
سلام به دوستای خوبم
ایشااله که حال همتون خوب باشه و مثل من یه بیماری بد نگرفته باشین
پست قبلی یادم رفته بود که بنویسم که نمیدونم ۵ یا ۶ عید بود که دمدمای غروب احیساس کردم پهلوی سمت چپم هم از پشت و روی شکمم خیلی سوزش داره و درد ه میاد ولی اهمیتی ندادم تا اینکه شبش خیلی بدتر بود و اصلا خوابم نمیبرد صبحش کاچی خورده بودم با روغن حیوانی منم که بد بین گفتم نکنه چربی خونم رفته بالا(آخه اغلب شنیدم کسایی که چربی خون دارن سوزش توی بدنشون حس میکنن) خلاصه رفتم آبلیمو خوردم ولی خوب نشد اون شب و خوابیدم صبحش دیدم یه جوشهای قرمزی روی شکمم و پهلوم بیرون زده
بازم فکر کردم در اثر خوردن مواد گرم (مثل شیرینی و آجیل و کاچی و اینا باشه) میبینید خودم یه پا دکترم
خلاصه ما این چند روز و تحمل کردیم چون دیگه درد آنچنانی نبود و اونجا هم دکتر متخصص پوست خوب نبود که برم تا اینکه شنبه که رسیدم بعد از کلاس زبان رفتم شوهرم اومد دنبالم و رفتم دکتر و اونم بهم گفت زوناست البته اون موقع دیگه فقط خارش داشتم که اونم بد بود چون نمیشد خاروندش
دکتر یه آمپول بهم داد و یه رقم قرص هر ۵ ساعت ۲ تا بعدش گفت ۴ روز دیگه بیا ببینم بدون ویزیت
خوب بودما ولی شنبه شب دوباره اون درد و سوزش شروع شد با اینکه دارو خورده بودم مثل اینکه قرار بود یه سری جوش جدید جوونه بزنه ای بمیری زونا*
صبحش هم بد بودم به همسری اس ام اس دادم که درد دارم اونم جواب داد بیام ببرمت دکتر گفتم نه اگه خوب نبودم عصر دوباره میریم که خدا رو شکر بهتر شدم فقط خارش داشتم و گهگاهی سوزش و درد
خدا رو شکر الان بهترم دیروزم رفتم به دکتر نشونش دادم گفت تقریبا خشک شده ولی باز یه آمپول داد (نمیدونم بزنم یا نه
) و ۳۰ تا از همون قرصا که گفته تا آخرش و بخور حالا دایم این موبایل داره زنگ میزنه و بهم میگه وقت خوردن قرصاته(۵ ساعت یه بار فک کن)
ولی این خارشه هنوز هستا ولی شدید نیست
ببخشید اینقدر در مورد زونا *گفتم چون تا حالا نگرفته بودم برام درناک بود یه چیز شبیه آبله مرغونه*
میگم من خیلی چیزا رو بعد اینکه پستم رو نوشتم یادم میاد اینم یکیش بود
شنبه هم کلاس زبانمون شروع شد یه استاده جدیده خودش دانشجوییه زبانه یه کلام هم نمیشه سر کلاس پچ پچ کرد همش به شوخی میگه : نو پچ پچ (اينجا رو به انگليسي بخوني)
یه آقایی هم که دکتر عمومیه* میاد سر کلاسمون و ما خیلی خوش به حالمونه که با یه دکتر هم سطحیم
سه شنبه هم یه دعوای کوچولو با آقامون داشتم سر یه قضیه خوب من دوست دارم به موبایل شوهرم هر چی دلم میخواد بفرستم(حتی فحش و بد و بیراه)
خوب بعضی وقتا پیش میاد منم یه چیز نوشته بودم (یه حرف بد به خودش و رییسش) اونم شب بهم گفت که یکی از همکاراش دیده منم ناراحت شدم کلی دعواش کردم تو چند بار اس مس خانوم اون رو خوندی که او فضولی میکنه کلا همکاراش خیلی بی ادبن و فضول
یه بارم خودم هنوز اونجا بکار میکردم که تو اتاق رییسش بود گوشیشم رو میزه رییسش بود من یه اس مس با شکلک عصبانی فرستادم فضول برداشته بود دیده بود یعنی چی ادم اینقدر فضول
کلا آقای ما خیلی خجالتی و رودر بایستی داره ولی قرار شده ایندفعه بهشون تذکر بده اههههه
و خیلی گیج هم هست چون گوشیشو توی اتاق محل کارش جا میذاره و فضولها اونجا میپلکن
خوب بگذریم این پست چی شد اولش که بیماری و بعدشم که این آهان و اما پاتختی
ما یه فامیل داریم که ۵ سال پیش بعد یه نامزدی ۱ ماهه عقد کردن و مراسم عقدشون مفصل بود و قرار شد دیگه عروسی نگیرن دختره ۱۶ سالش بود و پسره۲۴ ۲۵ دقیق نمیدونم اقای دوماد بیکار بیعار الانم هنوز کار درست درمونی نداره دختره هم تا درسش و خوند و خونه مادرش بودن وضع مالی دختره زیاد خوب نیست معمولین مادرش کارمنده ولی باباش هر جا کار گیرش بیاد میره کار ثابتی نداره این دختر ولی چه توقعاتی که نداشت واین باعث شده بود که جهیزیه اش جور نشه از طرفی آق دوماد غصه ما هم خونه نداشته بید و باباش یه خونه خالی داشتن که تعمیر کردن و دختره هم با جهیزیه انچنانی که مامانش تا عمر داره باید قسط بده رفتن سر خونه زندگیشون و این بود که یه پاتختی گرفتن که بعد ۵ سال یه کم شادی کنن این دو تا کبوتر
خدا کنه یا کاری گیر این دوماد بیاد که از علافی در بیاد چون تو این دوره زمونه کار داری توش موندی چه برسه به اینکه بیکار باشی
اینم از قضیه پاتختی که گفته بودم اگه سوال دیگه ای هست در خدمتم
تازه هنوز خیلی بی حالم این هفته اصلا کار مفیدی نکردم فقط رفتم دکتر برا بیماریم و کلاس زبان
میبینید چقدر فعالم
راستی نتایج فوق کی میاد
من که فکر کنم امسال باید با جدیت بیشتری بخونم
خوب دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم
این دو بار که رفتم دکتر چون یه ساختمونی بود که اغلب متخصصها بودن(زنان-اطفال) خیلیا رو باشکم گنده دیدم که اومده بودن برن پیش متخصص خیلیا رو با نی نی هاشون دیدم که اومده بودن بار چکاپ دلم خیلی میگیره ولی به شوهرم هیچی نمیگم
یکی رو دیدم سنش هم خیلی کم به نظر میومدا فوقش ۲۰ سال داشت دوتا بچه داشت یکی تقریبا ۳ ساله یکی هم کوچولو مردم چقدر اکتیونا
خودمونم داریم تو خونواده داداش دومی دختر دومیش با فاصله ۲ سال اومد
شاد باشید
دست من در رنگهای فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست میکندم
شهر در آیینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
پشت شیشه تا بخواهی شب
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر میکردند.
خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا میکرد:
یک فضای باز،شن های ترنم، جای پای دوست........