|

سلام با کلی تاخیر راستش رو بخوای حال و روز خوبی نداشتم و روزا و شبای خوبی رو نگذروندم بازم خدا رو شکر که به خیر گذشت براتون قبلا گفته بودم که مادرم بیمار هست اون هفته ای بازم آزمایش داشت قند خونش *افتاده بود پایین و از طرف دکتر نشونه خوبی نبود و دستور دادن زود بستری بشه و انسولین* مصرف کنه و به هیچ وجه دیگه قرص* مصرف نکنه و این شد که من شب عید و روز عید رو در بیمارستان*گذروندم خیلی بد بود خیلی منی که تعریف کردم براتون اینقدر از دکتر و بیمارستان واینجور جاها می ترسم یه مریض بدحال(سرطان* داشت) هم بخشی که ما بودیم بستری بود و بیشتر نگران اون شده بودم تا مامان شبا خوابم نمیبرد وای خدایا هزاران مرتبه شکر که دو شب بیشترنبودیم واقعا آدم تا اونجا نره قدر سلامتیش رو نمیدونه خدایا بازم ممنونتم
از اونجایی که مادرم توی شهری که ما هستیم نیست و اونجا تک و تنهاست تصمیم گرفتم بیارمش خونه خودم فعلا که خونه ماست اگه داداشا هر کدومشون یه جیز نگن آخه تزیق انسولین مشکله فوقش اینجا هم خونه بگیره یکی باید هر روز صبح و بعد از ظهر بره و انسولینش* رو براش تزریق کنه البته خودش میکنه ها ولی قاطی کردنش براش سخته فعلا مادر پیش ماست همسری هم حرفی نداره فقط مادرش ممکنه یه یزایی اونم پشت سرمون بگه مادر آقامون از اون زنایی هست که میگه اولاد کلا یعنی پسر و داماد و دختر رو به حساب نمیاره یعنی از دختراش توقع کمک و کارای خونه اش رو داره ها ولی اگه بیاد اینجا فقط میاد خونه پسرش و از اینکه مادر من برخلاف اون هست شاید یه چیزایی بگه میدونی چون در موارد مشابه شنیدم که مادر شوهرم میگه مثلا فلانی خونه دامادش میره میگم ممکنه به مادر منم بگه مهم نیست هر چی میخوان بگن مهم مادرمه اینجوری منم راحتترم خدا رو شکر مادرم حقوق مستمری* پدرم رو داره و محتاج ما نیست فقط از تنهایی وحشت داره و از وقتی من ازدواج کردم بدتر شده کاش زودتر آورده بودیمش اینجا
چند دفعه اومدم آپ کنم ولی حسش نبود نمیدونم چرا اینقدر بی حسم چه جوری روزه بگیریم
هفته اول ماه رمضون هنوز کلاس زبانم هست وای ساعت ۴ بعد از ظهر کلاس ورزش تعطیله تا بعد رمضون
خودم هم که آزمایش و اینا رو گذاشتم برای بعد ماه رمضون راستی یه چیز دیگه باعث شد این پست رو بنویسم دیشب یه خواب خوبی دیدم خیلی وقت بود خواب نی نی ندیده بودم خواب دیدم زایمان کردم اونم طبیعی اصلا هم درد نداشت خیلی خنده دار بود فقط یه ذره پای چپم درد می کرد نی نی هم دیدم پس بود خیلی ناز و تپل دندون هم داشت هر چی تو خواب فکر کردم که شبیه کییه نشد بفهمی خیلی دوست داشتنی بود حس خیلی خوبی بودهمش قیافش توی ذهنمه
خیلی وقت بود از این خوابا ندیده بودم خوابش هم غنیمته
اون عروسی هم که گفتم سر نگرفت مثل اینکه آقای داماد دیابت*داشتن و نمیخواستن بگن یعنی به خانواده عروس نگفته بودن بعد توی ازمایش مشخص شده و دیگه چون از اول نگفته بودن منتفی شد دیگه 
خدایا هزاران مرتبه شکرت که مادرم بهتره خدایا هزار مرتبه شکر که توی بیمارستان*نیستیم خدایا شکر
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض :
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط.
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد.
مهسا جونم تولد نی نی گولی مبارک باشه
|