سلام دوست جونای مهربونم 
میبینم که خیلی از وبلاگا سوت و کوره همه در تدارک عید هستن 
اینجانب از ۵ شنبهاستارت خونه تکونی رو زدم و به سلامتی فکر کنم امروز تا آخر شب تموم بشه الان که در خدمتتون هستم یه سری لباس تو ماشین در حال شسته شدن هستن
ولی هنوز خرید عید نکردم همه جا هم شلوغ نمیدونم کی بریم 
دیگه اینکه من گفتم که ایام عید خونه نیستم و من و نمیبینید البته شاید یه روز دو روز بیایم خونه مون اونم شاید
ولی مجبوریم دیگه به خاطر مادرانمان برویم ولایت ایشان و اینکه من عیدو دوست ندارممممممم
یعنی چی که عیده هی ملت رو میبینین ماچ و بوس و عید مبارک
ببخشید اگه اینجوری میگما چون عید بهم خوش نمیگذره زن داداشهایی که ذکر خیرشون بود(به خصوص بزرگی که خونه مامانشوتهران هست)امسال نمیرن اونجا و صد البته خونه مامان من تلپ میباشند
این خانوم کلا منبع عذاب منه راه میره بهونه میگیره خیلی ببخشیدا فکر میکنه ما انگلیم و خودش و خونوادش از دماغ فیل افتادن همش از طرز غذا پختنمون ایراد میگیره زنیکه پررو به جای دستت دردنکنه اش هست
دوتا بچه هم بار آورده یکی از یکی بدتر من بچه های داداشم و دوست دارم و ازشون بدم نمیاد دخترش ۳ سالشه ماشااله از بس به زور لمبونده توی حلق بچه اونقده چاق و سنگینه
آخه بچه دلش چیزای جور واجور و هله هوله میخواد دیگه روز اربعین همسایه شله زرد آورده بود برامون یه دفعه نمیدونم چی شد سر ناهار یکی گفت شله زرد این بچه هم داد بیداد که میخوام حالا مامانش برا اینکه به غذا خوردن خودش خدشه ای وارد نشه یکی میزنه تو دهن دخترش (اونم جلوی من و مادرم ) مادرم که عشقشه و نوه هاش
حالا یکی بگه خوب پاشو برو بیار کتک نمیخواد که 
چون میدونم ایام عید هم با وجود این خانوم بساطی داریم دلم نمیخواد عید بیاد
همه اش میخواد حرف حرف اون باشه غذایی که میخوایم درست کنیم باید نظر اون و بپرسیم باورتون میشه ازش میترسیم هم مادرم هم من اصلا خونواده شون استثنایین
بازم غیبت کردم چیکار کنم الان یه هفته پیش مادرم خونه ما بود داداشم زنگ زد احوالش رو بپرسه دیگه زنگ نزده خونه ما و خانومش توقع داره من زنگ بزنم الانم اگه زنگ بزنم کلی متلک بارم میکنه نیومدی زنگ نزدی در صورتی که میدونم دوست نداره برم خونه شون همه اش تعارفای الکی
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم ولی نوشتم دیگه برا اینکه یکم سبک شم شما نمیدونین فقط خونه مادرم که هستم آرزو میکنم شب بشه که بخوابم غرغرهای اون و نشنوم
یا وقتی میرم خونه مادر شوهرم باور کنین راحتترم
خوب بگذریم ما ۱۵ ساله با این خانوم سر و کار داریم اینه دیگه ما بدشون رو نمیخوایم به خدا همیشه یکی از دعاهام سر نماز اینه که دل زن و شوهرایی که خدا نکرده با هم مشکلی دارن مهربون بشه و مخصوصا خونواده خودم هم دعا میکنم
به خدا ما هیچ کاری به کارش نداریم خدا خودش یه عقلی بهشون بده که بعید میدونم 
ببخشید دوست جونا من هیچوقت از خوشیام نمینویسم
راستی شما سی دی دکتر روازاده* رو دیدین یا سخنرانیهاش رو گوش کردین آدم نمیدونه حرف کی رو باور کنه توی این دوره زمونه اینکه میگه هیچکدوم از چیزایی که ما میخوریم هیچ فایده ای نداره
میگن تلفنی هم راهنمایی میکنه حتی برای نازایی* تلفنش رو دارم ولی هنوز نزنگیدم ببینم چی میگه
امسال برخلاف سالهای دیگه سبزه کاشتم (چون اغلب خونه نیستیم نمیکارم) و باید با خودم ببرمشون احساس میکنم امسال دیگه به حاجتم میرسم یعنی میشه خدا جونم یعنی میشه سال دیگه با بچه مون عید و جشن بگیریم
مادرم وقتی مکه رفت برا بچه اینده ام یه لباس بچه گونه خوشکل آورد دیروز تو.ی خونه تکونی دیدمش کلی بلهاش ذوق کردم و آرزو کردم سال دیگه عید تنش کنم یعنی میشه خدا جونم
کمتر از ۱۰ روز دیگه وارد ۳۰ سالگی میشم و این یعنی خیلی بزرگ شدم ولی من که احساس مسکنم هنوز خیلی بچه ام
راستی ما خانوما چرا هیچوقت بزرگ نمیشیم
شاید برا تولدم آپیدم یه اسفندی ناز نازی احساساتیم من
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد
روح من بیکار است:
قطره های باران را درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم
مثل یک گلدان میدهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کششهای بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر