تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

من اومدم(:

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

رفتن مادر بزرک و این چند روز تعطیلی

 

سلام به همه دوستای گلم خوبین خوشین امیدوارم تعطیلات خوبی رو گذرونده باشین

ما که این چند روزه در عزاداری بودیم چون همون سه شنبه صبح مادر بزرگ آقامون فوت کردند و ما هم در گیر عزاداری و کارای دیگه بودیم و اصلا خوش نگذشت

خدا رحمتش کنه ولی بنده خدا راحت شد ۳ سال بود کاملا از کار افتاده بود دیگه و خیلی سختی کشید این چند روزی هم که توی بیمارستان بود خیلی بدتر شد

من هم خیلی این چند روزه اعصابم به هم ریخت آخه توی جمع که میرم چپ میرم راست میام همه اش یه دعاهایی میکنند مثلا ایشااله سال دیگه بچه ات اینجا بین بچه ها باشه . ایشااله خدا دلت رو شاد کنه یا خبری نیست دیر نکردی اعصابم خرد میشه با شنیدن این حرفااااااااااااااااااااا

خوب یکی نیست بگه اگه میخوای دعا کنید تو دلت برا من دعا کن نه جلوی همه توی یه جمع اهههههههههه خلاصه که خیلی توی جمع اعصابم خرد میشه برا همین زیاد توی جمع نمیرم ولی اینجا دیگه مجبور بودم و عید هم بود عید هم مال سادات

به آقامون میگم مردم میرن یه جایی که دلشون باز شد یخورده روحیه بگیرن ما هر موقع میریم بیرون ۴ نفر رو ببینیم بدتر اعصابمون خرد میشه

دختر همسایه مون ۵ ساله ازدواج کرده بچه دار نمیشد و خواهربزرگش هم  البته بعد ۷ سال بچه دار شد الان خواهر کوچیکه هم بچه دار شده و رفته یه دکتر گیاهی منم یه آدرس از یه دکتر گیاهی خیلی وقته دارم تصمیم گرفتم برم

پست قبلی میگم میخوام برم یه دکتر متخصص الان میگم میرم دکتر گیاهی به خدا خودم هم موندم چیکار کنم

خسته ام خیلی خسته از همه چی دلم گرفته بعضی وقتا سر مادرم هم داد میکشم به خاطر حرفاش خدایا من و ببخش

اصلا حس نوشتن ندارم دوستای گلم برام دعا کنید همین

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت در آب

دور خواهم شد از این شهر غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

 

 نانی وبلاگت فیلتر شده

 

شنبه سی ام آذر 1387 |

 

لو رفتن وبلاگ و شو شو بد بین

سلام دوستای خوبمممممممم

بازم من غر غرو اومدم(به کسره نون)

روز عید که رفتیم خونه مادر شوهری به خیر گذشت بنده خدا اعصابش یه خورده ضعیف شده به خاطر بیماری دامادش منم این سرس سعی کردم بیشتر خونه او باشم

پنجشنبه هم مراسم چهلم اون بنده خدا فامیلمون بود که رفتیم خونه شون هنوزم بچه هاش خیلی بی تابی میکردن خدا رحمتش کنه

جمعه شب نمیدونم چطور شد یهو وبلاگم رو باز کردم آقامون اومد من هم بستمش ولی اون گفت وبلاگ تویهههههههههه

من اولش گفتم نه اونم گفت خونده و میدونه که مال منهههههههههههه خلاصه کلی دعواش کردم که چرا اونموقع تا حالا بهم نگفته اونم گفت من هیچ موقع نمیرم ببینم تو کجا میری و چیکار میکنی یه بار اتفاقی پایین صفحه بوده و آوردمش بالا و خوندم دیدم چقدر شبیه به زندگی ماست

خیلی ناراحت شدم چون دوست نداشتم بدونه چون خیلی بد بینه میگه چرا اینا رو نوشتی فکر نمیکنی شناخته بشیم

خوب بشیم مگه چی نوشتم فقط قسمت بدو بیراه به رییسشون ممکنه مشکل ساز بشه

منم به دروغ بهش گفتم وبم رو حذفیدم البته او اونقدر ذهنش درگیر هست که آدرس رو حفظ نکرده میگه چرا درباره پسر عمه ام نوشتی مگه چیه خوب

حالا دیگه سعی میکنم موقعی که اون خونه است کامی خاموش باشه چون حسش نداره که روشن کنه تازه باهاش کای ر نداره

دیروز هم بعد یه ۲ ماه رفتم آرایشگاه دیگه خدای مو شده بودم ابروهام زیاد رشدی نداره ها ولی موی صورت زیاد دارم

مادر بزرگه آقایی هم هنوز بیمارستان هستش و امروز فردا قراره مرخص بشه(خداییش همه فکر میکردن تموم میکنه خدایا بنازم حکمتت را) ولی واقعا برای دخترش خیلی سخته نگهداری ازش خدا خودش بهش صبر بده و طاقت تا بتونه به اون کمک کنه

امروز میلاد امام هادی (ع) هست میلاد این امام بزرگوتر رو به همه دوستای گلم تبریک میگم

 

ایشااه به حق این امام بزرگوار همه آرزومندان به آرزوشون برسن

نمیدونم چیکار کنم خدایا اگه دوباره دکتر رفتن رو شروع کنم فکرش که میکنم اعصابم به هم میریزه اونقدر قرصای مختلف خوردم که از یادش هم وحشت دارم خدا نصیب نکنه خیلی بدهههههه

ولی تصمیم گرفتم زنگ بزنم به یه دکتر توی استان خودمون که دیر به دیر نوبت میده و میگن خیلی کارش درسته به امید خدا ای خداااااااااااااااااااا

آخه توی آشنا ها داشتیم بعضیا که مشکل هم داشتن ولی دکتر نمیرفتن بعد ۷ سال بچه دار شد ما هم فکر میکردیم ماهم نریم دکتر درست میشه ولی زهی خیال باطل

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

عید غدیر هم پیشا پیش تبریک میگم

 

اه اه این زلیخا چقدر زشت شد

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |

 

حرفهایی از سر دلتنگی

 

 

سلام دوستای خوبام که من و شرمنده میکنین بازم مرسی

این روزها شهر ما خیلی بارون اومد و هوا کلی تمیز و زیبا شده من اینقد هوای بارونی رو دوست دارم

مادر بزرگ آقایی هنوز بستری هستش بخش ویژه نمیدونیم صلاح خدا چیه ولی همه فکر میکردن دیگه تمومه ولی هنوز خدا میخواد این نفس بالا پایین میاد خونه ما نزدیک بیمارستانه و من هر روز رفتم ملاقاتش دیگه دعوام نکنید چرا نمیرم

بعدش هم قرار بود کلاس زبانمون کنسل بشه اونم به یه دلیل خیلی مسخره چون محل نماز جمعه* شهر ما هنوز کار داره و تکمیل نیست ۱۰۰ ساله دارن میسازن نمیدونم از چی میسازن که هنوز تموم نمیشه و اینجایی که ما کلاس میریم کنار مصلا هست میخوان خرابش کنن و تا جایی پیدا نکنن کلاس تعطیل باشه بچه ها قرار گذاشتن اعتراض کنن

آخه یکی نیست به این آقایون بگه شما که هر روز داره از شمار نماز گزاراتون کم میشه برا کی میخواین مصلا بسازین

بچه مردوم از الان تو ذوقش میخوره آخه بچه های کوچیک حدود ۸.۹ ساله هستن میان کلاس زبان خوب بچه که میبینه کلاسش برا این کار لغو میشه از نماز بدش مباد دیگه نمیفهممن این ملت

تازه گفته بودم ما همسایه مسجدیم ۲ تا مسجد دیگه هم به غیر از این نزدیک ما هستن یکی که کنار دستمونه یکی خیابون فرعی یکی هم تو خیابون اصلی آخه اینقد مسجد میخوایم چیکار من آدم بی دین و ایمونی نیستما ولی واقعا بعضی از کارای این مملکت ما مسخره است ۴ تا جای اموزشی بسازین بچه مردم کار یادگیره

مادر شوهری از تهران برگشتن ولی ما هنوز ندیدیمش اخه گفتم که یه شهر دیگه هستند البته فاصله اش از ما خیلی کمه و دیروز آقامون بهش زنگ زد وکلی گله کرده که چرا نیومدین آخه ما که ماشین نداریم چه جوری وسط هفته بریم و دوباره برگردیم

ما هر وقت میریم اونجا اغلب هم به خونه مادرم سر میزنیم هم مادر شوهر تا ناراحت نشن ولی برا خوابیدن همیشه خونه مامانم هستیم ولی مادر شوهرم دیروز به آقامون میگه چرا هیچوقت خونه ما نمیخوابی پسر فلانی همه اش خونه مادرشه تازه اونجا هم میخوابه(پشت تلفن آخه جای این حرفاست نمیدونم شبا میره در خونه مردم کشیک میده ببینه کی میره خونه مادرش میخوابه)

یه عقیده هایی داره که خیلی مسخره است ولی من هیچوقت بهش بی احترامی نکردم و نمیکنم همیشه رعایتش رو کردم و میگم یکی پسر داره بذار دلش بهش خوش باشه آخه بعضی وقتا آدم کم میاره

مثلا یه مدتی آقامون ماشین اداره رو میاورد میگفت چرا ماشینت رو بردی خونه مادر زنت پسرای فلانی همیشه ماشینشون رو در خونه باباشون پارک میکنن

یا مثلا اگه شام خونه اونا باشیم بازم اصرار داره ناهار هم باشیم بااینکه دختراش و دامادهاش هم هستن و مامان منم غذا گذاشته و خیلی وقتا به خاطر احترام بهش خونه مامانم نرفتم و اونجا موندم به خدا خیلی رعایتش رو میکنم ولی دیروز با این حرفاش به آقامون کلی دلم گرفت

به آقامون میگم باید یه عروس گیرش میومد که سال به سال بهش سر نزنه اونوقت قدر من و میدونست

یکی دیگه از مواردش اینه که چون خونه اون توی مسیر ماست همیشه باید اول بریم خونه او و من همیشه رفتم حتی این یک ماه هم که نبود(خواهر شوهرم اغلب اونجا بود) ولی اون دیروز میگه یه ماهه نیومدی خونه آخه تو نبودی از کجا میدونی من نیومدم

به خدا ازش متنفر نیستم عمه ام هست ولی کاراش عصبیم میکنه الان هم اینقدر استرس دارم که بعد از ظهر میخوام ببینمش میخوام این یه روز مثل برق بگذره

به آقامون میگم آخه ما مشکل کم داریم اینم اضافه بشه چی از جون ما میخوتاد اگه واقعا بچه اش رو دوست بدراه که به ناراحتیش راضی نیست اونم میگه راهش اینه بری باهاش دعوا کنی

من از این کارا بلد نیستم تازه این حرفا رو فقط دارم اینجا میزنم و تا حالا به هیچکس نگفتم حتی مامانم چون میدونم ناراحت میشه

ببخشید بازم مجبورید حرفای خاله زنکیه من رو بخونید خیلی از این موارد داشتم توی این ۷ سال آقامون دلداریم میده میگه داره به من میگه منظورش تو نیستس که منم میگم مگه من و تو از هم جداییم

نمیدونم شاید مشکلم نسبت به بقیه خیلی کوچیکه ولی من طاقت کوچیکترین ناراحتی رو ندارم شاید خیلی حساسم

امروز روز عرفه است و روز بزرگیه تو را خدا برا همه دعا کنید برا منم دعا کنید دوستای گلم میدونم شما دلتون پاکتر از منه پس برا منم دعا کنید

عید قربان هم پیشاپیش بهتون تبریک میگم ایشااله تعطیلات خوبی داشته باشید برا منم دعا کنید به خیر بگذره

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران ره هم غم هست به دل

غم من  لیک غمی غمناک است

 

 

 

دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

 

دعوا و مادر بزگ

 

 

اول سلام بعدش هم باید بلاگفا رو  فحش و بد وبیراه داد با این مسخره بازیهاش آخه دیروز میگفت وبلاگی با این آدرس وجود ندارد جل الخالق

شنبه یه دعوای کوچولو با آقامون کردم چون خیلی دیر اومد خونه قرار بود ۷ بیاد اما ۸ اومده بود من خیلی بهش گیر میدم البته بعضی وقتا چون اون روز بهم زنگ هم نزده بود عصبی بودم اونم دوتا بستنی و ۴ تا کاکائو خریده بود ولی من محلش نذاشتم گفتم میدونستی کارت اشتباهه برا خر کردن (این دفعه به فتحه)من خریدی تا اینکه بستنیهای بیچاره آب شدن نصف شب گذاشتم توی یخچال خدا رو شکر دیگه زیاد اهل قهر نیستم اوایل قهر میکردما ولی الان نه داد میزنم و دعوا بعدش تموم میشه

دیروزم میان ترم زبان داشتم خیلی خراب کردم ولی بی خیال اصل اینه آدم یه چیز یاد بگیره نمره البته تو اینجور کلاسای آموزش زیاد مهم نیست من نمره کامل رو میخوام که نمیشه

دیروز آقامون بر خلاف همیشه ساعت۲و نیم اومد خونه منم حدس زدم باید یه چیز شده باشه

آقامون:حاضر شو بریم خونه عمه

من:چی شده مادر بزرگت مرده

آقامون:نه داره میمیره

من:من امتحان دارم نمیتونم بیام

آقامون:میریم زود میایم یه ساعت بیشتر نمیشه

من:من میترسم اگه مرده باشه من از دیدن مرده میترسم

آقامون:نه هنوز که نمرده حالش خوب نیست عمه به من زنگ زده بیام

من:خب تو برو من نمیام

آقامون:خیلی بدیییییییییییی

من:.........

توضیحات که این آقای ما یه مادر بزرگ پیر از کار افتاده داره که دیگه اصلا قادر نیست کارای خودش رو انجام بده و این بنده خدا خونه دخترشه دیروز یهو حالش خیلی بدتر میشه یعنی به حدی که گفتند تموم کرده ولی بردنش اورژانس و فعلا خوابوندنش الان هم گفتن باید برم سی تی اسکن

من از مرده میترسم چیکار کنم مادر بزرگ خودم هم با اینکه تو خونه خودمون مرد من نرفتم ببینمش حتی هیچ وقت خواب مرده هم نمیبینم خواب هیچکدوم از اقوام رو که فوت کردن ندیدم خیلی دلم میخواست خوابشون رو ببینم حالا بابام رو میگم چیزی یادم نیست بابا بزرگم و مادر بزرگ(مادری) رو من یادم هست یعنی به سن تشخیص رسیده بودم ولی هیچوقت خوابشون رو ندیدم مامانم خیلی از این خوابا میبینه ولی من نه

این بنده خدا ۲تا پسرش(که یکی پدر شوهر بنده میباشد)فوت کردن ۲تا نوه یکی نتیجه ولی صلاح خدا اینه که هنوز زنده بمونه با اینکه فقط یه نفسی میاد ومیره و دیگه از خودش اراده ای نداره

بازم از بیماری گفتم خب چیکار کنیم پیش میاد خدا خودش هر جور صلاح میدونه این بنده خدا رو نجات بده

راستی دیروز روز ازدواج جوانان بود این روز رو به همه مزدوجین قدیم و مزدوجین آینده و کسانی که در استانه مزدوج شدن هستن تبریک میگم(چقد مزدوج مزدوج کردم)

خدایا این ماه ماه عزیزیه به حق این ماه عزیز همه مریضا رو شفا بده و همه آرزومندان رو به آرزوشون برسون همه کسانی رو که دلشون بچه میخواد از این گل بهشتی محروم نکن

 

 

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهاییست

 

دوشنبه یازدهم آذر 1387 |

 

ترشی پزون

 

سلام دوستای گلم چطور مطورین خوبین  ایشااله همتون خوب و سر حال باشین

امروز بعد اونهمه وقت که از پاییز گذشته بالاخره موفق به امر خطیر ترشی پزون شدم

دستام هنوز داره میسوزه نمیدونم به خاطر فلفل سبز هست یا سیر؟

ولی فکر کنم هیچی برا خودمون نمیمونه همش و باید انفاق کنم

باور کن بیشتر برا دیگرون پختم آخه روم نمیشه همش میگن امسال ترشی نذاشتی(چرا همش میگم پختم)

آقای ما زیاد اهلش نیست یعنی اصلا هیچوقت ناهار که خونه نیست سر کارم نمیبره غذایی هم که میبره ۱۰ نفر میشینن باهاش میخورن(این اعداد که من به کار میبرم یخورده اغراق میباشد)

شام هم که من اغلب نمیخورم  یا دو سه لقمه بیشتر نمیخورم اون تنهایی میخوره

صبحونه هم بعضی وقتا باهم میخوریم ولی اغلب من خوابم اون میره 

این از سه وعده غذای ما

خوب میگفتم خدا کنه ترشی امسال خوب بشه آخه دختر عموی اقامون هم امسال به جمع درخواست کنندگان اضافه شده

ولی من خودم زیاد ترشی خودم رو نمیپسندم نمیدونم اونا چه جوری میدوستن مخصوصا دختر عمه آقامون(اون رفته همه جا ازم تعریف کرده اونوقت همه میخوان)

همون که ذکر خیر داداشش هست

راستی دوتا کتاب تست هم گرفتم اگه وقت کردم بخونم من خودم میگم اول کتابا رو بخونم بعد تست بزنم

راستی ثبت نام ارشد آزاد تموم شد یا هنوز شروع نشده

یکشنبه میان ترم زبان داریم

یه خانومه میاد کلاس زبانمون نمیدونم چند سالشه ولی ماشااله چه روحیه ای ۱ دختر دانشجو و ۲ تا پسر دانشجو هم داره قبل از کلاس زبان میره استخر بعدش پیاده میاد کلاس تازه خیلی هم خوبتر از ما بلده اونوقت مارو باش

مموش جونم پیوندتون رو تبریک میگم ایشااله به خیر و خوشی بگذره و بیای برامون از عروسیت تعریف کنی

 

راستی کاتب سلطان و شبان هم رفت روحش شاد

طنین جونم آره مادر ما خیلی مریض دور و برمان هست هنوز خیلیاش رو نگفتم ایشااله بد تر از اینا پیش نیاد ولی هنوز شوهر خواهر شوهرم بستری تازگی عموی آقامون هم یه عمل داشته رفته تهران عمل کرده و هنوز بیمارستانه بذار بقیه رو نگم خدا به خیر بگذرونه ایشااله عاقبتش خیر باشه ننه

نارنجدونه جونم  شونصد تا هم اغراق بود ولی یه دو سه تایی ثابتن بنده خدا  پسر عمه الان خیلی افسرده است چون میخواست برا مسابقات کشوری ووشو *بره ولی دستش اینجوری شد و نمیتونه شرکت کنه میگه چشمم زدن ماشااله هیکلش توپه بدنسازی *هم میره

آقامون پنجشنبه ها تعطیله ولی میره اضافه کاری

بعد از ظهرم میریم ولایت خونه مامانم مادر شوهری هم هنوز نیومده تهران میباشد

من کلی حرف دارما ولی اینجا میام یادم میره فکر کنم الزایمر گرفتم ننه

اهان این آقای ما خیلی خر خر (به ضمه خ همون خر و پف )میکنه من وقتی بیدار باشم که بیدارش میکنم و خواب باشم که نمیفهمم چند بار هم صداش رو ضبط کردم حالا پریشب ۳ تا فیلم روی گوشیش دیدم که از من فیلم گرفته بود موقع خوابیدن و خر خر کردن منم همش رو حذف کردم

 

آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادنها پیدا شده اند

من اناری را میکنم دانه به دل میگویم:

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار

مادرم می خندد

رعنا هم.

 

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

 

کنکور آزمایشی و.....

 

 

سلام بچه ها جونمممممممم

من این روزا بازم مشغول درس خوندن هستم (حالا اگه قبول نشم نگین عجب خنگیه ها) یخورده هم به خاطر قطعی تلفن دیگه سعی میکنم زیاد وب گردی نکنم البته میخونمتون ولی اف لاین

دیگه اینکه پنجشنبه صبح هوس کله پاچه کرده بودم (از عزیزانی که دوست ندارن معذرت میخوام)

آقامون رو فرستادم بخره اونم ساعت ۳۰/۷ صبح که فقط یه دونه پاچه بود و یه ذره گوشت و آبش ولی جاتون خالی خوشمزه بود

جمعه هم که مستحضرید بنده امتحان آزمایشی داشتم بدک نبود با اینکه کل کتابا رو هنوز نخوندم فعلا نصف سوالا رو درست زده بودم(یعنی امیدی هست)

خودم که به خودم امیدواری میدم تا ببینیم خدا چی میخواد

دیگه اینکه همسایه داداشم اینا یه دو سه ماهی هست که یه بیماری بد خیم روده گرفته و قبلترش هم با اینکه دوتا بچه داره شوهرش بچه میخواسته ولی نمیشده و دکتر هم رفته بهش گفته بوده باید ر ح م ت رو بیرون بیاری و چ س ب ن د گ ی زیادی داره که امکان بچه دار شدنت صفره ولی الان ۵/۱ هست که حامله است با این بیماری و اینا کار خدا رو میبینی

پسر عمه آقامون که گفتم تصادف کرده بود رفتیم خونه عیادتش خدا رو شکر بهتر بود گفته بودم که شونصد تا دوست دختر داره دائما موبایلش زنگ میخوره

میگفت یکی از اونایی که بهم زنگ میزنه یه زن متاهله البته سنی نداره ها و تازه بچه اش هم سقط شده میبینی چه دوره زمونه ای شده

نه تنها تو عقد بچه دار میشن اون که بد نیست نارنجدونه جونم این مدلیش به نظر من بدتره

تازه میگفت اگه جوابش رو ندم گریه میکنه میگه بهت احتیاج دارم و از این حرفا

روزگار غریبی است نازنینان

دیروز مامانم اومده بود خونه مون مامان من اغلب زمستونا خیلی اعصابش بهم ریخته تره شبا خواب نمیره آخه تنهاست توی خونه روزی ۱۵ تا قرص میخوره دیابت.فشار خون .چربی خون

برا همین اومده بود اینجا تا بره دکتر

فعلا هم خونه داداش بزرگه هستش

این روزا احساس میکنم خیلی از خدا دور شدم یه ذکری اگه بلدین که شیطون ازم دور بشه ممنونتون میشم خیلی بدم خیلی که از گفتنش شرم دارم

خدایا میدونم بنده بدی برات بودم و هستم ولی تو یه کاری بکن خوب بشم دیگههههههه تنها تویی که میتونی مگه نه

 

من ندیدم دو صنوبر با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان میبخشد نارون شاخه خود را به کلاغ

هرکجا برگی هست شور من میشکفد

بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن.(سهراب گفته به من ربطی نداره ها)

                                                                                                                                                                                   

تازه من همیشه حالت آف لاین پستم رو مینویسم و شکلک هم میگذارم سمیر جونم میخوای بهت یاد بدم

 

 دوست جونا این پستم چرا قالبش یه ورکی شده چیکلر کنم درست بشه

 

 

یکشنبه سوم آذر 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme