
یه سلام کمی بی حال چون حالم زیاد خوب نیست یه کمی سرماخورده ام و خواب آلوده ام 
نمیدونم چرا وقتی اون خاله پ میخواد بیاد اینقدر خوابم میاد حتی بعضی وقتا برا نماز صبح خواب میمونم
این لعنتی که دست از سر ما بر نمیداره هر ماه با کلی عوارض ظاهر میشه
اونم از یه هفته قبلش نمیدونم همه اینجورین یا فقط من
عرضم به حضورتون که من پست قبلی گفتم که نمیرسم بیام یعنی این یه ماهه مونده به امتحان ارشد رو میخوام حسابی بخونما حالا من تلاشم و میکنم قبولم نشدم مهم نیست مهم اینه که بالاخره میخوام بخونم حالا هر وقتی دیگه
چند روز تعطیلات رو که ولایت بودیم و همینطور که گفتم خواهر شوهری با آقاشون اومده بودن خدا شفاش بده بنده خدا هنوز خیلی بده نمیتونه راه بره تازه حرف هم زیاد نمیزنه
من تو عزاداریها برا همتون دعا کردم خدا قبول کنه 
یه چیز میخوام بگم هر چند غیبت هستش ولی من خودم اینجوریم ممکنه توی خونه به شوهرم یه چیز بگم که بی احترامی بشه یا به شوخی یا هر چی دیگه ولی همیشه جلو خونواده اش احترامش رو دارم
ولی این زن داداشای من بلا به دور یکی از یکی بدتر و بد دهنتر آخه جلوی من که عمه بچه شون هستم میگن مثلا( این برا عمه ات خوبه ) نمیدونم شما این اصطلاح رو دارین یا نه
این که کمترینشه خیلی بدو بیراه هم به دا داشا جلوی من میگن حالا بعضی وقتا خیلی بزرگواری میکنن که جلو مامانم نمیگن اونم شاید رعایت مریضی اش رو میکنن
البته هزاران بار جلو مامانم هم گفتن و من دلداریش دادم بدون اینکه کوچیکترین حرفی به خودشون بزنیم
البته شاید من زیادی حساسم ولی خوب شما هم بودین ناراحت نمیشدین جلو شما به داداشتون بی احترامی بشه
برا همین وقتی اونا خونه مامانم بیان بهم خوش نمیگذره
یه موضوع دیگه اینکه این آقای ما یه دختر عمه داره از اونایی که اخلاقش رو نمیدوستم میدونی از اوناست که جلو روت اینقده باهات خوبه اما پشت سرت هزار جور حرف میزنه آخه خودم دیدم با مثلا چون خواهر نداره با یکی از خواهر شوهرای من مثل خواهر هستش اما چند دفعه دیدم که پشت سرش چه حرفایی میزنه
(حالا آقامون اگه بخونه دوباره میگه اینا چیه راجع به دختر عمه ام نوشتی)
یا مثلا خوب در عالم عروس خواهر شوهری یه مواقعی غیبت پیش میاد اون میاد خبر میاره که آهان فلانی پشت سرت این حرف و زد
من سعی میکنم جلوش هیچی نگم مثلا میاد از اون بد میگه تا من یه چیز بگم بعد خبر ببره سنیم نداره ها ۶۶ ایه زود هم عروس شده ۵ ساله ازدواج کرده اونم بچه نداره
خب این چند روزه دلم از اینا پر بود اومدم یه کم خالی کنم برم اینجا هم نگه آدم بره کجا دیگه همش بذاریم تو دل غمباد میشه
بازم میگم همه تون رو میخونم شاید بعضی وقتا تنبلی کنم توی نظر دادن
مرسی که میاین این حرفای خاله زنکی رو میخوننین میبینین من میون چه قومی گیر کردم ننه
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام؟
من عادت ندارم چیزی رو که نوشتم بخونم حتی وقتی پستش کردم اگه غلط غولوط دارم به بزرگیتون ببخشید