود که ایشااله مبارک باشه خیلی زود گذشت ۸ سال فک کنننننننننن

     دلم گرفته

     دلم عجیب گرفته است

     و هیچ چیز

     نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

     نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دوبرگ این گل شب بوست

     نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

     نمی رهاند

     وفکر میکنم

     که این ترنم موزون حزن تا به ابد

     شنیده خواهد شد

 

                     عسل بانو تولد نی نی مبارک

 

مرسی دوستای گلم همین الان با کلی مشقت تلفن وصل شد شرمنده نمیتونم بهتون سر بزنم سعی میکنم شب به همتون سر بزنم بازم ممنون بابت همه تبریکاتون خیلی ماهین

 

شنبه هجدهم آبان 1387 |

 

دانشگاه و ثبت نام و...

 

 

سلام دوست جونا من هنوز هستم اخطار برا قطع تلفن براي ۱۶/۸ گفتند يعني فردا

من ديروز زفتم دانشگاهي كه درس خوندم برا گرفتن نامه براي تخفيف ولي به ماها تعلق نميگرفت يعني برا فارغ التحصيلا نبود البته كلي معطل شدم اول زنه موسسه به من گفته بود از انجمن اسلامي *نامه بيار ولي ساعت ۸ صبح كه كسي اونجا نبود همه كلاس بودن آقاي نگهبان كه همشهري هم از آب دراومد گفت برو انجمن برادران كه اونجا هم نبودن وكنار خوابگاه پسرا بود كه كلي حال به هم زن بود لباساشون شسته بودن

اولي كه قدم گذاشتم توي دانشگاه قلبم تند تند ميزد قدم به قدمش برام خاطره بود تلخ، شيرين نزديك بود اشكم دربيادخيلي جلو خودم رو گرفتم گريه نكنم من بعداز فارغ التحصيلي هيچكدوم از همكلاسيام رو نديدم نه تلفنشون رو دارم يه قراري همون روز جشن فارغ التحصيلي گذاشتن كه بياين فلان جا(البته اون جايي كه درس خونديم نه)كه من به علت بيماري مادرم نتونستم برم و كنسل شد و اصلا خبر ندارم كه كسي رفت يا نه؟

به ديدن هيچكدوم از استادا هم نرفتم(چه قد بي ذوقم نه)آخه ميدونم من و يادشون نمياد ولي از دور ديدمشون سر كلاس بودن

دعا كردم خدا كنه بازم همينجا قبول بشم ولي چقدر دانشگاهمون عوض شده بود خيلي خوشكلتر شده بود

خلاصه بين دو كلاس بچه هاي انجمن رو ديدم ولي گفتن ما همچين چيزي نداريم رفتم گروه گفت مدركت رو ببري قبوله ولي من يه ساعت ونيم علاف شده بودم

هيچي خدا رو شكر موسسه كنار دانشگاست رفتم يه جاي دنج توي يك زيرزمين اول كه فكر كردم طبقه سومه زنگ زدم بعد يه خانومي اومد با طبقه همكف كار داشت گفتم طبقه بالا ماهانه گفتش كه نه پايينهخدا رو شكر فكر كنم طبقه سوميا نبودن

خلاصه رفتيم و راجع به تخفيف گفتم گفتن ما با انجمن علمي * قرار داد داريم(پس چرا به من گفتي اسلامييييييييييييييييييييي)و شامل فارغ التحصيلا نميشه منم ۸۴ تومان ناقابل رو دادم

و اولين آزمونم ۱/۹ هست

ديگه برگشتم شهرمون (يه ۴۰ دقيقه با مركز استان فاصله داريم)

ديشب هم متاسفانه متوجه شديم يكي از اقوام آقامون كه (سرطان ريه)داشت فوت كرده بنده خدا ۵و۶ ماهي ميشد مريض بود خدا رحمتش كنه امروز قراره بريم برا خاكسپاري

شوهر خواهر شوهرم هم نسبتا بهتره ولي هنوز بيمارستانه نه ميتونه غذا بخوره نه درست حسابي حرف ميزنه

فكر كنم يه جند روزي نباشم ديگه روم نميشه به آقامون بگم قبض تل رو بده چون ميدونم نداره

شايد فرجي بشه خودم كه خيلي به اينجا وابسته ام يه خورده درس ميخونم موقع استراحت ميام به شماها سر ميزنم

 

چند روزه دست چپم و گردنم به شدت درد مياد نميدونم چشه حوله گرم ميكنم ميذارم خوب نميشه

فاطمه جونم كجايي يه خبري چيزي از خودت بدههههههههه

چند روزه ع ف و ن ت هم دارم روم نميشه برم دكتر اهههههههههه ما زنا چه بيماريايي كه نداريمدوستاي گلم از همه تون التماس دعا

 

زندگي يعني:يك سار پريد.

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشيها كم نيست:مثلا اين خورشيد،

كودك پس فردا،

كفتر آنهفته.

يك نفر ديشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز آب ميريزد پايين اسبها مينوشند

قطره ها در جريان

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

 

 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 |

 

بازم تلفن و كنكور...

 

سلام بچه ها من بازم اومدم

این هفته هم پنجشنبه جمعه اقامون با مامانش رفت برا دیدن دومادشون خدا رو شکر نسبت به اول بهتره و دو سه کلمه هم حرف زده ولی خیلی کم خدا کنه بهتر بشه

فکر کنم این روزا آخرین روزای وصل بودن تلفونمون باشه آخه دیروز از مخابرات تماس گرفتن و اخطار دادن منم به آقامون گفتم اونم میگه پول ندارم منم کلی غر زدم پولات و کجا میبری ما که اصلا پولی نمیبینیم

ما اغلب خریدامون رو با بنی که بهمون میدن خرید میکنیم زیاد هم که مهمون خونمون نمیاد خرجی نداریم اگه ماهی یه کیلو گوشت بگیریم

خلاصه یه ذره غر زدم ولی هنوز قانع نشده بدتر اینکه امروز زنگ زدم موسسه ماهان* خدارو شکر رشته من و داشت ولی گفت  ۱۲۰ تومان میشه با تخفیف۸۴  و پرسید کدوم دانشگاه بودی آزاد؟ منم گفتم  نه دولتی اونم گفتمیتونی بری از انجمن اسلامی دانشگاه *نامه بگیری ۱۰٪ دیگه تخفیف میدیم و ۷۴ میشه حالا یادم رفت بپرسم من ۷ سال پیش لیسانسم و گرفتم بازم قبوله یا نه؟

خدا رو شکر موسسه نزدیک دانشگاهمونه میتونم برم سوال کنم

صبح زود قبل از نماز یه خوابای عجیب غریب میدیدم خواب میدیدم تو کنکور ازمایشی نفر دوم شدم(هنوز امتحان نداده) بعدش هم خواب میدیدم توی بیمارستان بودم فکر کنم بخش زایمان بود منم برا زایمان اومده بودم یعنی تو نوبت بودم یهو یه بچه ای مال یه خانوم دیگه ای بود آوردن اینقد ناز بود منم بوسیدمش پرستاره میگفت این و هنوز نشستیم چه جوری میبوسیش منم گفتم تمیزه که خیلی هم خوشکلهHippie

بعدش دیگه از زایمان خودم یادم نیست ولی دیدم تو خو نه هستم بچه ام خوابیده بود رفتم ببینمش اول به نظرم خیلی زشت بود ولی تپل بود بعد که بعد که ورش داشتم به نظرم دوست داشتنی بود البته پسر بود

خواب جالبی بود خیلی بهم آرامش داد ولی ما اعتقاد داریم خواب دم صبح شیطونیه

صبح برا آقامون تعریف میکنم میزنه تو ذوق میگه مگر اینکه تو خواب ببینیم مگه چیه خوببببب

خوابش هم آرام بخشه برام من تا حالا هر چی خواب میبینم بچه دار شدم پسر بوده همیشه از خدا میخوام هر چی هست سالم باشه ولی دختر یه چیز دیگه است(اینو میبینم یاد ساناز میفتم)

خلاصه مهلت پرداخت قبض تلفن تا ۱۶ هستش حالا نمیدونم کی قطع میشه سعی میکنیم قطع نشه

چون الان برا کنکور ازمایش هم پول میخوام دیگه فکر کنم چند روزی از تل بگذریم

راستی دیروز آقامون گفت رئیسش گفته من برگردم اونم کجا یه کاری خیلی بیشتر و البته(یه جور حمالی) با شرایط افتضاح اونم گفته که نمیاد وقتی به خودم گفت اول گفتم میرم ولی آقامون میگه نه نمیخوام بری حمالی اون و بکنی منم گفتم ببین من میتونستم سر جای قبلیم هم بمونم و اون بی دلیل من و بیرون کرد میسپارمش به خدا خدا خودش میدونه باهاش چیکار کنه من که نمیبخشمش کینه ای نیستما ولی چون دلیلش قانع کننده نبود و  فقط جنبه شخصی یا یه جور لجبازی بود ازش نمیگذرم

امروزم خیر سرم کوئئز زبان دارم اینجا نشستم برا شما قصه تعریف میکنم

خوب دوستای گلم  من و فراموش نکنید منم برا همتون دعا میکنم خدا قبول کنه پس تا پست بعدی خدا نگهدار فکر نکنم زیاد دیر بشه فقط میخوام در جریان باشید

از الهه و همسری و مارال ممنونم که کنکور آزمایشی رو برام پیشنهاد دادن مرسی دوست جونامممم

 

ونپرسیم که فواره اقبال کجاست

ونپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است

پشت سر خستگی تاریخ است

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد

یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |

 

بارون و كنكور آزمايشي و ...

سلام به همگی مرسی بابت همدردیاتون واقعا از داشتن دوستایی مثل شما خیلی خوشحالم

بیمار ما کم کم رو به بهبودیه نمیدونم تا حالا بیماری که سکته مغزی کرده دیدین یا نه

این فامیل ما اول که خیلی وضعش بد بود ولی خدارو شکر کم کم رو به بهبودیه یعنی دکترش این و گفته هنوز نمیتونه خوب حرف بزنه و غذا بخوره و فقط غذای آبکی از راه یه لوله که توی بینی اش است بهش میدن

به امید خدا هر چی خدا بخواد همون میشه مرسی بابت دعاهای همه تون

بالاخره جند شب پیش شهر ما هم یه بارونی به چشم خودش دید و لی یه رعد و برقایی اومد خفن که من اگه تنها خونه بودم سکته میزدم اقامون یه سر رفت تو حیاط آخه ما دو سه تا جوجه داریم رفت تا یه چیز بذاره روی قفسشون خیس نشن یهو پرید تو اتاق ترسیده بود

منم گفتم اگه تو بترسی پس من چیکار کنم یهو کامپیوتر خاموش شد من که گفتم سوخته از برق کشیدیم بعد از ۱۰ دقیقه زدیم به برق و روشن کردیم خدا رو شکر چیزیش نشده بود

من بارون و دوست دارم ولی رعد و برق و نهههههههه بازم خدایا شکرت همین رعد وبرقم حتما یه حکمتی داره

یکشنبه هم کوییز زبان دارم این استاد هنوز نیومده میخواد کوییز بگیره

البته برا خودمون بهتره من هنوز هیچکار نکردم هر سال این موقع ترشیم آماده بود ولی امسال هنوز نذاشتم

فقط امروز یه شیشه کوچولو سیر ترشی گذاشتم نمیدونم خوب میشه یا نه آخه پارسالم سیر ترشی گذاشتم ولی خراب شد سبز رنگ شد نمیدونم چرا؟

جالب اینه که همه فامیل توقع دارن من بهشون ترشی بدم میگن ترشیات خوشمزه میشه خوب منم تو رودربایستی بهشون میدم دیگه زشته که ازت تعریف کنن یعنی میخوان دیگه

امروز صبح هم زنگ زدم موسسه پارسه توی شهرمون ولی گفت برا رشته من کنکور ازمایشی ندارن رشته های دیگه بخواین درخدمتیم

منم به آقامون میگم یعنی اینقد رشته ما به درد نخوره یعنی چی ندارن حالا تلفن ماهان هم پیدا کردم نمیدونم بزنگم یا نه

فکر کنم بی خیال کنکور ازمایشی بشم

از دیروز تا حالا وبلاگ بعضی از دوست جونا نمیتونم برم طنین و سمیر یه سایت خارجکی باز میشه

امروزم به قول بچه ها میریم ولایت سر ننه هامون(آخه مامان من و آقامون یه شهر دیگن زیاد دور نیستا نزدیکه) ما تقریبا هر هفته میریم مادر شوهرم قراره آش بپزه برا سلامتی دومادش

راستی آقامون میگفت هفته پیش مادرش گفته ما نباید بچه شما رو ببینیم آقامون هم کلی دعواش کرده و گفته ما چیکار کنیم دیگه دکتر رفتیم و اون اسم یه دکتری را گفته که ما نرفتیم ولی اقامون گفته ما اون دکترم رفتیم

نمیدونم چی بگم بعضی وقتا از مادر شوهرم خجالت میکشمتپل بانو و مموش و ساناز من و به بازی دعوت کردن اگه نامریی بودم:

اول میرفتم تو دفتر اون رییس عوضی و اونقد میزدم تو گوشش تا بیهوش بشههههههه

بعد میرفتم خونه اش اونجام کلی اذیتش میکردم و مثلا نمک زیاد میریختم تو غذاش تا با زنش دعوا کنه خلاصه روز خوش براش نمیذاشتم

یکی دیگه اینکه میرفتم سازمان سنجش و سوالای ارشد رو میدزدیدم

دیگه اینکه میرفتم خونه اغلب دوستای وبلاگی و یواشکی میدیدمشون خیلی فضولم نه

 

اينم بگم من كسي رو به شخصه به اين بازي دعوت نميكنم همه دوست جونام كه اينجا رو ميخونن ميتونن اين بازي رو انجام بدن و به من خبر بدم تا بخونمش مرسيييييي

در اخر هم برا فاطمه جونم خیلی ناراحت شدم خدا کنه هر چی به صلاحشه همون براش پیش بیاد

فاطمه جونم تو حداقل میدونی که این قدرت رو داری که مادر بشی پس من چییییییییییی

ناشکری نمیکنم میدونم که اونی که تو میکشی از من خیلی سختتره خدایا به امید خودت

دوست جونا من و فراموش نکنید تو دعاهاتون وقتی با خدای خودتون خلوت میکنید برا همه مریضا برا همه نیازمندا دعا یادتون نره

 اين شعر سهرابم تقديم به همتون

 

وبدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت

واگر خنج نبود، لطمه ميخورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود، دست ما پي چيزي  ميگشت

و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون ميشد

وبدانيم كه پيش از مرجان، خلايي بود در انديشه درياها.

 

 

پنجشنبه نهم آبان 1387 |

 

التماس دعا

سلام دوست جونا بازم جز تشکر و قدردانی از شما حرفی ندارم یکی از مشوقای اصلی من شمایید

این دو روز تعطیلی که ما اصلا آقامون رو ندیدیم ۵ شنبه شب متاسفانه متوجه شدیم شوهر خواهر شوهرم که قبلا گفتم ام اس داره سکته مغزی کرده و حالش خوب نیت اونا تهران هستند شوهرم با مادر شوهری رفتن برا ملاقاتش تهران و منم خونه مامان و مادر شوهر بودم این دوروز فعلا حال و روز خوشی نداریم خدا خودش بهش رحم کنه بنده خدا

دلم خیلی گرفته خدا بهش رحم کنه خدایاااااااااااا۴ روزه توی بیمارستانه ولی هنوز خوب نیست فشارش هنوز بالاییه تو رو خدا براش دعا کنید خیلی ناراحتم دلم گرفته خدااااااااااااااااا

خواهر شوهرم ۲ تا دختر داره ۱۹ ساله و ۱۲ ساله چی بگم ماها کلا تو زندگی خیلی سختی کشیدیم هم خونواده شوهری هم خودمون از بچگی بی پدری کشیدیم سختی یتیمی شوهرامون هم همینطور

خدایا به داده و نداده ات شکر

بعضی وقتا میخوام خیلی درد و دل کنم و بد و بیراه بگم ولی میترسم ناشکری بشه

میگم ما که از بچگی کشیدیم بس نبود

خدایا به حق حضرت فاطمه زهرا به حق بیمار کربلا همه مریضا رو شفا بده این بنده خدا هم شفا بده از یه طرف مادرش ۶ ماهه سکته کرده افتاده توی خونه الان هم پسرش روی تخت بیمارستانه آییییییییی دلم

ادم وقتی این بیماریا و سختیا رو میبینه دیگه غم و غصه خودش و زندگی کردن از یادش میره

 

خواهر شوهرم به این خوبی درسته فامیل هستیم ولی نه به حساب فامیلی خیلی خانومه همیشه فعال و اکتیو و پر جنب و جوش شوهرش هم همیشه شوخ و خندان خدایا خودت به بچه هاش رحم کن خدایا این دو تا زن و شوهر خودشون دوتایی یتیمی کشیدن خیلی سخته خودت میدونی پس خودت به حق امام رضا شفاش بده

بچه ها ببخشید این غمنامه رو نوشتم چون دلم یه جوریه همش اضطراب دارم از دست ما که کاری بر نمیاد مگر اینکه خدا دعاهامون رو بشنوه

خدایا میفهمی چی میگم میبینی چی مینویسم

بعضی وقتا که میخوام از خدا گله و شکایت کنم شوهری میگه هیچی نگو ولی مگه میشه

چقدر نگیم آخه مگه یه آدم چقدر باید تحمل داشته باشه

بازم شرمنده دوستای گلم شرمنده که موج منفی میفرستم شرمنده که نتونستم جواب کامنتاتون رو بدم مرسی از مموش وتپل بانو من و به بازی دعوت کردین الان حسش نیست فقط میخواستم دوتا بال داشتم مثل فرشته ها میرفتم پیش خدا و برای شفای همه مریضا دعا میکردم

میخواستم اونایی رو که خیلی وقته از پیشم رفتن ببینم و ازشون بخوام برای شفای مریضمون دعا کنن

دیگه نمیدونم چی بگم و چی بنویسم خودم تو پست قبل یه شعر راجع به قسمت نوشتم ولی بازم گله میکنم از قسمت از روزگار از سرنوشت

 

دوستای نازنینم دعا برای مریض ما یادتون نره این روزا حال و هوای خونمون غمگینه تو رو خدا هر دعایی که بلدین بخونین یا به من یاد بدین تا برای مریضمون بخونم شاید شفا پیدا کنه

 

یکشنبه پنجم آبان 1387 |

 

کلاس زبان... حرفای خاله زنکیییییی

 

 

سلام بر همه دوستای جون جونی خودم مرسی که به یادم هستین

منم خوبم فعلا روزگار میگذره مثل قبل

یکشنبه اولین جلسه کلاس زبان بود استاد خیلی خوبیه خودش هنوز دانشجو زبانه و میگفت ۳ ماهه زبان رو یاد گرفته و همه اش خارجکی بلغور میکرد که ما هیچی نوفهمیدیم

آخه من هر چی دوران دبیرستان و دانشگاه زبان خونده باشم دیگه اصلا تا حالا کلاس نرفتم

دیروزم دومین جلسه بود یه دختر ۱۴ ساله و یه پسر ۱۳ ساله بین ما بزرگا هستن که خیلی بهتر از ما بلدند البته اونا کلی کلاس رفتتن

راستی اون خانومی که به جای من رفته سر کار اونم میاد کلاس زبان شانس بد رو میبینی

و همش کنار من میشینه حالا خداییش اون که تقصیری نداره

از درس هم بگم که کم کم میخونم ولی اگه قبول نشم مهم نیست مهم اینه که تصمیمم جدیه و قصدم ادامه دادنه میدونی تو خونواده ما فقط من لیسانس گرفتم داداشا که همشون زود ازدواج کردن و کوچیکی کاردانی داره زن داداشا دیپلم هم ندارن اونا هم سن کم ازدواج کردن برا همین یخورده به من حسودی میکنن

همین زن داداش بزرگی(۲سال از من بزرگتره ها) سر قبولیم تو کنکور اونقد اذیتم کرد که در این مجال نمیگنجد

دیروز زنگ زدم بهش چون یکی از کتابامو داداشم برده بود بخونه میگم کتابم اونجاست میگه نمیدونم شاید باشه بعد میگه میخوای چیکار؟ میخوای دوباره بری دانشگاههههههههههه

این و یه حالتی تمسخرانه گفت از نظر اونا زن باید بشینه تو خونه کار کنه تازه من سر کار میرفتم میگفت چیکار داری بری سر کار برو خیاطی یاد بگیر 

من کل این ۷ سال ازدواجم جز سال اول بقیه اش رفتم کلاسای مختلف به خصوص کامپیوتر حتی به کلاس رفتن من هم گیر میداد خودش همه اش میره خونه همسایه هاشون دنبال حرفای خاله زنکی من دوست ندارم تا حالا هر جا هم رفتم با همسایه ارتباط نداشتم فقط در حد سلام علیک و بس

مامانم هم که میگه اینقدر درس خوندی بست نبود حالا فکر میکنه دکترا گرفتم

کلا مشوقی جز همسر گرام ندارم

که همین فقط برام کافیه یه بقیه کاری ندارم مگه نه دوست جونا

 

راستی یه چیز جالب یادم اومد چند شب پیش خونه عمه آقامون بودیم ما کلا زیاد میریم خونه عمه اش و روابطمون باهم خوبه حرف از سریال یوسف* شد پسر عمه اش(۱۹ سالشه) میگه اگه من به جای یوسف بودم در اون اتاق ومیبستم و بیرون نمیومدم 

از اوناییه که شونصد تا دوست دختر داره

خلاصه دوست جونا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم به همتون سر میزنم شرمنده اگه نظرای پست قبل همه اش جواب داده نشد کامی یخورده قاطی کرده فکر کنم از بش روشنه مهندساش بگن زیاد روشن بودن کامی براش ضرر داره یعنی ممکنه خراب بشه

جند ماه پیش پاورش عوض کردیم الان موقع روشن شدن یه صداهای خفن از خودش درمیکنه

من که از اینجور چیزا زیاد سر در نمیارم

برای فاطمه عزیزم هم دعا کنید ایشااله اول از همه خودش سالم و شاد مثل گذشته بمونه بعدش اگه صلاح خدا هست نی نی نازش هم براش نگه داره والله ما که نمیدونیم صلاح خدا چیه بازم خدا رو شکر

مامانای عزیز عروس خانومای خوشکل مامانای منتظر دختر خانومای گل دعا برای همه مریضا منتظرا گرفتارا یادتون نره

 

 

این شعرم تقدیم به همهتون دوستون دارممممممممممممم

 

     چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند                 گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

 

پنجشنبه دوم آبان 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme