تبليغاتX
دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"
 

دلتنگیهای من "ماه بالای سر تنهاییست"

 
 

 
 
ستاره
ستاره

من 29 سالمه 7 ساله ازدواج کردم خیلی احساس خوشبختی میکنم شوهرم 33 سالشه فقط یه چیز تو زندگی کم داریم اونم یه نی نیییییییییییییییییییییییی برام دعاکنید

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

ترش و شيرين

عاشقانه هاي همسرانه

نارنجدونه

روزانه هاي همسرانه

تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم

عاشقانه هاي من و عسليم

شايد امروز

firegirl&fireboy

پرچين خيال

آشيانه عشق من وآقاي همسر

دوران خوش نامزدي

منتظر كفشدوزك نازم هستم

نانازي بانو وخرسي

يك عدد سارا

بوي محبوبه ي شب

روزهاي شيرين من وهمسري

تپل بانو

ترنم عاشقي

يواشكي هاي من! بدون سانسور

مامان توتي و آسموني نازش

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم

براي عسلكم

مهتاب و عسلك

زندگي در كنار تو زيباست

مثل ليمو تلخ و شيرين

تلخ و شيرين

فست فود خاطرات

مهسا

من و شوهرم

حاج خانوم و حاج آقاشون

دل نوشته هاي سفيد برفي

ميريام جون

توت فرنگي و شوملي جونش

ستاره هاي سربي

صدف و قهوه

آلاچيق ما

خانه سبز ما

خانوم خونه

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

من اومدم(:

فعلا

خاطره روز اول دانشگاه

روزمره

یه سالگی وبلاگ

افطاری و تولد

ماه خدا

شرح حال

بازم.......

هستم!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

بازم.......

 

 

 

سلام خوبین خوشین ایشاالله که عید بهتون خوش گذشته باشه ما که دلمون برای یه مراسم عقدی عروسی لک زده بود هنوز معلوم نیست چی میشه همه حرفاشون رو زدن بله برون هم انجام شده مونده عقد که رفتن برای گروه خون گفتن کم خونی دارن و فرستادنشون یه آزمایش مجهزتر و آزمایش دقیق تر من الان خودم و گذاشتم جای عروس بیچاره* حتما دل تو دلش نیست بنده خدا خوب بالاخره خیلی استرس زاست دیگه خدا کنه هر چی خیره پیش بیاد ولی همه فامیل میدونن قرار بود یکشنبه عقد بشه اگه کنسل بشه چی نه من دلم عقد میخواد  اونم از نوع دختر خواهر شوهربه قول بچه ها کائنات میشنوین که!

بله برون* ما هم رفتیم به عنوان بزرگتر تا حالا من به عنوان بزرگتر توی یه همچین مراسمی شرکت نکرده بودم جالب بود خونواده داماد هم آدمای خوبی بودن خدا کنه جور بشه

اما از خودم که یه مشکل زنانه گی **ترسناک برام پیش اومد البته من کلا از بیماریهای زنان *میترسم قبلا هم ذکر کرده بودم دیروز اورژانسی رفتم یه دکتری که تا حالا نرفته بودم مشکلم رو گفتم و توضیح دادم دوماه هست که رازیانه* میخورم ورزش هم میکنم گفت ممکنه به دلیل مصرف رازیانه* یا وزن کم کردن باشه خلاصه دارو داد و مشکل نازاییم رو که فهمید با لبخند گفت میخوای از الان درمون را پیش خودم شروع کنی یه جورایی احساس کردم یه مشتری خوبی براش میتونم باشم دلم گرفت یه دکتر هم نمیتونیم بریم

منم که خجالتی مراحل درمانم رو پرسید و دوباره کلی ازمایش برام نوشت خدا رو شکر که هیچکدوم همدیگه رو هم قبول ندارن مثل سران م م ل کت مان* گفت حتما برو فلان آزمایشگاه آزمایشت رو انجام بده و روزی که سونو* انجام میدم زنگ بزن و وقت بگیر حالا موندم چیکار کنم شاید برم حداقل آزمایش رو انجام بدم ببینم تو این مدت هورمونی* چیزی بالا پایین نرفته

ولی دوره درمان رو شاید بذارم برا بعد ماه رمضون* چون حوصله این داروها اونم تو ماه رمضون* رو ندارم تا ببینیم چی میشه

مشکلم هم میگم ببینم تا حالا شما براتون پیش اومده به فاصله یه هفته بعد از پاک شدن* از پ دوباره تشریف آورد این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلیا بهم میگن نشونه حاملگیه** ولی دکتر که نگفت

 

من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم بادبادک می خورد

من الاغی دیدم یونجه را می فهمید

در چراگاه«نصیحت» گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت «شما»

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم از جنس بهار

موزه ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال.........

 این روزا زیاد معین*گوش میدم یاد گذشته ها میوفتم چقدر آرامش بخشه صداش

 

 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme