تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

تبریک میلاد

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

ماشین خریدن و شاید...

 

 

سلام به همه دوست جونام اول از همه مامان شدن وفا ی عزیزم رو بهش تبریک میگم اینقدر ذوق کردم

خدا ایشااله به همه مامانای منتظر یه نی نی سالم و سر حال بده خدایا ممنونم ازت

بالاخره ماشین خریدیم یه پیکان مدل ۷۹ بدک نیست من که همچنان ناراضی بودم ولی اقای همسر در این موارد هر کار خودشان دلش بخواد میکنن

اونهفته ای ۲ روز پ دیر شده بود بازم یه بی بی چک که قبلا داشتم گفتم استفاده کنم میدونستم بی فایده است و منفی بود و فرداش خاله پ تشریف اوردن نمیدونم چرا هر موقع بی بی چک منفی میشه بعدش این خاله تشریف می اورن

میخواستم از همسرم پنهونش کنم ولی بهش گفتم چون بهتره که بگم اونم یه پوزخندی زد

نمیدونم این روزا چه مرگمه زود اشکم در میاد شاید به خاطر همین خاله پ باشه ولی الان که دارم اینا رو مینویسم دارم گریه میکنم نمیدونم چرا

حدود  ۸ ماه میشه اینجا مینویسم از دلتنگیام از زندگیم خدا رو شکر دوستای خوبی هم پیدا کردم ولی نمیدونم چرا دیگه حس نوشتن ندارم اوایل تقریبا هر روز مینوشتم بعد هفته ای دوروز الان هم که هفته ای یه بار نمیدونم چم شده گاهی میخوام بیام بنویسم ولی حسش نیست

دلم یه عالمه گریه میخواد یه عالمه حرفای نگفته توی دلم هست یه عالمهههههههههه

خدا رو شکر از زندگیم ناراضی نیستم و شوهرم تمام تلاشش رو برای خوشحالی من میکنه ولی من بدم

اذیتش میکنم ولی اون هیچوقت نمیگه تو بدی همیشه میگه خوبی تازه توی یه نظر سنجی تو محیط کارش تنها کسی که ۹۸٪ از زندگیش راضی بوده اون بوده و من خیلی خوشحال شدم اون ۲ درصدش هم گفت به خاطر اون گیر دادن من به فوتبال بازی کردنش هست اونم گاهی اوقات

شاید یه مدتی ننویسم هم به خاطر خستگی از این محیط هم به دلیل اینکه کامپیوترم حالش بده یا از کارت اینترنت هستش سه چهار بار باید رفرش کنم تا یک سایت برام باز بشه هر چند که اغلب آف لاین میخونم ولی بازم برای باز کردن وبلاگا کلی معطل میشم نمیدونم اگه یه اینترنت پرسرعت گیر آوردم زود میام

شوهرم قول داده بریم یه دکتر گیاهی که توی شهر دیگه است و کارش شنیدم که خوبه هر موقع رفتم میام مینویسم

از همینجا هم از همه دوستای گلم معذرت میخوام که شاید کمتر بهشون سر بزنم

 

به امید مادر شدن همه همه منتظرای نی نی

اول که این وبلاگ رو شروع کردم فکر کردوم فقط من این مشکل رو دارم (میدونستم که من  تنهانیستما)ولی بازم گاهی وقتا آدما فکر میکنن خودشون فقط یه همچین مشکلی رو دارن خوشحال نشدم که خیلیا مثل خودم هستن ولی یه حسی بهم میگفت تنها نیستی و این خیلی امیدوار کننده بود

ممنون که تنهام نذاشتیم  با حرفاتون بهم دلداری دادین که تنها نیستم (اشک امانم نمیده)

آخه خیلی از تنهایی میترسم  بچه که بودم هیچوقت سایه پدر رو بالای سرم حسش نکردم شاید خیلی حس قشنگی باشه ولی من ار ز درکش محروم بودم همیشه احساس تنهایی میکردم منکر زحمات مادرم نمیشم ولی نمیتونه جای خالی یه مرد رو پر کنه الانم گاهی وقتا اگه خدای نکرده یه دعوای توی خونه مون بشه یه جورایی میترسم چون احساس میکنم پشتوانه ای ندارم یه جور امنیت(دعوا نکردما)

بازم از همه تون ممنونم که بهم دلگرمی دادین شاید زود زود بیام شایدم دیر دلگیر نشین

 

 

شاد شادم دل پر درد اگر بگذارد                 روزگار و غم نامرد اگر بگذارد

عاشق نور و نسیم و سحر و روشنی ام      این شب تیره و دم سرد اگر بگذارد

ساکن خلوت شبهای سکوت آهنگم         دلم ـ این عاشق شبگرد ـ اگر بگذارد

 

نمیدونم چی نوشتم چرت گفتم ببخشین

یکشنبه سی ام فروردین 1388 |

 

قالب نو و ....

 

 

سلام به همه شما دوستای خوبم

ممنون که به یادم بودین خدا رو شکر بهترم آمپول هم زدم

داروهام تموم شده خدا رو شکر دیگه درد و سوزش ندارم ولی جاش مونده

دکتر گفت تا مدتها ممکنه بمونه تازه امروز تی وی یه دکتر راجع به آبله مرغون و زونا* حرف میزد میگفت زونا ۵۰ به بالا میگیرن ماماننننن مگه من ۵۰ سالمه

وای میبینید امسال زمستان در بهار داریم همیشه بهار در زمستان بود  شهر ما که خدا نصیب نکنه ناشکری نمیکنما بعد یه باد و خاک خفن که چشم کار نمیکرد یه نمه بارونی هم زد

من توی این باد  و خاک کلاس زبان بودم حالا این استاد همش میگفت یا ابالفضل نمیشه رفت بیرون منم به خودم فکر میکردم که باید پیاده برم(شانس بد من شوهرم دوشنبه ها باید تا ۷ بمونه سر کار)

منم بعد کلاس یه کمی صبر کردم تا هوا نسبتا خوب بشه بعدش راه افتادم و اومدم خونه خونه که اومدم رعد و برق شروع شد و من خیلی ترسیدم

خدا رو شکر زیاد ادامه نداشت

این استاد زبانم خیلی سخت گیره الان هم باید برم مشقام و بنویسم تازه یه ساعت گشتم تا این قالب رو پیدا کردم اگه بده بگین عوضش کنم

چون بعضی دوستان میگفتن قالبت بهم میریزه منم عوضش کردم تا ببینیم چی میشه برا تنوع هم خوبه

خوب  من دیگه باید برم روز خوبی داشته باشین

 

الانم داره نم نم بارون میاد وای چقدر دوست دارم این هوا رو

 

چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند

که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟

 

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 |

 

بیماری عجیب و این چند روز

 

 

سلام به دوستای خوبم

ایشااله که حال همتون خوب باشه و مثل من یه بیماری بد نگرفته باشین

پست قبلی یادم رفته بود که بنویسم که نمیدونم ۵ یا ۶ عید بود که دمدمای غروب احیساس کردم پهلوی سمت چپم هم از پشت و روی شکمم خیلی سوزش داره و درد ه میاد ولی اهمیتی ندادم تا اینکه شبش خیلی بدتر بود و اصلا خوابم نمیبرد صبحش کاچی خورده بودم با روغن حیوانی منم که بد بین گفتم نکنه چربی خونم رفته بالا(آخه اغلب شنیدم  کسایی که چربی خون دارن سوزش توی بدنشون حس میکنن) خلاصه رفتم آبلیمو خوردم ولی خوب نشد اون شب و خوابیدم صبحش دیدم یه جوشهای قرمزی روی شکمم و پهلوم بیرون زده

بازم فکر کردم در اثر خوردن مواد گرم (مثل شیرینی و آجیل و کاچی و اینا باشه) میبینید خودم یه پا دکترم

خلاصه ما این چند روز و تحمل کردیم چون دیگه درد آنچنانی نبود و اونجا هم دکتر متخصص پوست خوب نبود که برم تا اینکه شنبه که رسیدم بعد از کلاس زبان رفتم شوهرم اومد دنبالم و رفتم دکتر و اونم بهم گفت زوناست البته اون موقع دیگه فقط خارش داشتم که اونم بد بود چون نمیشد خاروندش

دکتر یه آمپول بهم داد و یه رقم قرص هر ۵ ساعت ۲ تا بعدش گفت ۴ روز دیگه بیا ببینم بدون ویزیت

خوب بودما ولی شنبه شب دوباره اون درد و سوزش شروع شد با اینکه دارو خورده بودم مثل اینکه قرار بود یه سری جوش جدید جوونه بزنه ای بمیری زونا*

صبحش هم بد بودم به همسری اس ام اس دادم که درد دارم اونم جواب داد بیام ببرمت دکتر گفتم نه اگه خوب نبودم عصر دوباره میریم که خدا رو شکر بهتر شدم فقط خارش داشتم و گهگاهی سوزش و درد

خدا رو شکر الان بهترم دیروزم رفتم به دکتر نشونش دادم گفت تقریبا خشک شده ولی باز یه آمپول داد (نمیدونم بزنم یا نه) و ۳۰ تا از همون قرصا که گفته تا آخرش و بخور حالا دایم این موبایل داره زنگ میزنه و بهم میگه وقت خوردن قرصاته(۵ ساعت یه بار فک کن)

ولی این خارشه هنوز هستا ولی شدید نیست

ببخشید اینقدر در مورد زونا *گفتم چون تا حالا نگرفته بودم برام درناک بود یه چیز شبیه آبله مرغونه*

میگم من خیلی چیزا رو بعد اینکه پستم رو نوشتم یادم میاد اینم یکیش بود

شنبه هم کلاس زبانمون شروع شد یه استاده جدیده خودش دانشجوییه زبانه یه کلام هم نمیشه سر کلاس پچ پچ کرد همش به شوخی میگه : نو پچ پچ  (اينجا رو به انگليسي بخوني)

یه آقایی هم که دکتر عمومیه* میاد سر کلاسمون و ما خیلی خوش به حالمونه که با یه دکتر هم سطحیم

سه شنبه هم یه دعوای کوچولو با آقامون داشتم سر یه قضیه خوب من دوست دارم به موبایل شوهرم هر چی دلم میخواد بفرستم(حتی فحش و بد و بیراه)

خوب بعضی وقتا پیش میاد منم یه چیز نوشته بودم (یه حرف بد به خودش و رییسش) اونم شب بهم گفت که یکی از همکاراش دیده منم ناراحت شدم کلی دعواش کردم تو چند بار اس مس خانوم اون رو خوندی که او فضولی میکنه کلا همکاراش خیلی بی ادبن و فضول

یه بارم خودم هنوز اونجا بکار میکردم که تو اتاق رییسش بود گوشیشم رو میزه رییسش بود من یه اس مس با شکلک عصبانی فرستادم فضول برداشته بود دیده بود یعنی چی ادم اینقدر فضول

کلا آقای ما خیلی خجالتی و رودر بایستی داره ولی قرار شده ایندفعه بهشون تذکر بده اههههه

و خیلی گیج هم هست چون گوشیشو توی اتاق محل کارش جا میذاره و فضولها اونجا میپلکن

خوب بگذریم این پست چی شد اولش که بیماری و بعدشم که این  آهان و اما پاتختی

ما یه فامیل داریم که ۵ سال پیش بعد یه نامزدی ۱ ماهه عقد کردن و مراسم عقدشون مفصل بود و قرار شد دیگه عروسی نگیرن دختره ۱۶ سالش بود و پسره۲۴ ۲۵ دقیق نمیدونم اقای دوماد بیکار بیعار الانم هنوز کار درست درمونی نداره  دختره هم تا درسش و خوند و خونه مادرش بودن وضع مالی دختره زیاد خوب نیست معمولین مادرش کارمنده ولی باباش هر جا کار گیرش بیاد میره کار ثابتی نداره این دختر ولی چه توقعاتی که نداشت واین باعث شده بود که جهیزیه اش  جور نشه از طرفی آق دوماد غصه ما هم خونه نداشته بید و باباش یه خونه خالی داشتن که تعمیر کردن و دختره هم با جهیزیه انچنانی که مامانش تا عمر داره باید قسط بده رفتن سر خونه زندگیشون و این بود که یه پاتختی گرفتن که بعد ۵ سال یه کم شادی کنن این دو تا کبوتر

خدا کنه یا کاری گیر این دوماد بیاد که از علافی در بیاد چون تو این دوره زمونه کار داری توش موندی چه برسه به اینکه بیکار باشی

اینم از قضیه پاتختی که گفته بودم اگه سوال دیگه ای هست در خدمتم

تازه هنوز خیلی بی حالم این هفته اصلا کار مفیدی نکردم فقط رفتم دکتر برا بیماریم و کلاس زبان

میبینید چقدر فعالم

راستی نتایج فوق کی میاد من که فکر کنم امسال باید با جدیت بیشتری بخونم

خوب دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم

 

این دو بار که رفتم دکتر چون یه ساختمونی بود که اغلب متخصصها بودن(زنان-اطفال) خیلیا رو باشکم گنده دیدم که اومده بودن برن پیش متخصص خیلیا رو با نی نی هاشون دیدم که اومده بودن بار چکاپ دلم خیلی میگیره ولی به شوهرم هیچی نمیگم

یکی رو دیدم سنش هم خیلی کم به نظر میومدا فوقش ۲۰ سال داشت دوتا بچه داشت یکی تقریبا ۳ ساله یکی هم کوچولو مردم چقدر اکتیونا

خودمونم داریم تو خونواده داداش دومی دختر دومیش با فاصله ۲ سال اومد

شاد باشید

 

دست من در رنگهای فطری بودن شناور شد:

پرتقالی پوست میکندم

شهر در آیینه پیدا بود

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

پشت شیشه تا بخواهی شب

در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر میکردند.

خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا میکرد:

یک فضای باز،شن های ترنم، جای پای دوست........

 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |

 

عید و یه شروع دوباره

 

سلام یه سلام از نوع هشتادو هشتی به همه دوستای خوبم عید گذشته تون مبارک باشه

ایشااله که امسال (به قول اون اس ام اسه که شاید شنیده باشین) سال آرزوها باشه و همه به آرزوهاشون برسن

همونطور که گفته بودم این مدت رو نبودم و دیروز عصر برگشتم خونه برا من که اولش یه جوریه تو خونه خودمون احساس غریبی میکنم بعدش خوب میشم

خدا رو شکر به خیر و خوشی گذشت و مشکل چندانی پیش نیومد یه سفر یه روزه به اصفهان هم رفتیم که خوش گذشت جای همه تون خالی ولی اصفهان بدون زاینده رود صفایی نداره چرا اینجوری شده بود مردم از وسطش رد میشدم خشکیده بود

ولی این چند روز اخیر بارون اومد خدا کنه بازم پرآب بشه مثل سابق

یه پاتختی هم دعوت بودیم که شاید بعدا تعریفیدم که چرا فقط پاتختی الان حسش نیست هنوز وسایل توی ساکم رو خالی نکردم و وسط اتاق گذاشته

دیروز تا رسیدم اومدم سر به کامپیوترم بزنم چند تا از وبلاگا رو باز کردم تو وبلاگ لیمو جون متوجه ماجرای توتی شدم منم باورم نمیشه مگه یه آدم چقدر میتونه قوه تخیلش بالا باشه به حق چیزایی ندیده خیلی بهش فکر کردم باورم نمیشه حالا جالبه اونایی که اینقدر باهاش صمیمی بودن زودتر باور کردن

خدا همه مریضا رو شفا بده اگه این بنده خدا این کار رو کرده حتما مشکلی داره خدا کمکش کنه به آرزوهاش برسه

نمیخواستم چیزی راجع به این موضوع بگما ولی گفتم منم یه چیز گفته باشم ولی اگه دروغ باشه واقعا قوه تخیل بالایی داره من که یه ذره هم نمیتونم دروغ بگم چه توی دنیای واقعی چه مجازی(البته تعریف از خودم نباشه)

خوب بگذریم امروز از اون موسسه که میرفتم کلاس زبان بهم زنگ زدن برای دوره بعدی که از امروز ساعت ۴ شروع میشه اصلا حسش نیست مگه مدرسه است که اینقدر زود شروع میکنییییییییییی

 

الان اینجا داره بارون میاد وای که چه هوای خوبیه خدایا به خاطر نعمتهات شکر

ما بخاریا رو جمع کرده بودیم ولی دیروز دوباره روشنش کردیم چون خیلی سرد بود

دوست جونام تقریبا به همه تون سر زدم ولی نظر ندادم من و ببخشید به زودی زود میام

 

مموش جونم هنوز برا من ف ی ل ت ر ی

 

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

اسمان سرب رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

 

 

شنبه پانزدهم فروردین 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme