تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

تبریک میلاد

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

همینجوری

 

سلام به همه دوستای گلم خوبین خوشین چه خبرا

ما هم هستیم خبر خاصی نیست سه شنبه جاتون خالی یه تولد دعوت بودیم پسر عمه آقامون تولد همونی که قبلا ذکر خیرش بود

من نمیدونم در مورد خوردن خونه دیگران رودربایتس دارم مثلا من خونه خودمون اصلا چایی نمیخورم ولی مهمونی میرم حتما میخورم میترسم ناراحت بشن یا مثلاْ شیرینیجات هم خیلی کم میخورم ولی اونشب دو تا تیکه گنده کیک تولد خوردم و با یه عالمه پفک و چجیپس بعدش رفتم خودم و وزن کردم ۲ کیلو اضافه شده بودمممممممممم

البته خیلی وقت بود خودم و وزن نکرده بودم حالت ظاهریم هم حس میکردم لاغر شدم (ناگفته نماند که همون شب خاله پری اومد شاید اضافه وزن مال اون بوده)

میدونی تو ایام عید یکی از اقوام زن داداش بزرگه که مشکلش کیست بود ه و ۴ سالی میشد که بچه دار نمیشده و دکترا موردش رو حاد میدونستن و نا امیدش کرده بودن حامله شده بود شنیدم که خودش رو لاغر کرده بوده میگن این چربیای دور شکم باید آب بشه

من خودم که خیلی احساس میکنم آب شده ولی چرا وزنم این و نمیگه نمیدونم شاید خراب بوده

باید مثبت باشیم دیگه شنبه هم آخرین جلسه زبان هستش و دوشنبه امتحان داریم

اینقدر دلم میخواست میتونستم برم نمایشگاه کتاب حیف که نشد بیام

آهان اون ماجرایی هم که گفتم واقعی بود هنوزم معلوم نیست چی شده بچه خدا رو شکر خوبه و مرخص شده چون زیاد نمیبینمشون خبر ندارم که مادره هنوز میره سر کار یا  نه

سه شنبه بعد از ظهر یه بارونی اومد منم چون شنیده بودم بارون این موقع شفاست یه ظرف گذاشتمن نمیدونم چجرا زیاد نرفته بود توش  گذاشتمش تو یخچال تا دعای مخصوصش رو بخونم و بخورم که دیدم همش بخار شدهاینم از شانس ماست کاش دوباره بارون بباره

دیگه عرضی نیست خوش باشین بای

 

من شکوفایی گلهای امید را در رویاها می بینم  و ندایی که به من می گوید

"گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است"

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme