تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

تبریک میلاد

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

گیج شدمم

 

بازم سلام ایشاالله که حالتون خوبه منم بد نیستم خدا رو شکر

نمیدونم چم شده از اونهفته تا الان چسبیدم به نی نی سایت* اونم قسمت ناباروری ببخشیدا(گه گیجه)گرفتم خدایا شکرت قبلا هم میرفتم این سایت  ولی هیچکدوم از تایپیکا رو کامل نخونده بودم اونقدر دچار اظطراب شدم که آزمایشهایی ۳ سال پیش و سونوی ۵ سال پیش و گذاشتم جلوی خودم ببینم شوشوی من چند تا اسپرم* داشته خودم فولیکولم* اندازه اش چی بوده هر کدوم از دکترایی که اینا رو دیدن که میگفتن خوبه نکنه دکتره من پولکی بود چرا بعد کلومفین* از شبی دوتا سه تاش نکرد چرا یه دوره از اون آمپولا داد چرا لاپاروسکوپی* کرد نکنه لاپاراسکوپی*من باعث بستن لوله ها*بشه وای خدا جونم کاش نرفته بودم این سایت البته یه چیزاییش خوبه ها اینکه تنها نیستی خیلی از همسنات یا بزرگترات هستن و اینکه خیلیا هم طبیعی نتیجه میگیرن

تازه اینقدر خرجش زیاده که اگه خدای نکرده کارمون به اونجا بکشه بودجه شو نداریم

خلاصه که دیوونه شدم رفت

این هفته کلاس زبانمون تشکیل نشد به علت جا به جایی پس امتحانش هم افتاد برای هفته آینده  از دیروز تا حالا نمیدونم چرا اینقدر بی حالم حس هیچ کاری رو ندارم خدا یه انرژی مضاعف بهمون بده

آهان نتایج ارشد هم هفته دیگه فکر کنم بیاد

چند شبه با همسری میریم پیاده روی خدا کنه تنبلیم نگیرههههههه

 

روزو شب ها رفت

من به جا ماندم در این سوشسته دست از کارم

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم

لیک پندارم پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از انجمن می ریخت

 

 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 

همینجوری

 

سلام به همه دوستای گلم خوبین خوشین چه خبرا

ما هم هستیم خبر خاصی نیست سه شنبه جاتون خالی یه تولد دعوت بودیم پسر عمه آقامون تولد همونی که قبلا ذکر خیرش بود

من نمیدونم در مورد خوردن خونه دیگران رودربایتس دارم مثلا من خونه خودمون اصلا چایی نمیخورم ولی مهمونی میرم حتما میخورم میترسم ناراحت بشن یا مثلاْ شیرینیجات هم خیلی کم میخورم ولی اونشب دو تا تیکه گنده کیک تولد خوردم و با یه عالمه پفک و چجیپس بعدش رفتم خودم و وزن کردم ۲ کیلو اضافه شده بودمممممممممم

البته خیلی وقت بود خودم و وزن نکرده بودم حالت ظاهریم هم حس میکردم لاغر شدم (ناگفته نماند که همون شب خاله پری اومد شاید اضافه وزن مال اون بوده)

میدونی تو ایام عید یکی از اقوام زن داداش بزرگه که مشکلش کیست بود ه و ۴ سالی میشد که بچه دار نمیشده و دکترا موردش رو حاد میدونستن و نا امیدش کرده بودن حامله شده بود شنیدم که خودش رو لاغر کرده بوده میگن این چربیای دور شکم باید آب بشه

من خودم که خیلی احساس میکنم آب شده ولی چرا وزنم این و نمیگه نمیدونم شاید خراب بوده

باید مثبت باشیم دیگه شنبه هم آخرین جلسه زبان هستش و دوشنبه امتحان داریم

اینقدر دلم میخواست میتونستم برم نمایشگاه کتاب حیف که نشد بیام

آهان اون ماجرایی هم که گفتم واقعی بود هنوزم معلوم نیست چی شده بچه خدا رو شکر خوبه و مرخص شده چون زیاد نمیبینمشون خبر ندارم که مادره هنوز میره سر کار یا  نه

سه شنبه بعد از ظهر یه بارونی اومد منم چون شنیده بودم بارون این موقع شفاست یه ظرف گذاشتمن نمیدونم چجرا زیاد نرفته بود توش  گذاشتمش تو یخچال تا دعای مخصوصش رو بخونم و بخورم که دیدم همش بخار شدهاینم از شانس ماست کاش دوباره بارون بباره

دیگه عرضی نیست خوش باشین بای

 

من شکوفایی گلهای امید را در رویاها می بینم  و ندایی که به من می گوید

"گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است"

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |

 

یه اتفاق و یه اعتراف

 

 

اول سلام

نمیخواممممممممممممممممممم یه عالمه نوشتم بعدش اومدم پستش کنم دیدم هیچکدوم از سایتا باز نمیشه حتی بلاگفا  بعد امدم صفحه رو سیوش کردم نمیدونم چرا نوشته هام سیو نشده بود همش رفت بلاگفای بد میدونم من اصلا نباید آپ کنم هر وقت میخوام آپ کنم بلاگفا مشکل داره

آهان نوشته بودم که پنجشنبه جمعه رفتیم خونه مادر  جانو مادر شوهرجان

آهان خونه مادر شوهرم بود که متوجه شدیم یکی از اقوامشون که یه بچه ۱سال و چند ماهه دارهصبح که بچه خوابه میره بیرون دنبال کار و زندگیش(خانومه) بعدش که بر میگرده میبینه که بچه اش دمر افتاده خوب فکر میکنه که تو خواب اینجوری شده وقتی صورت بچه اش ر ومیگردونه طرف خودش میبینه که بچه اش غرق خونه و ببخشیدا رو ده اش بیرون اومده (اینجوری که ما شنیدیم)

بعد بچه رو برده بیمارستان باباش هم اونقدر بی لیاقت و بی مسولیت هست که وقتی بهش زنگ زده گفته خودت ببرش من کارم رو از دست میدم

خلاصه این بچه ۴-۵ ساعت تو اتاق عمل بوده تا خدا روشکر عمل موفقیت آمیز بوده و به خیر گذشته و دیروز مرخص شد

این بنده خدا(مادر بچه) لیسانس داره و مادر شوهرش از اون خسیسای روزگاره و به دختره گفته خودت باید کار کنی و خرج خودت رو در بیاری پسر ما نون نداره بهت بده

این خانوم از حامله بود تازایمان کرد(فکر کنم ۱۰ روز بعد زایمان) رفت سر کار تازه کارش هم هنوز اعتبار درست و درمونی نداره و حقوق خوبی هم نداره و گاهی هست گاهی نیست

به خدا اگه طبق قانون پیش برن میتونن از بابائه شکایت کنن چون نفقه بر اون واجبه یعنی که چی زن با بچه کوچولو بره سر کار تازه کاری که آخر عاقبتش معلوم نیست

یه بار دیگه هم همین خانوم دست بچه اش رو سر کلاس سوزونده بود با بخاری برده بودش سر کار اینجوری شده بود

حالا خدا رو شکر به خیر گذشت آره عزیزانم یه همچین مادر شوهرایی هم پیدا میشن

حالا میگن چاقو توی کمد بوده و بچه که تازه راه افتاده رفته برداشته و چون با هر چندتا قدمش میوفته افتاده و چجاقو رفته تو شیکمش یا اینکه یه نفر دیگه زحمت این کارو کشیده چطور دلشون میاد

پلیس رو هم در جریان گذاشتن تا ببینن چی میشه آخه محلشون هم جای خوبی نیست به خاطر همین یه کم مشکوک میزنه

آهان یه اعترافی میخواستم بکنم اینکه من یه آدم خیلی ترسویی هستم مثلا روزا که تو خونه تنهام یکی زنگ خونه رو میزنه میترسم جواب بدم نمیدونم چرا اغلب اقوام که میخوان بیان پشت در یه صدایی میزنن تا نترسم و درو بازکنم(قضیه همون بز زنگوله پا)

تا اینکه یکشنبه صبحی یهو دیدم زنگ خونه رو میزنن میخواستم نرما دیدم دارن خیلی پافشاری میکنن گفتم کیه؟ که یهو یه خانومی گفت اومدیم ببینیم این اطراف خونه اجاره ای سراغ ندارین مگهمن بنگاهیم

خلاصه گفتم نه بدون اینکه در و بازکنم حالا اینا اصرار داشتن که چرا میترسی در و بازکنی تنهایی درو باز کن ما کاری نداریم

خلاصه از لحنشون معلوم بود راست میگن درو بازکردم همش بهم میگفتم ترسیدی ببخشید دروغ گفتیم این خونه ای که شما الان توش نشستین قبلا خواهرمون اینجا بوده حالا اومدیم به نگاهی بندازیم ببینیم چه شکلی شده

اینقدر من و ترسوندن به خاطر یه کار مسخره به من چه که خواهرتون قبلا اینجا بوده

این یه مورد ترسو بودنم یه موردم ترس از دکتر و بیمارستان و این چیزا

من اوایل که فهمیدم نازایی دارم رفتم دکتر اول خوب داروی خوراکی و بعدشم آمپول بعد ۳سال دارو گفت باید عمل کنی اونم بدون عکس رنگی(البته جای شکرش باقیست چون از عکس رنگی هم میترسم عمرا اگه میرفتم)

خلاصه منی که تا به حال تو عمرم بی هوش نشده بودم(یه دفعه فقط دستم شکسته بود تو ۷ سالگی عمل کردم) رفتم و تنهایی فقط با شوهرم بودم عمل لاپاروسکوپی* رو انجام دادم و دکتر گفت تا ۶ ماه فرصت داری بعدش دوباره دارو داد همون تکراریا وقتی نتیجه نگرفتم گفتش باید بری برای آی یو آی*

منم که ترسووووووو دیگه نرفتم اینه ماجرای من که بعضی از دوستان میگن باید ناامید نشی بری دکتر میترسم بگین چیکار کنم

به خدا تا الان چند دفعه که مادرم بستری شده اصلا من شبا خواب نداشتم چه موقعی که توی بیمارستان بالا سرش بودم چه وقتی که میومدم خونه همش میترسیدم نکنه یه چیزی بشه

نمیدونم حالتم طبیعیه یا انرمالم همینه که هست شاید یکم سر عقل بیام ولی کی اش رو نمیدونم

آخه حاملگی و زایمان طبیعیش هم سخته چه برسه با این دم و دستگاهها خدایا خودت کمکمون کن من مطمئنم که با کمک خدا بدون نیاز به هیچ چیز دیگه ای  بچه دار میشم

حالا اگه نخواسته زودتر از اینا بده حتما صلاحش نبوده 

ببخشید این پست یکمی جناحی -عاطفی شد گفتم بگم که احتیاط کنید

آهان یه چیز دیگه این پیر مرده که آخر سریال یوزارسیف* اومد و جند قسمت قبل هم با یعقوب* صحبت میکرد کی بود بعضیا میگن  حضرت خضر* بوده من که اطلاعی ندارم خضر اونجا چیکار میکرده اگه شما میدونید لطفا به من هم بگین

ببخشید پر حرفی کردم

راستی از دوستای قدیمیم خبری نیست مارال یکی از دوستام که وبلاگ نداشت امیدوارم هرجا هستی خوب و خوش باشی

 

این و بعد از ظهر نوشتم الان با شوهرم یه ساعت رفتیم پیاده روی و دو برگشتم اومدم ببینم میشه آپ کرد

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

من اومدممم مگه میشه اینجا رو ترک کرد؟

 

 

باعرض سلام به همه دوستای خوبم

جونم براتون بگه که من اونهفته ای نمیدونم چه مرگم شده بود همش گریم میومد یه ذره هم بد بین شده بودم به همه چی به نت و اینترنت هم همچنان از اینکه چرا اینجا دیگه آدما همدیگه رو اذیت میکنن دروغ میگن چون بعضی وبلاگایی جدید پیدا کرده بودم و خوندم اینجوری شد که اینجوری شدم

بعدشم از یکشنبه با آقامون یه دعوایی کردیم(یکشنبه همین هفته) و دو سه روزی قهر بودیم خیلی وقت بود قهر نکرده بودیم فکر کنم ویتامین ق خونمون (داریم؟) پایین اومده بود

آهان توی خیلی از وبلاگا خوندم از قوانین زندگیشون دیگه متوجه شدم قانون من خیلی بده چون موقع قهر همیشه جدا از هم میخوابیم آخه نمیتونم چشمم که به قیافه اش میوفته خنده ام میگیره اونوقت آشتی میشم که

خلاصه به خیر و خوشی گذشت

سه شنبه هم مامانم اومده بود خونمون دو هفته ای هست دندون درد شدیدی داره رفت دکتر بهش آنتی بیوتیک داده گفته بعدش بکش (۲ تا از دندوناش خراب بوده) حالا اومده که بکشه دکتره ازش پرسیده بیماری خاصی داری اونم گفته دیابت دارم و چربی خون و فشار اون دکتره هم گفته باید بری از یه دکتر دیگه برام نامه بیاری اینجوری نمیکشم

خلاصه مامان بنده هم میره پیش همون دکتری که همیشه برای دیابت میره پیشش دکتره هم فشارش و میگیره میگه ۱۷ هست و نباید الان دندون بکشی البته نامه رو میده با یه سری دارو و میگه هر موقع خواستی بکشی بازم بیا فشارت رو چک کنم

بعضی وقتا جدا کم میارم مامان من روزی ۱۴-۱۵ تا قرص می خوره( اگه بیشتر نباشه کمتر نیست)

۵ تا از این متفورمینایی که عزیزانی که مشکل نازایی دارن خوردن میدونن چه میکنه با اعصاب آدم بقیه اش هم برا فشار و اینا دیگه حالا خدا کنه این دندون خوب بشه نیازی به کشیدن نباشه آخه کلی ترسیدیم به خاطر حرف این دکتره

نمیخواستم اینا رو بنویسما نمیدونم چرا یه هویی اومد

خدا ایشااله همه بیمارا رو شفا بده

از کلاس زبان که کلی خوش میگذره استادمون خیلی باحاله خودش دانشجوی زبانه و خلاصه هر روز بساطی داریم کارایی که توی روز انجام دادیم رو براش توضیح بدبم منم گفتم وبگردی(البته یکی از کارام)

چشاش اینجوری شد

بعدشم گفت آره برای خبر و اینا بنده خدا نمیدونست که چیکار میکنم که گفت یو وری های کلاس

خلاصه من تو خوابم دارم برا معلم زبانم توضیح میدم که کدوم وبلاگا رو میخونم و چیکارا میکنم(البته فقط توی خواب)

 

آهان دیروزم سر کلاس زبان یکی از بچه ها داشت با استاد صحبت میکرد(دختره دبیرستانیه مامانش هم یه مغازه بوتیکی داره) که مامانم گفته یا داداشت رو با خودت میبری یا میمونی خونه بچه  رو نگه میداری جدا چه مادرایی پیدا میشنا خوب خانوم خودت بچه رو ببر مغازه اونجا که راحت تره کلاسه یه بار آورده بودش اینقده حرف میزد(۳ساله یا ۴ ساله به نظر میاد) تازه وسط کلاس خوابش برد اونم چه خر و پفی راه انداخته بود همه خندهاشون گرفته بود

من تقریبا ماهی یه بار خونمون رو جارو برقی میکشم و خیلی شلخته ام حالا همین ماهی یه بارم که تر و تمیز میکنم دقیقا همون هفته داداشم با دو تا دختر شیطون میان و به خونمون سر و سامان میدن

راستی بچه داری خیلی سخته ها نیدونم این زن داداش من چه میکنه از دست این دو تا وروجک میریزن میپاشن خودش که میگه روزی چند بار کمدشون رو بیرون میریزن  ولی هر موقع ما خونشون میریم تمیزه ولی خونه من هیچوقت تمیز نمیمونه

الانم کلی کار دارم اومدم این روز قشنگ و به همتون تبریک بگم به خصوص پرستاران عزیز البته فکر کنم تو جمعمون نداریم

بعدش روز معلم و کارگر هم پیشاپیش تبریک میگم ایشااله همینجوری حقوق و مزایای فرهنگیان عزیز زیاد بشه تا به فرهنگ کشور و جامعه مون بیشتر خدمت کنن

ببخشید زیادی حرف زدم باور کنید هنوز صبحونه هم نخوردم این روزا دلم اصلا صبحونه نمیخواد ولی مجبورا میخورم

 

تازه وبلاگای همتون هم خوندم شرمنده که کامنت نذاشتم ایشااله امروز اگه وقت بود سر میزنم بعد از ظهر که داریم میریم ولایت الانم داره بارون میاد بازم هوا سرد شده

 

از هجوم رو شنایی شیشه های در تکان می خورد

صبح شدُآفتاب آمد

چای را خوردیم روی سبزه زار میز

ساعت نه ابرآمد نرده ها تر شد

لحظه های کوچک من زیر لادن نهان بودند

یک عروسک پشت باران بود

ابرها رفتند

یک هوای صاف  یک گنجشک  یک پرواز

دشمنان من کجا هستند؟

فکر میکردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

در مورد قانون جذب هم خوندم سعی میکنم عملیش کنم ممنون خانوم خونه

نتایج ارشد کی میاد

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme