تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

من اومدم(:

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

روزمره

 

 

 

چند روزه هی میخوام بنویسم نمیدونم چرا اینترنت قاطی داره دایم قطع و وصل میشه با یه مکافاتی میاما یکی نیست بگه مجبوری مجبور نیستم یه جورایی معتادم

ببخشید سلام یادم رفت خوبین خوشین شبای قدر حتما برای من دعا کردین دیگه باورکنین خیلی به یادتون بودم و موقع دعا یکی یکی بچه های وبلاگ توی ذهنم میومد

دیشب مهمون داشتم داداشها و اهل و عیال و عمه آقایی با دو تا پسراش کتلت درست کردم با سالاد و سوپ ما زیاد سنگین نمیگیریم افطاری ها رو تا برامون سخت نشه امشب هم خونه داداش بزرگی دعوتیم قبلا هم گفتم داداش بزرگی یه پسر ۱۴ ساله و دختر ۴ ساله داره دومی دوتا دختر ۵ ساله و ۳ ساله این دخترای بزرگتر یعنی ۴ و ۵ ساله مثل دو تا هوو همدیگر رو که میبینن میوفتن به جون هم اون به اون میگه لباست زشته اون میگه تو دامنت زشته اون یکی میکه بستنی برات نمیخرم در آخر هم کتک کاری میکنن یعنی هیچ موقعی نبوده این دو تا به هم برسن و دعوا نشه امشب هم ادامه داره

یه چیز دیگه هم قبلا گفتم زن داداش بزرگی بنده دختر عمه زن داداش کوچیکیه و خواهر این کوچیکه زن داداش بزرگیه میشه(گرفتین چی شد) گفته بودم ماهی یه بار قهر میکنه از تهران *میاد خونه باباش الان ۳ ماهه قهره و خونه باباشه شوهره هم افتاده روی لج نه زنگ زده نه اومده هر دفعه میومد با گل و شیرینی ولی ایندفعه خونواده پسره نشستن زیر پاش که ولش کن خودش خسته میشه بر میگرده اونوقت این دوتا جاریا وقتی به هم میرسن یه جورین قهر نیستنا ولی خودتون میتونین حسشون رو درک کنین ما هم این وسط نمیدونیم حرف کدوم رو باور کنیم اون میگه حق با پسر ماست اون یکی میگه حق با دختر ماست دختره میگه شوهرم دست بزن داره اونا هم میگن لابد یه چیز میگه که کتک میخوره (یعنی زبون درازی میکنه) ما که تو زندگیشون نبودیم ولی خدا کنه به خیر بگذره دختره میگه طلاق* ولی باباش مخالفه

تازه یه دختر ۳ ساله هم دارن من موندم این مردم چی فکر میکنن برا عروسیشون رفتن مکه و بعدی که اومدن حامله *بود خیلی شگفت انگیزه مخصوصا برا ما که اینقدر تلاش میکنیم حالا با وجود اون بچه زندگیشون اوضاع خوبی نداره خدایا  شکر هزار مرتبه شکرت میکنم اگه بنده ناسپاسی هستم ببخش

این روزا زیاد یاد دوران دانشجویی* میوفتم مخصوصا روز اول ثبت نام طولانی میشه شاید پست بعدی خاطره روز اول دانشگاه* رو نوشتم چند وقت پیش با سرچ * یه کتاب به یه وبلاگی رسیدم که کتابای یه کتابخونه* رو معرفی میکرد اسم نویسنده اش برام آشنا بود عکسشم کنار وبلاگ بود دیدم بله همکلاسی دوران دانشگاست*(کلا ما دوران دانشجوی اصلا به پسرا حرف میزدیم یعنی کاری باهاشون نداشتیم و کاری پیش نمیومد دیگه) براش نظر  گذاشتم شما فلان جا درس نخوندی جواب داد که چرا لیسانس* اونجا بودم و فوقم و فلان دانشگاه(همون سال قبول شد) یه مدتی وبلاگه آپ نشد الان یه وبلاگ جدید زده اسم کتابشه یه کتاب نوشته داره مطالبش رو توی وبلاگش مینویسه خیلی جالب بود برام الانم کتابش(وبلاگش) رو میخونم ولی دیگه نظر نمیدم  از اینجا میفهمیم که دنیا واقعا خیلی کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکنیم(البته برای اون آقا اسم و فامیلم رو خصوصی* گفتم نمیدونم شناخت یا نه ایمیلم هم گذاشتم ولی هیچی دیگه جواب نداد)

احتمالا از بعد ماه رمضون شروع کنم درس بخونم امسال برام راحت تر میشه چون سال قبل دوره اش کردم

(نمیخوام همه چی رو بگم ولی یکی از فامیلای آقامون توی یه رشته نادر و کمیاب که دوتا کنکور ارشد* مختلف داشته تو یکی دوم و اون یکی اول شده ایولللللللللللللللل البته به خونواده باباش رفته)

یه سوال بی ربط سریال پنجمین خورشید** اینهمه انار رو توی این فصل سال از کجا آوردن؟

یه دفعه خواب دیدم داداش وسطی اینجا رو میخونه چون اون فقط به نت دسترسی داره  ادم اونوقت تصمیم میگیره خصوصیش کنه دیگه خداییش آشنا اینا رو بخونه ناجوره داداشت بخونه که تو جلز ولز *میکنی برا بچه اونم تو دنبای حقیقی اصلا به روی خودت نمیاری و باهاشون رو دربایستی داری

                          تقدیم به همه ی دوستای گلم

 

نیمروز آمد بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد

مرتع ادراک خرم بود

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:

پرتقالی پوست میکندم

شهر در آیینه پیدا بود

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

پشت شیشه تا بخواهی شب

در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند

خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضای باز.شن های ترنم.جای پای دوست...........

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

 

یه سالگی وبلاگ

 

سلام خوبین نماز روزه هاتون قبول

من بد نیستم میگذره اونهفته ای چهار شنبه مهمون داشتم همکار آقامون با خانومش و دو تا بچه هاش و پنجشنبه جمعه هم رفتیم ولایت و افطار خونه مادر شوهرم بودیم دیروز هم ما خونه ی همکار آقامون دعوت بودیم و بعدش با داداش وسطی و دختراش و خانومش رفتیم برای خرید مانتو مدرسه دختر بزرگش امسال میره پیش د ب س تا نی*

اینقدر بهونه میگرفت خوبه هنوز نمیگفت یه رنگ دیگه باشه و همون رنگی رو که مدرسه گفته بود و پسندیده بود میگفت مداد رنگی و دفتر و.....هم برام بخری در صورتیکه همه رو داشت و مطمینا تا شروع مدارس همه رو خراب میکرد

مادرم هم فعلا خوبه در مورد خونه هم هنوزتصمیم قطعی نگرفتیم و چیزی نگفتیم تا ببینیم چی میشه شنبه هم شله زرد پزون داشتم و خدا رو شکر خوب شده بود

یه مساله ای ذهن من و درگیر کرده اونم این امتیاز هایی که برای کار و استخدام** وجود داره آموزش و پرورش**استان ما از پارسال داره نیرو میگیره برای مربی پیش د ب س تا نی *پارسال که همش بچه های فرهنگیا* رو گرفتن و با اینکه کتاب داشت و امتحان هم دادیم همش فرمالیته بود و نیروها از قبل تعیین شده بودن

امسال که دیگه هیچی نیست فقط امتیاز بندیه کفرم دراومده گفتیم امسال و میخونیم اینم از این همش فرهنگی بودن* بقیه اش هم که میدونین جانباز* و شهید* و مفقود*و .............

بحث سر سهمیه داشتن اینا نیست ولی یه معیارهایی رو باید در نظر بگیرن مثلا آدم اینقدر زحمت بکشه بره دانشگاه دولتی* اونم اصلا مهم نباشه که مجا خوندی فقط فرزند فرهنگی *بودن ده امتیاز داره ولی معدل ۳ امتیاز*

پارسال یکی از دوستای خودم باباش فرهنگی **همسرش هم فرهنگی *بود قبول شد ولی من نه امسال هم فعلا که من زیاد امتیازی ندارم تا ببینیم خدا چی میخواد

امروز وبلاگم یه ساله شد یکساله منم به جمع وبلاگ نویسا اضافه شدم خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی از دلتنگیام کمتر شد ممنونتونم مرسی از یکایکتون که با حرفای قشنگتون بهم دلداری دادین مرسی که همراهم بودین امیدوارم دوستای خوبی برای هم بمونیم

خدا رو شکر هوا اینجا نسبتا بهتر شده و از اون گرمای وحشتناک خبری نیست و میشه تحمل کرد شبای قدر نزدیکه از همه دوستان التماس دعا وقتی با خدای خودتون خلوت کردین و مشغول راز و نیاز هستین ما رو و همه ملتمسین دعا رو فراموش نکنین

 

من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم رازیر بارانی میبینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی در گشودم به چمن های قدیم

به طلاهایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

 وبرای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

 

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

 

افطاری و تولد

 

 

سلام دوست جونا خوبین خوشین با ماه رمضون چه میکنین نماز روزه هاتون قبول باشه

ما هم روزگار میگذرونیم خدا رو شکر مادرم کمکم داره به  خونه و محله ما عادت میکنه البته اگه داداشها بگذارن همش گیر میدن بیا خونه ما فعلا که بهونه داره و میگه ماه رمضونی اینجام چون خونه ما نزدیک مسجد هست میخواد بره مسجد بعدش هم یه فکرایی داریم مادرم یه خونه اینجا داره که ۱۲ یا ۱۳ سال داداش بزرگه (با همه ی غر زدنهای خانومش) توی این خونه زندگی کرد تا اینکه امسال قبل از رمضون* رفتن خونه خودشون البته ساختن اونم با چه سختیایی و قرض گرفتن از این و اون به دلیل غرزدنهای خانومش

حالا اون خونه چون پله داره وبرای مامان مناسب نیست ما پیشنهاد دادیم خونه خودمون و خونه مامان رو بفروشیم و یه خونه بزرگتر بخریم فعلا در حد یه پیشنهاد هست و به داداش بزرگتر گفتیم وقتی گفتیم که گفت اگه شما حرفی ندارین ما هم موافقیم ولی من از خانومی که اون داره بعید میدونم(دهن روزه ای چقدر غیبت کردم)باور کنین خیلی اعصاب خورد کنه بعد ۱۲ سال که تو خونه مادرم نشستن همش وقتی میخواست حرفی از اون خونه بزنه میگفت خونه خرابه*اگه خرابه چطور اینهمه مدت توش نشستی تازه اوایل که داداش دومی زن گرفته بود چون خونه اجاره کرده بودن گیر داده بود ما هم خونه اجاره کنیم

بگذریم بماند که خودشان یه عروسی گیرشون اومده که ۲۰ روز یه بار از تهران پا میشه میاد شهرستان قهر و الانم ۳ ماهه اومده اینجا و طلاق *میخواد با یه دختر ۴ ساله خوشحال نیتم ولی یه خورده باید بکشن تا ببینن خدا رو شکر اهل این قرتی بازیا نیست ولی خوب دیگه با حرفاش دل آدم رو به آتیش میکشونهخدایا اینا که غیبت نیست هست؟

امشب اولین افطاری دعوتیم خونه داداش دومی و تولد دختر کوچیکش هم هست ۳ سالش تموم میشه وای الان که دارم ازش مینویسم میخوام اینجا باشه بخورمششششششششش از بس نازه این دختر هم تولده و هم افطاری و مسلما سه تا جاریا که به هم برسن فقط اعصاب خوردیه اون به اون متلک میندازه اون یکی یه چیز میگه بساطی داریم ما دعوا نمیکنن ولی یه چیزایی به هم میپرونن من که خودم و با دخترا سرگرم میکنم نی نیا

راستی اصلا یادم رفت ارشد* هم قبول نشدم مهم نیست داشتم فکر میکردم حتما حکمتی بوده مادرم رو چیکارش میردم سعی میکنم امسال بخونم فقط برای شهر خودم چون شهر دیگه ای نمیتونم برم و برام سخته به امید خدا دوباره شروع میکنم

حرف دیگه ای نیست التماس دعا ازهمه تون من و یادتون نره لحظه افطار لحظه ی قشنگ سحر

ملی جونم سوال کرده بودی انسولین مامان فعلاکه موقتی نیست یعنی دکتر گفته چون ۲۰ ساله دیابت داره و قرص خورده دیگه نمیشه و روی کلیه هاش اثر میذاره و یه کمی هم اثر گذاشته 

 ببخشید غیبت کردم یه جورایی میخواستم دلم خالی بشه

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را میشنوم

وصدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد

وصدای سرفه ی روشنی از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

وصدای صاف باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی

وصدای پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

 

یکشنبه هشتم شهریور 1388 |

 

ماه خدا

سلام سلام رسیدن ماه رمضون رو به همه تون تبریک میگم نماز روزه هاتون قبول باشه

منم بد نیستم هی روزگار میگذره دیگه مامانم هم خدا رو شکر بدک نیست اونهفته ای یه آزمایش داد دکترش که راضی بود ولی خودش یه اعصابش به هم ریخته است از اینکه نمیتونه خودش انسولین* رو قاطی کنه ناراحت میشه از اینکه خونه ماست غصه میخوره در ظاهر راضیه ولی باطنش ناراضی

مثلا پریروز داداش بزرگه اومد که ببرتش خونه خودشون میزنه زیر گریه میگه ببین چه طور آواره شدم در به در شدم این حرفاش آتیش به دلمون میزنه نمیتونیم هم هیچی بگیم هر چی میگم مادر کی گفته آواره ای مگه خونه غریبه است اگه نیان دنبالت میگی نیومدن اگه بیان یه چیز دیگه به داداش گفتم فردا میام میبریمش خونه ما بهتره مسجد نزدیکه میره کلا خونه ما مرکز شهره مغازه میره خریدام و انجام میده

سعی میکنم فکرش رو منحرف کنم ولی بازم نمیشه واقعا که باید یه فکری برای این دیابت* و افسردگیش* بکنن اطرافیانشون هم یه جورایی افسرده *میشن

خدا به حرمت این ماه عزیز همه مریضا رو شفا بده مامان منم شفا بدههوا بی نهایت گرمه ولی خدا رو شکر وقتی روزه میگیری دیگه خا صبر و تحملش رو میده

حرف زیاده برای گفتن ولی فعلا حسش نیست یادش به خیر پارسال هم توی ماه رمضون بود که وبلاگم رو راه اندازی کردم اوایل چقدر ذوق و شوق داشتم برا نوشتن ولی یه مدت که میگذره بی ذوق میشی نمیدونم چرا شاید نویسنده خوبی نیستم

آهان ما کلا غذای افطار و سحرمون یکیه اگه پلو باشه سحرم همون و میخوریم اگه غذای نونی هم باشه همین خدا رو شکر مشکلی هم نیست به سفارش یه آقا دکتر توی تی وی یه لیوان آب با یه مقدار آبلیمو هم میخوریم برای رفع تشنگی اونم کارسازه البته من که تو خونه بیرون نمیرم زیاد تشنه نمیشم برای آقامون راستی امروز اخبار* میگفت رییس م ج ل س* خواسته ساعات کاری به روال اولش برگرده ای بابا هر کی یه سازی میزنه واسه خودش مردم دهن روزه تا توی این گرما چقدر تحمل دارن

تازه نتایج ا ر ش د* هم اینهفته میاد

دیگه عرضی نیست از همه تون التماس دعا منم به یاد همه تون هستم واسه مامانم هم دعا کنید

 

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme