|

چند روزه هی میخوام بنویسم نمیدونم چرا اینترنت قاطی داره دایم قطع و وصل میشه با یه مکافاتی میاما یکی نیست بگه مجبوری مجبور نیستم یه جورایی معتادم
ببخشید سلام یادم رفت خوبین خوشین شبای قدر حتما برای من دعا کردین دیگه باورکنین خیلی به یادتون بودم و موقع دعا یکی یکی بچه های وبلاگ توی ذهنم میومد
دیشب مهمون داشتم داداشها و اهل و عیال و عمه آقایی با دو تا پسراش کتلت درست کردم با سالاد و سوپ ما زیاد سنگین نمیگیریم افطاری ها رو تا برامون سخت نشه امشب هم خونه داداش بزرگی دعوتیم قبلا هم گفتم داداش بزرگی یه پسر ۱۴ ساله و دختر ۴ ساله داره دومی دوتا دختر ۵ ساله و ۳ ساله این دخترای بزرگتر یعنی ۴ و ۵ ساله مثل دو تا هوو همدیگر رو که میبینن میوفتن به جون هم اون به اون میگه لباست زشته اون میگه تو دامنت زشته اون یکی میکه بستنی برات نمیخرم در آخر هم کتک کاری میکنن یعنی هیچ موقعی نبوده این دو تا به هم برسن و دعوا نشه امشب هم ادامه داره
یه چیز دیگه هم قبلا گفتم زن داداش بزرگی بنده دختر عمه زن داداش کوچیکیه و خواهر این کوچیکه زن داداش بزرگیه میشه(گرفتین چی شد) گفته بودم ماهی یه بار قهر میکنه از تهران *میاد خونه باباش الان ۳ ماهه قهره و خونه باباشه شوهره هم افتاده روی لج نه زنگ زده نه اومده هر دفعه میومد با گل و شیرینی ولی ایندفعه خونواده پسره نشستن زیر پاش که ولش کن خودش خسته میشه بر میگرده اونوقت این دوتا جاریا وقتی به هم میرسن یه جورین قهر نیستنا ولی خودتون میتونین حسشون رو درک کنین ما هم این وسط نمیدونیم حرف کدوم رو باور کنیم اون میگه حق با پسر ماست اون یکی میگه حق با دختر ماست دختره میگه شوهرم دست بزن داره اونا هم میگن لابد یه چیز میگه که کتک میخوره (یعنی زبون درازی میکنه) ما که تو زندگیشون نبودیم ولی خدا کنه به خیر بگذره دختره میگه طلاق* ولی باباش مخالفه
تازه یه دختر ۳ ساله هم دارن من موندم این مردم چی فکر میکنن برا عروسیشون رفتن مکه و بعدی که اومدن حامله *بود خیلی شگفت انگیزه مخصوصا برا ما که اینقدر تلاش میکنیم حالا با وجود اون بچه زندگیشون اوضاع خوبی نداره خدایا شکر هزار مرتبه شکرت میکنم اگه بنده ناسپاسی هستم ببخش
این روزا زیاد یاد دوران دانشجویی* میوفتم مخصوصا روز اول ثبت نام طولانی میشه شاید پست بعدی خاطره روز اول دانشگاه* رو نوشتم چند وقت پیش با سرچ * یه کتاب به یه وبلاگی رسیدم که کتابای یه کتابخونه* رو معرفی میکرد اسم نویسنده اش برام آشنا بود عکسشم کنار وبلاگ بود دیدم بله همکلاسی دوران دانشگاست*(کلا ما دوران دانشجوی اصلا به پسرا حرف میزدیم یعنی کاری باهاشون نداشتیم و کاری پیش نمیومد دیگه) براش نظر گذاشتم شما فلان جا درس نخوندی جواب داد که چرا لیسانس* اونجا بودم و فوقم و فلان دانشگاه(همون سال قبول شد) یه مدتی وبلاگه آپ نشد الان یه وبلاگ جدید زده اسم کتابشه یه کتاب نوشته داره مطالبش رو توی وبلاگش مینویسه خیلی جالب بود برام الانم کتابش(وبلاگش) رو میخونم ولی دیگه نظر نمیدم از اینجا میفهمیم که دنیا واقعا خیلی کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکنیم(البته برای اون آقا اسم و فامیلم رو خصوصی* گفتم نمیدونم شناخت یا نه ایمیلم هم گذاشتم ولی هیچی دیگه جواب نداد)
احتمالا از بعد ماه رمضون شروع کنم درس بخونم امسال برام راحت تر میشه چون سال قبل دوره اش کردم
(نمیخوام همه چی رو بگم ولی یکی از فامیلای آقامون توی یه رشته نادر و کمیاب که دوتا کنکور ارشد* مختلف داشته تو یکی دوم و اون یکی اول شده ایولللللللللللللللل البته به خونواده باباش رفته )
یه سوال بی ربط سریال پنجمین خورشید** اینهمه انار رو توی این فصل سال از کجا آوردن؟
یه دفعه خواب دیدم داداش وسطی اینجا رو میخونه چون اون فقط به نت دسترسی داره ادم اونوقت تصمیم میگیره خصوصیش کنه دیگه خداییش آشنا اینا رو بخونه ناجوره داداشت بخونه که تو جلز ولز *میکنی برا بچه اونم تو دنبای حقیقی اصلا به روی خودت نمیاری و باهاشون رو دربایستی داری
تقدیم به همه ی دوستای گلم
نیمروز آمد بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد
مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست میکندم
شهر در آیینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
پشت شیشه تا بخواهی شب
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند
خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد:
یک فضای باز.شن های ترنم.جای پای دوست...........
|